تبليغاتX
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته. -
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته...
آسمان به سفیدی می‌زند
آسمان در کناره‌های خورشید به سفیدی می‌زند
و در آن دوردست‌ها آبی‌ست
رنگ‌ها مهم نیستند
مسئله سنگینی‌یی‌ست که آسمان به ما تحمیل می‌کند
 فشاری که هزاران تُن هوا به ما وارد می‌کند
آزادی‌یی که در دستانِ مجسمه‌یی روبه‌زوال خُرد می‌شود
لباس‌هایت را بپوش
خسته از فشارها، خسته از فشارها، خسته از فشارها
خودم را می‌فشارم
منقبض می‌شوم، منقبض می‌شوم
خسته از فشارها منقبض می‌شوم
امروز خوابی دیده‌ام


 


به تو هشدار می‌دهم
این هشدار جدی‌ست

زمانی مرا اسیرِ شهوتی دلهره‌آور می‌کرد
و اکنون اسیرِ گورهای منظمِ گورستان
من می‌ترسیدم، من از تمامِ عابران پرسیدم
زمان از حرکت بازایستاده بود

 

من می‌گذرم
ما می‌گذیریم
او که تنهاست، او که نیست
او هم می‌گذرد
من برنخواهم گشت
ما برنخواهیم گشت
او که نیست برنخواهد گشت

 

و این‌جا بازویی‌ست که می‌فشاردت
و بازی تمام می‌شود

 

نه خواستی قدرتمند، نه تمنایی بی‌نهایت
حسِ ساده‌یی که به‌سرعت
تبدیل به گرما می‌شود
و نمناکی‌یی خنده‌دار
و جدیتی پوشالی
و جریانِ هوایی که از روی پوستم سُر می‌خورد
زیباست چون حقیقت نیست
رؤیایی‌ست که دستانم لمسش می‌کند
زیباست چون در پسِ عریانی‌اش
تاریک است و پرابهام
و واقعی‌ست   واقعیِ واقعی
و رخوتی که...

 

وابستگی، نیاز، هیجان
مرگی آنی
پوستِ زمخت، ریشِ زِبر
لب‌های پرگوشت
ناخن‌های تیز، چشم‌های ریز
انگشتانِ یخ‌زده
چشم‌های قِی‌کرده
چرک‌مردگیِ لباس‌های زیر
بوی گندِ وجود
شیرِ ترشیده، شیرِ ماسیده
سرد است، فضا سرد است
درد می‌کند زخم‌های دورانِ کودکی
قِل می‌خورد توپی میانِ پاهایم
و زمان تمام می‌شود
سکون برقرار می‌شود
چوب لای چرخِ کائنات کرده‌اند
ستاره می‌افتد
من بلند می‌شوم
می‌دوم، می‌دوم، با سرعتی سرسام‌آور
کسی باید تعادل را برقرار کند
می‌دوم، ستاره می‌افتد
می‌دوم و پاهایم ساییده می‌شوند
کوتاه می‌شوند، تازیرِ زانوانم می‌رسد
و چیزها هنوز در حالِ افتادن‌اند.

 

احمقانه‌ست
آزارم می‌دهد
حسی که همچون نرمیِ لب‌ها
احمق جلوه‌ام می‌دهد
احمقانه‌ست بوسیدنِ هوایی که تو تنفس کرده‌ای
ولی هنوز چیزی از تو باقی مانده است
من مردد نیستم، مضطربم

 

امروز نزدیک است
دیروز نزدیک است
گذشته نزدیک است
اما ثانیه‌ی بعد را انگار از عدم می‌آورند و جلوِ پای ما می‌گذارند
یک دقیقه‌ی بعد ممکن است...

 

دوست داشتم
زمان لحظه‌یی می‌ایستاد
تا من دوباره
همین جمله را می‌نوشتم

 

از زمستان چه انتظاری می‌شد داشت
هرکسی می‌دانست که حق با خودش است
ما چهارپایان
افتان و خیزان پشتِ سرِ ارباب‌هایمان کشیده می‌شویم
و تا به امروز هنوز کسی از ما نپرسیده است که  آیا هوا خوب است یا نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 8:10  توسط حسین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته ها...

نوشته های پیشین
آبان 1386
مهر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM