تبليغاتX
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته. -
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته...

در کافهی «بیروت»

نه چشم اندازی!

نه چشم میگون

نزاع

تقابل ساده‌ی من و سالاد فصل است

و گامِ اطفال

که می‌ریزد در تجارت اورانیوم.

 

ضمناً سعید سلیمی

پیچید به سوی قبرستان

با عزم بهشت

با گل‌ها و کلماتی برخاسته از دهان‌های ریاضی.

 

پاهای بی‌گمان در تعابیر غیره

شرف مکان مکین می‌کنند در «سیتی‌سنتر»

و رفقا می‌روند از «گیت» پنج

بر رد شمسی که از مشرق نیامده بود.

 

در تیمارستان «شفا»

آمپول‌ها و لمبرها مکررند

و قول ابوالحسین بنانی

که «من بر شط نیل تشنه‌ام».

 

بلیط‌های اتوبوس پاره می‌شوند

عادت‌های ما می‌روند به میدان مرکزی

به دنبال مردی که راه را پرسیده بود.

 

قدم‌ها می‌روند بر روی پل

و آب از دهان فرعونیان خارج می‌شود

با تنفس مصنوعی ناجیان غریقِ شرکت خدمات و تأمین نیروی انسانی کارون.

 

معشوقه‌ها یادآوری می‌شوند

یک هایکو

و یک فرصت شغلی از دست رفته در گلوی مصنوع.

 

صمیمیت تازه‌ای هم قد برادرم می‌شود،

از خدا مثال می‌آورد و لعنت می‌فرستد به من

و هدفون‌های «اکس» و «متال» می پرسند:

آیا «زیرکان جهان در فهم این رموز نکرات بیش بینند که معارف؟»

 

ارنستو چه‌گوارا فقط یک بار زندگی می‌کند

مثل کاظم خواهرزاده‌ی زینت.

 

ترانه از اسب سکه‌ای پیاده می‌شود،

جیش می‌کند توی چمن

و به این فکر نمی‌کند که هر دو تای‌مان از چه دوریم.

 

اشتهایم کور می شود

با اسمی عزیز     روحی قدیم         و معنایی محیط

ژامبونم می‌ماند بر روی میز

کنار «دکان سیگارفروشی» فرناندو پسوآ.

 

می‌نویسم «عزیزم!»

بعد نقشه می‌کشم

و امضا می‌کنم.

 

از راه ران‌هایش می‌روم

«فی قول القائل انا انت و انت انا»

و کسی نیست به من بگوید که مرده‌ام.

 

چشمانم ابراز می‌شود

«نه بذو و نه بشا و نه بقا و نه بما»*

و مردمم کمین می‌کنند برای بخت.

 

ریتم تندِ دیکتاتور

قلب‌ها را خلاصه می‌کند

و ظرفیت آسانسور با فرشته‌ها تکمیل می‌شود.

 

صورتی به زیر افکنده می‌شود

باکرگان پخش می‌شوند با حدس و لنز

و زائران معنای‌شان را می‌برند بر پشت بام.

 

گمانِ عقیم

از اسب می‌پرد پایین

و به جغرافیای عروسک نمی‌رسد

نیم نگاهِ ویرانی‌ام منزه است و تبلیغ می‌شود.

 

چیزی از درونم به بازار بزرگ می‌رود

برانگیخته می‌شود

و برمی‌گردد با «لب‌تاپِ سامسونگ» و معنا.

 

خواب‌هایِ بر بالشی از ساتن قرمز تعبیر می‌شود

با شلیک ضدآغوش پلیس‌های منظور من

مجهول‌الهویه‌ها دعوتم می‌کنند به طاقچه‌های مادری

و روژ لب‌های جعلی بر جریده‌ها ثبت نمی‌شود.

 

نشئگان سر نبش می‌رسند به فرشتگان

توهم لبریز می‌شود از رگ‌های‌شان

و گروهبان دومی به مأموریت می‌رود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 8:8  توسط حسین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته ها...

نوشته های پیشین
آبان 1386
مهر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM