تبليغاتX
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته.
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته...

درجوانی غصه خوردم هیچکس یادم نکرد

در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

آرزوی مرگ کردم ولی مرگ هم یادم نکرد

 


سینه ای سوخته از آتش هجـران دارم

سـالها زغـم تـو ســر بـه گریبـان دارم

یاکه جانم بستان یا به وصـالت برسـان

بیش ازاینها نه دگر طاقت هجران دارم

 


به من میگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیرمیمیرم... باورم نمی شد... فقط یک امتحان

ساده به او گفتم بمیر...! سالهاست در تنهایی پژمرده ام... - کاش امتحانش نمی کردم

 


در تمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهاییم را حس نکرد آسمان غم گرفته هیچ گاه برکه ی

طوفانی ام را حس نکرد آنکه سامان غزل هایم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد

 


در خلوت من نگاه سبزت جاریست

این قسمت بی تو بودنم اجباریست

افسوس که نمیشود کنارت باشم

بی تو هر ثانیه و لحظه ی من تکراریست

 


ای کاش بودی تا این جاده ها با آمدن تو بی انتهاتر می شد

می دانی که...؟

زمزمه های دلتنگی من با آمدن تو به پایان میرسد

و شبنم چشمانم به گلهای پژمرده مینشیند

تو رفتی...

و من ماندمو یک دنیا تنهایی....

 


این درد جاودانه مرا کسی ندیده

سوز دل زمانه مرا هم کسی ندیده

برسر آنم که کوچ کنم ز آشیان خویش

چون رنج آشیانه مرا هم کسی ندیده

 


نامت

را بر حاشیه قلبم حک کردم

تا با هر ضربانش تکرارت کنم

تکراری با شکوه

تکراری از اعماق پاکیها

 


چه بسیار می نگرم چه کم می بینم

بسی امید کاشته ام سراب میچینم

چه تلخ می گیرم چه زهر میخندم

چه سخت می گشایم و چه سهل می بندم

 


نمی دانم محبت را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبی بنویسم که هـرگز سـنگ نشود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 10:54  توسط حسین | 

اخرين لحظه ديدار

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

از خدا خواستم

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

 

اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني


از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد

عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام

ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نمي‌رود اين آرزو مر

گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد

توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم

هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد

نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد

گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم

گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران

من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار

غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو

صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط

گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم

غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست

زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم

تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

بشنو از ني چون شكايت ميكند
از جداييها حكايت ميكند

زجر ِ من بودن

دشت خواب با كوه هاي
آبي ، نه شعري نه
ميلادي
طلوعي بود كه  مغربش
گريه ميكرد
ستاره ها دل نداشتند كه
بخوابند
سوخته حتي خاكستر دشت
ستون ستون، حرمت ِ
احساس بي ريشه گي
قدم قدم، درد ِ بي
همخونان
بغض بغض زجر ِ من بودن

 

 

جهنم سرگردان

شب را نوشيده‌ام .
وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

عشق ، یعنی …

عشق یعنی مستی دیوانگی  

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن                 

عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

همیشه دوستت دارم

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

آن روزها - شعر - عشقولانه


آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت




آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد




بر نردبام کهنه ي چوبي
بر رشته ي سست طناب رخت
بر گيسوان کاجهاي پير
و فکر مي کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفيد ليز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور –



و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهاي رنگي شيشه
… فردا








گرماي کرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خط هاي باطل را
از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه ميگشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشک ياس
گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم



آن روزها رفتند
آن روزهاي جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روزهاي هر سايه رازي داشت
هر جعبه ي صندوقخانه سر بسته گنجي را نهان مي کرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گويي جهاني بود
هر کس ز تاريکي نمي ترسيد
در چشمهايم قهرماني بود



آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
ان انتظار آفتاب و گل
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي
که شهر را در آخرين صبح زمستاني
ديدار مي کردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز




بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي
بازار در زير قدمها پهن ميشد ، کش مي آمد ، با تمام
لحظه هاي راه مي آميخت
و چرخ مي زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که ميرفت با سرعت به سوي حجم
هاي رنگي سيال
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
بازار باران بود که ميريخت ، که ميريخت ،
که مي ريخت

زیباترین گل

چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 6:46  توسط حسین | 
آسمان به سفیدی می‌زند
آسمان در کناره‌های خورشید به سفیدی می‌زند
و در آن دوردست‌ها آبی‌ست
رنگ‌ها مهم نیستند
مسئله سنگینی‌یی‌ست که آسمان به ما تحمیل می‌کند
 فشاری که هزاران تُن هوا به ما وارد می‌کند
آزادی‌یی که در دستانِ مجسمه‌یی روبه‌زوال خُرد می‌شود
لباس‌هایت را بپوش
خسته از فشارها، خسته از فشارها، خسته از فشارها
خودم را می‌فشارم
منقبض می‌شوم، منقبض می‌شوم
خسته از فشارها منقبض می‌شوم
امروز خوابی دیده‌ام


 


به تو هشدار می‌دهم
این هشدار جدی‌ست

زمانی مرا اسیرِ شهوتی دلهره‌آور می‌کرد
و اکنون اسیرِ گورهای منظمِ گورستان
من می‌ترسیدم، من از تمامِ عابران پرسیدم
زمان از حرکت بازایستاده بود

 

من می‌گذرم
ما می‌گذیریم
او که تنهاست، او که نیست
او هم می‌گذرد
من برنخواهم گشت
ما برنخواهیم گشت
او که نیست برنخواهد گشت

 

و این‌جا بازویی‌ست که می‌فشاردت
و بازی تمام می‌شود

 

نه خواستی قدرتمند، نه تمنایی بی‌نهایت
حسِ ساده‌یی که به‌سرعت
تبدیل به گرما می‌شود
و نمناکی‌یی خنده‌دار
و جدیتی پوشالی
و جریانِ هوایی که از روی پوستم سُر می‌خورد
زیباست چون حقیقت نیست
رؤیایی‌ست که دستانم لمسش می‌کند
زیباست چون در پسِ عریانی‌اش
تاریک است و پرابهام
و واقعی‌ست   واقعیِ واقعی
و رخوتی که...

 

وابستگی، نیاز، هیجان
مرگی آنی
پوستِ زمخت، ریشِ زِبر
لب‌های پرگوشت
ناخن‌های تیز، چشم‌های ریز
انگشتانِ یخ‌زده
چشم‌های قِی‌کرده
چرک‌مردگیِ لباس‌های زیر
بوی گندِ وجود
شیرِ ترشیده، شیرِ ماسیده
سرد است، فضا سرد است
درد می‌کند زخم‌های دورانِ کودکی
قِل می‌خورد توپی میانِ پاهایم
و زمان تمام می‌شود
سکون برقرار می‌شود
چوب لای چرخِ کائنات کرده‌اند
ستاره می‌افتد
من بلند می‌شوم
می‌دوم، می‌دوم، با سرعتی سرسام‌آور
کسی باید تعادل را برقرار کند
می‌دوم، ستاره می‌افتد
می‌دوم و پاهایم ساییده می‌شوند
کوتاه می‌شوند، تازیرِ زانوانم می‌رسد
و چیزها هنوز در حالِ افتادن‌اند.

 

احمقانه‌ست
آزارم می‌دهد
حسی که همچون نرمیِ لب‌ها
احمق جلوه‌ام می‌دهد
احمقانه‌ست بوسیدنِ هوایی که تو تنفس کرده‌ای
ولی هنوز چیزی از تو باقی مانده است
من مردد نیستم، مضطربم

 

امروز نزدیک است
دیروز نزدیک است
گذشته نزدیک است
اما ثانیه‌ی بعد را انگار از عدم می‌آورند و جلوِ پای ما می‌گذارند
یک دقیقه‌ی بعد ممکن است...

 

دوست داشتم
زمان لحظه‌یی می‌ایستاد
تا من دوباره
همین جمله را می‌نوشتم

 

از زمستان چه انتظاری می‌شد داشت
هرکسی می‌دانست که حق با خودش است
ما چهارپایان
افتان و خیزان پشتِ سرِ ارباب‌هایمان کشیده می‌شویم
و تا به امروز هنوز کسی از ما نپرسیده است که  آیا هوا خوب است یا نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 8:10  توسط حسین | 

در کافهی «بیروت»

نه چشم اندازی!

نه چشم میگون

نزاع

تقابل ساده‌ی من و سالاد فصل است

و گامِ اطفال

که می‌ریزد در تجارت اورانیوم.

 

ضمناً سعید سلیمی

پیچید به سوی قبرستان

با عزم بهشت

با گل‌ها و کلماتی برخاسته از دهان‌های ریاضی.

 

پاهای بی‌گمان در تعابیر غیره

شرف مکان مکین می‌کنند در «سیتی‌سنتر»

و رفقا می‌روند از «گیت» پنج

بر رد شمسی که از مشرق نیامده بود.

 

در تیمارستان «شفا»

آمپول‌ها و لمبرها مکررند

و قول ابوالحسین بنانی

که «من بر شط نیل تشنه‌ام».

 

بلیط‌های اتوبوس پاره می‌شوند

عادت‌های ما می‌روند به میدان مرکزی

به دنبال مردی که راه را پرسیده بود.

 

قدم‌ها می‌روند بر روی پل

و آب از دهان فرعونیان خارج می‌شود

با تنفس مصنوعی ناجیان غریقِ شرکت خدمات و تأمین نیروی انسانی کارون.

 

معشوقه‌ها یادآوری می‌شوند

یک هایکو

و یک فرصت شغلی از دست رفته در گلوی مصنوع.

 

صمیمیت تازه‌ای هم قد برادرم می‌شود،

از خدا مثال می‌آورد و لعنت می‌فرستد به من

و هدفون‌های «اکس» و «متال» می پرسند:

آیا «زیرکان جهان در فهم این رموز نکرات بیش بینند که معارف؟»

 

ارنستو چه‌گوارا فقط یک بار زندگی می‌کند

مثل کاظم خواهرزاده‌ی زینت.

 

ترانه از اسب سکه‌ای پیاده می‌شود،

جیش می‌کند توی چمن

و به این فکر نمی‌کند که هر دو تای‌مان از چه دوریم.

 

اشتهایم کور می شود

با اسمی عزیز     روحی قدیم         و معنایی محیط

ژامبونم می‌ماند بر روی میز

کنار «دکان سیگارفروشی» فرناندو پسوآ.

 

می‌نویسم «عزیزم!»

بعد نقشه می‌کشم

و امضا می‌کنم.

 

از راه ران‌هایش می‌روم

«فی قول القائل انا انت و انت انا»

و کسی نیست به من بگوید که مرده‌ام.

 

چشمانم ابراز می‌شود

«نه بذو و نه بشا و نه بقا و نه بما»*

و مردمم کمین می‌کنند برای بخت.

 

ریتم تندِ دیکتاتور

قلب‌ها را خلاصه می‌کند

و ظرفیت آسانسور با فرشته‌ها تکمیل می‌شود.

 

صورتی به زیر افکنده می‌شود

باکرگان پخش می‌شوند با حدس و لنز

و زائران معنای‌شان را می‌برند بر پشت بام.

 

گمانِ عقیم

از اسب می‌پرد پایین

و به جغرافیای عروسک نمی‌رسد

نیم نگاهِ ویرانی‌ام منزه است و تبلیغ می‌شود.

 

چیزی از درونم به بازار بزرگ می‌رود

برانگیخته می‌شود

و برمی‌گردد با «لب‌تاپِ سامسونگ» و معنا.

 

خواب‌هایِ بر بالشی از ساتن قرمز تعبیر می‌شود

با شلیک ضدآغوش پلیس‌های منظور من

مجهول‌الهویه‌ها دعوتم می‌کنند به طاقچه‌های مادری

و روژ لب‌های جعلی بر جریده‌ها ثبت نمی‌شود.

 

نشئگان سر نبش می‌رسند به فرشتگان

توهم لبریز می‌شود از رگ‌های‌شان

و گروهبان دومی به مأموریت می‌رود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 8:8  توسط حسین | 

اسکناس ده فرانکی


                                            

فرانك فرانسه، سابقه اي ديرينه دارد. سال ها پيش در پاريس،  دچار افسون آن شدم. جنس دوست داشتني اي كه از بس در دست چرخيده، صاف شده است. تكه هاي كاغذ مزين به چهره هاي مشهور. اسكناس ده فرانكي مورد علاقه ام بود - ولتر سر بزيرانگار از ربا خواران خجالت مي كشيد .
آپارتمان شيك استاد دانشگاه مجردي را اجاره كرده بوديم - ديوارها اطلس كوب و پرده ها همه توري بود. مثل اين بود كه آدم داخل لباس زير توري زندگي كند .
شوهر جوانم هر روز در بيبليوتك بود، كتابخانه ملي. من هم هر روز به گردش مي رفتم . شعبده بازها را تماشا مي كردم و به صداي ويولن زن ها گوش مي دادم. در پارك ها و چمن هاي كنار رودخانه آثار بالزاك. كولت و فلوبر را مي خواندم. رمان هايي درباره ي پول بود - كي دارد و كجا مي شود پنهانش كرد. يك دست لباس چقدر مي ارزد و آدم چقدر مي تواند قصاب را منتظر نگه دارد .
در يك صبح ماه اوت در پارك حاشيه رودخانه حوالي پله د ولو آلما ولو بودم. زوجي ايستاده بودند - مرد كوتاه و قلنبه. زن قد بلند و توپر. مرد كت و شلوار و كراوات داشت و زن لباس كشباف سرخابي. نزديك كه آمدند متوجه شدم رنگ لباس زن عين سرخاب روي گونه اش است .
با صداي دو پوسته اي گفت : « پارله وو فرانسه »
گفتم:« زبان فرانسه را خوب بلد نيستم »
- «دويچ ؟»
- « ناين »
   با شنيدن اين حرف مرد چاق تعظيم كرد و صد و هشتاد درجه چرخيد و رفت. چاقي و سر زندگي اش مال خامه بود… هيكل موقر و توپر زن هم مال سوسيس و آبجو بود. به انگليسي از ته حلق حرف مي زد: « اين دورو برها رستوران آلماني سراغ نداريد ؟ يا مهمان خانه آلماني ؟ »
آرايش غليظي داشت - زير آن رنگ سرخ را حسابي چرب كرده بود. مرد به چالاكي دختري شيطان دويد به طرف درخت بلوطي و پشت خود را به آن ماليد .
گفتم : « چنين جايي نمي شناسم .»
    زن مثل آلماني هاي قديم آهي كشيد. روي نيمكتي نشست و به كفش هاي گنده ترك خورده اش نگاه كرد. من هم نشستم. مرد حالا پشت سر ما بود. خلال دنداني به دهان داشت.
    زن به من مي گفت. از بافاريا آمده اند. دخترشان عكاسي است كه در ماره زندگي       مي كند. واي چه جاي قشنگي است. مادر كه اين حرف ها را مي زد چهره اش جان مي گرفت. پدر كه به قول مادر فقط آلماني بلد بود هم لبخند زد. انگار كه از شيريني پزي حرف مي زديم.
شب گذشته با قطار آمده بودند. دخترشان با خوشحالي به استقبال آنها آمد. اما غمگين هم بود زيرا براي انجام ماموريتي سه روزه بايد  به نقطه ديگري از كشورمي رفت و          نمي توانست نرود، دلش مي خواهد نمره هاي خوبي بگيرد. مي فهميد كه مادموازل. آن روز صبح زود سوار فيات خود شد و رفت. بليت كنسرت و غذا برايشا ن  گذاشت.
نگاهي به پدر انداختم. انگار در خيال خود ويولن مي زد. طره موي سياه به ابرويش مي ريخت.
چشم هاي درشت آبي زن پر از اشك شد و داستانش سرعت گرفت. بعد از صبحانه تصميم گرفتند قدمي بزنند حمام كردند –بر اي صرفه جويي در مصرف آب در يك وان رفتند. در ذهنم مجسم كردم كه اين موجود ريزه آن هيكل گنده را صابون مي زند. بعد لباس تن كردند و بيرون آمدند. در را بستند صداي كليك در كه آمد. آلورآخ. كيف دستي با كليد توي آپارتمان جا مانده بود. زن ناليد و با مشت به پيشاني زد. « همه اش تقصير خودم است. تا پنج شنبه  پشت در مي مانيم .»
« سرايدار...»


« نمي تواند از كجا بداند ما شياد نيستيم. دستش بسته است.»
براي اينكه بفهميم مچ هاي پرمويش را به هم چسباند.
گفتم: « كل دوماژ،چه بدبختي،»
زن گفت: « يك هتل آلماني شايد به ما اطمينان كند و چند شب را همان بدهد. شايد پول هم بدهند كه چند تكه لباس زير بخريم.»
پول چقدر حياتي است. درست همان طور كه رمان نويسان گفته اند: آدم ها به خاطر آن عروسي مي كنند. آدم مي كشند، تملق مي گويند، مي ترسانند. سوار اسب بي يراق   مي شوند و به هركودني درس مي دهند. و بالاي تخته ها عمرشان را هدر مي دهند.
دنبال ماين هر، آقاي خودم مي گشتم گفتم:« من مختصري پول دارم. مي توانم…»
ماين هر هم برگشته بود زير درخت و لبخند مي زد
زن گفت: « نه»
گفتم : « چرا »
- اوه، نه
- اوه، بله
-  ناين
- يا
- نو
- وي
 چشم هاي زن بسته شد. ريمل اش شره مي كرد.
براي ختم بحث گفتم: « ‌وي ، من هشتاد فرانك دارم.»
آن موقع هشتاد فرانك پنجاه دلار بود. دروغ مي گفتم، نود دلار داشتم.
  زن چشم باز كرد و با رندي گفت: «آدرستان را بنويسيد. پول را برايتان پس مي فرستيم به محض اين كه دخترمان برگردد.»
   نشاني خانه مان را با اسكناس ها به آنها دادم و خودم به خانه برگشتم.
شوهرم گفت: « به نظرم حقه باز بودند.»
به او نگفتم كه نمايشي را كه نديده دو برابر هشتاد فرانك مي ارزيد. طرح،داستان، شگرد هنرمندانه.
آدرس گرفتن. به او نگفتم كه مرد زن بود و زن مرد. در آپارتمان خودمان از اين چيزها زياد داشتيم. لابد فردا هنرشان را به گوشه ي ديگري از شهر مي برند. شايد هم آن زوج فردا به جلد حقيقي خود درآيند. نگفتم كه اسكناس ده فرانكي با تصوير هنرمندانه ولتر را به او ندادم. شوخي بامزه اي بود كه سرشان كلاه گذاشتم.
هنوزآن اسكناس را دارم. هر بار كه نگاهش مي كنم ياد خسيس هاي بالزاك. دز دهاي زولا، هنرمندان سخت كوش كولت مي افتم والبته فدريك مورد علاقه ي فلوبركه همه چيز را در گرو تاس ريختن مي گذاشت. بعد ياد دوستان كلاهبرداري مي افتم كه در رستوراني بخار گرفته منتظر نشسته اند تا ناهارشان را بياورن، دست هاي همديگر را نوازش مي كنند. لابد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:45  توسط حسین | 

جُنگ...


مسافرانی که با قطار نیمه‌شب رم را ترک کرده بودند می‌بایست تا سحرگاه در ایستگاه کوچک فابرینا متوقف می‌ماندند تا از این ایستگاه قدیمی برای ادامه‌ی سفرشان به خط اصلی سالمونا ملحق شوند. نزدیک صبح بود و پنج نفر تمام شب را در واگن درجه‌دو با هوایی سنگین و دودگرفته به سر برده بودند. پیرزن درشت‌اندامی، غمگین و ماتم‌زده، شبیه به یک بسته‌ی بزرگ بی‌قواره در لاک خود فرو رفته بود. در کنارش پیرمردی لاغر و ضعیف با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشمانی که به‌زحمت باز می‌شد نشسته بود و هرازگاهی آه عمیقی می‌کشید و ناله‌ای به دنبالش. پیرمرد با حالت شرمندگی از باقی مسافران بابت جای مناسبی که در اختیار همسرش قرار داده بودند تشکر کرد. بعد برگشت و لبه روانداز زنش را مرتب کرد و با همان لحن گفت.

«حالت خوبه خانم...»

زن بدون این‌که پاسخی بدهد دوباره پارچه را روی چشم‌های خود کشید و صورتش را پنهان کرد. مرد لبخند تلخی زد و گفت:«‌ای دنیای بی‌وفا...‌ای داد و بیداد...»

پیرمرد برای هم‌سفرانش توضیح داد که علت غمگین‌بودن زن بیچاره غصه‌ی تنها پسرشان است که جنگ او را از آن‌ها جدا کرده است. گفت که بیست سال تمام عمرشان را وقف او کردند. چند سال قبل راهی رم شد تا ادامه‌ی تحصیل بدهد. آن‌ها هم گاهی به دیدنش می‌رفتند. بعد جزو نیروهای داوطلب به جبهه جنگ رفت. گفت: «ناراحتیش بیش‌تر از این بابت است که اطمینان داده بودند او را تا شش ماه اول خط مقدم نمی‌فرستند ولی همین دیروز تلگراف زدند و گفتند بیایید با بچه‌تان خداحافظی کنید...»

زن زیر سنگینی روانداز مثل حیوانی زخم‌خورده در خود می‌پیچید و ناله می‌کرد. مطمئن بود علی‌رغم همه‌ی توضیحاتی که شوهرش می‌داد هیچ‌یک از آن آدم‌ها تا شرایط او را نداشته باشند نمی‌توانند با او احساس همدردی کنند. یکی از مسافران که با دقت بیش‌تر حرف‌ها را گوش داده بود گفت: «حالا بیایید خدا رو شکر کنین پسرتون فقط به خط مقدم اعزام شده و اتفاق دیگه‌ای نیفتاده. بچه من از همون روز اول چنگ رفت جبهه. حتی دو بار هم زخمی شد و برگشت عقب. ولی باز هم فرستادندش همون‌جا...»

مسافری دیگر گفت: «من رو چرا نمی‌گین. دو تا پسرهام و سه تا از برادرزاده‌هام خط مقدم هستند.»

شوهر زن با ناراحتی جواب داد: «درسته... ولی در مورد ما فرق می‌کنه. آخر ما فقط همین یک پسر رو داریم...»

«چه فرقی می‌کنه. توجه بیش‌تر به بچه یک چیز دیگه است. اما اگر چند تا بچه داشته باشی، نمی‌تونی بگی کدام رو بیش‌تر دوست داری. مهر و محبت نون نیست که بشه تکه‌تکه بین بچه‌ها تقسیم کرد. یک پدر تمام عشق و محبت خودش رو بدون کوچک‌ترین توفیری به تک‌تک بچه‌هاش می‌ده. حالا چه یکی باشه چه ده تا. من هم دلواپسم. اما نمی‌گم نصف دلم پیش یکیه و نصف دیگه‌اش پیش اون یکی. دل‌نگران جفت‌شون هستم.»

شوهر زن من‌ومن‌کنان گفت: «بله. کاملاً درسته. ولی فرض کنین پدری دو بچه توی جبهه داشته باشه و خدای ناکرده یکی رو از دست بده، باز هم بک پسر داره که دلش رو به اون خوش کنه. ولی من چی....»

«‌ای بابا. به‌خاطر همین یک بچه هم باید دوباره به این زندگی نکبت‌بار ادامه بدی. ولی اگه تنها بچه‌ات بمیره خودت هم می‌تونی راحت سرت رو بگذاری زمین و بدبختی‌هات به آخر می‌رسه...»

پیرمرد چاق سرخ‌رویی که از ابتدای سفر با چشم‌های متورم گوشه‌ای کز کرده بود طوری نفس‌نفس می‌زد که گویی تحمل هیکل سنگین و در عین حال ضعیفش برایش مشکل بود، یک‌باره روی صندلی تکانی خورد و غرید.

«همه‌اش چرت و پرت. این‌قدر حرف‌های بیخود نزنین. مگه ما فقط به‌خاطر فایده‌ی شخصی بچه‌هامون رو به وجود می‌آریم.»

سایر مسافرها از سر همدردی نگاهی به او کردند و همانی که پسرش از ابتدای جنگ در خط مقدم بود گفت: «تو درست می‌گی عموجان. بچه‌ها متعلق به ما نیستن. اونا به مملکت‌شون تعلق دارن.»

مرد چاق بلافاصله جواب داد: «هوم.... این هم نیست. مگه اون وقتی که بچه درست می‌کردیم اصلاً به فکر مملکت بودیم؟ اون‌ها به دنیا اومدن به‌خاطر این‌که... به‌خاطر این‌که باید به دنیا می‌اومدن. و از وقتی که متولد شدن جای ما رو توی زندگی گرفتن. این عین حقیقت است. ما به اون‌ها تعلق داریم نه اون‌ها به ما. وقتی هم که بیست سال‌شون شد درست همون چیزی هستند که ما تو سن بیست‌سالگی بودیم. ما هم پدر و مادری داشتیم. تو دنیا خیلی چیزها هست. چه می‌دونم. مثل زن‌ها. تفریح. سیگار. و خیلی چیزهای دیگه و البته مملکت که اگر ما رو هم طلبید باید بلافاصله همه بریم. حتی اگر پدر و مادرها مخالفت کنن. عشق به وطن توی سن و سال ما هنوز هست. حتی گاه بیش‌تر از بچه‌هامون. کدام‌یک از شما ادعا می‌کنه که از بودن پسرش در جبهه خوشحال نیست.»

همه ساکت بودند و فقط سرها را به علامت تصدیق تکان می‌داند. مرد چاق ادامه داد: «پس ما باید به احساسات بچه‌هامون تو بیست‌سالگی‌شون اهمیت بدیم. این طبیعیه که عشق به وطن توی بچه‌ها بیش‌تر از ما باشه. درست نیست که مدام حواس‌شون به ما باشه و مثل ما پیرمردها نتونن از جا‌شون تکون بخورن و خونه‌نشین باشن...»

«اگه قراره مملکت وجود داشته باشه مثل یک نیاز طبیعی. مثل نونی که باید برای رفع گرسنگی خورد، یکی باید پیدا بشه که ازش دفاع کنه. و این کار رو جوون‌های بیست‌ساله‌ی ما می‌کنن. اصلاً هم لازم نیست کسی براشون گریه کنه. چون اگر کشته شن شاد و سرفراز می‌میرن. حالا مگه بده که یک جوون شاد و سرافراز از دنیا بره. بدون چشیدن تلخی‌های زندگی و دیدن چیزهای ناگوار. بله. کسی نباید اشکی بریزه. باید خندید. مثل من. یا حداقل خدا رو شکر کنین. همین کاری رو که من همیشه می‌کنم. می‌دونین پسر من قبل از مرگش نوشته بود که از مردن به‌خاطر میهنش راضیه و این بهترین پایانیه که همیشه توی زندگی آرزو می‌کرد. می‌بینین من هیچ‌وقت رخت سیاه تنم نکرده و نمی‌کنم. می‌بینین...»

لبه‌ی کتش را با هیجان زیاد تکان می‌داد تا نشان آن‌ها بدهد. لب‌های بی‌رنگش به‌شدت بالای دندان‌های گمشده‌اش می‌لرزید و با چشم‌های مرطوب و بی‌حرکت به آن‌ها نگاه می‌کرد. بعد قهقهه‌ی تلخی سر داد که بیش‌تر شبیه هق‌هق‌ بود. همه‌ی مسافران با هم گفتند.

«کاملاً درست می‌گی. کاملاً درسته...»

پیرزن پیچیده لای رواندازش در گوشه‌ای مچاله شده بود و به گفتگوی آن‌ها گوش می‌داد. طی چند دقیقه‌ی اخیر سعی کرده بود چیزی در حرف‌های شوهر و دوستان و اطرافیانش پیدا کند که ذره‌ای غم و اندوه بزرگش را آرام کند. چیزی که ثابت کند یک مادر به بودن پسرش در محل پُرخطری راضی باشد چه رسد به این‌که با مرگ او مواجه شود. هنوز حرف قانع‌کننده‌ای میان همه‌ی دلداری‌ها نیافته بود و بیش‌ترین درد از این بابت بود که می‌دید هیچ‌کس احساس واقعی او را درک نمی‌کند. حالا از شنیدن حرف‌های آن مسافر مات و تقریباً گیج شده بود. یک‌باره به این‌جا رسید نه‌تنها او را درک نمی‌کنند بلکه او نیز نمی‌تواند خودش را در ردیف پدر و مادرهایی قرار دهد که بدون ریختن حتی یک قطره‌ اشک تن به جدایی و دوری از فرزندشان و یا مرگ آن‌ها بدهند. سرش را بلند کرد و خود را کمی به‌طرف بقیه قوس داد تا با توجه بیش‌تری به حرف‌های پیرمرد چاق در مورد پسرش گوش بدهد که چطور مانند یک قهرمان بزرگ و تمام‌عیار به‌خاطر امپراتور و میهن خرسند و سرافراز به جبهه‌ی جنگ رفته، بدون ذره‌ای افسوس و پشیمانی... به نظر می‌رسید وارد دنیایی شده که حتی هرگز در خواب هم ندیده است، دنیایی که تا آن زمان برایش ناشناخته مانده بود. خوشحال بود از این‌که می‌شنید هم آن پدر شجاع را تسلی می‌دهند که صبورانه از مرگ فرزندش می‌گوید.

بعد یک‌دفعه و بدون‌مقدمه انگار که هیچ‌کدام از صحبت‌هایی را که رد و بدل شده بود نشنیده باشد، درست مانند کسی که تازه از خواب پریده و به دنیای فانی قدم گذاشته رو به پیرمرد کرد و با لحنی ساده پرسید: «یعنی راست‌راستی پسر شما کشته شده؟»

همه به پیرزن خیره شدند. پیرمرد هم همین‌طور. رو به او کرد و چشم‌های پف‌کرده‌ی مرطوب خاکستری‌رنگش را به او دوخت. برای لحظه‌ای کوتاه سعی کرد جوابی به او بدهد، اما کلمات یاری‌اش نکردند. چشم از او برنمی‌داشت. گویی یک‌باره از سؤال نابجا و تا حدی احمقانه پیرزن دریافته بود که واقعاً پسرش مرده و برای همیشه از بین آن‌ها رفته است. برای همیشه.

در یک آن چهره‌اش به هم تنیده شد و در هم ریخت. با شتاب دستمالی را از جیب کتش بیرون آورد روی صورتش گرفت و در مقابل چشمان متعجب بقیه مسافران با صدایی بلند و غیرقابل کنترل هق‌هق تلخ و دردناکی را سر داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:43  توسط حسین | 

فقط منم که...


  

کلی خواهرم بود و شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند. او خیلی از من بزرگ‌تره و آن‌وقت‌ها قرار بود وارد سینما بشه، آن هم برای کارگردانی، این بود که همه هواش را داشتند. از این گذشته تنها دختر خانواده بود و این که براش اتفاقی افتاده بود و مدتی را در خانه‌ی پدری می‌گذراند، خیلی مهم بود. اگر من جایی گند می‌زدم، اون‌قدرها مهم نبود. وقتی کلی خانه بود، باید نک پنجه راه می‌رفتی و حتی وسط عصر صدات را پایین می‌آوردی. مادرمان کانادایی است – نمی‌دانم چرا این را گفتم، به جز این که شاید نظرش را درباره‌ی کلی توجیه کند: زرنگ‌ها مخصوص اند. این جمله‌ی الکی را سر هم کرده بود و معنی اش این بود که با آدم‌های باهوش و با استعداد باید جور خاصی رفتار کرد. انگار مرضی چیزی دارند. باید با جبهه‌ی کانادایی خانواده‌ی ما آشنا شوید تا بفهمید این جمله چقدر به نظر مامان خوب و گویاست. یادم میاد وقتی چهارده سالم بود فکر می‌کردم جمله‌ی گندی است، حتی حالا هم بوی گندش تو ذوق می‌زند. اما برای مادرم کلی یک سیاره‌ی آسمانی بود که بر زندگی ما سقوط کرده و هیچ کس نمی‌دانست چطور به آن‌جا آمده و بزرگی سوراخی که ایجاد کرده چقدر خواهد بود. وضع من در مدرسه هیچ‌وقت تعریفی نداشت، برادر بزرگم پیتر هم همین‌طور بود. بعد کلی از راه رسید و مادرم همه را مجبور کرد ساکت باشیم تا از خواب نپرد، مثل خانواده‌ای که پانتومیم بازی می‌کنند دست‌هامان را تکان بدهیم و کفش‌هامان را در بیاریم.

یاد یک روز صبح می‌افتم. داشتم یواش تو آشپزخانه راه می‌رفتم، می‌خواستم صبحانه درست کنم، کشوها را یواش باز می‌کردم و رفتارم جوری بود که انگار نیستم. تو این دو هفته‌ای که کلی برگشته همش همین طور بودم. به نظرم میومد همه‌ی زندگیم این جوری بوده. کلی اوایل امسال با این پسره آیدان زندگی می‌کرد. اسباب اثاثیه و همه چیز خریده بودند. بعد کلی سرش کلاه گذاشت و آیدان گذاشت رفت. علاوه بر این که کلی برگشته بود خانه، از این بابت هم حیف شد که آیدان تنها دوست پسر کلی بود که می‌شد باهاش رفیق شد. آیدان کارش درست بود. از اینش خوشم میومد که زرنگ بود، اما احتیاجی به «رفتار خاص» نداشت. ایرلندی بود، اهل دوبلین، بلد بود چطوری شوخی کنه، حرف فوتبال می‌زد و دوست داشت به جز خودش دهن بقیه هم بجنبه. آشنایی با آدمی مثل اون عالمی داشت، به خصوص واسه من. چون بابامون رفته بود، پیتر زن گرفته بود و تو اون خونه‌ی پر از زن من تنها بودم. این سالی بود که دعا می‌کردم چند سانت بلند‌تر بشم و فضای خالی پشت لبم را می‌تراشیدم تا شاید چیزی سبز بشه. این بود که رفاقت با آیدان با یک متر و هشتاد و هفت سانت قد و آن همه پشم و پیلی خوب بود. همه‌ی تنش مو داشت و کلی مسخرش می‌کرد، اما اون می‌خندید و می‌گفت راست می‌گی خودت رو چند کیلو لاغر کن. اگر بین خودمون بمونه باید بگم که درست می‌گفت. کلی اون‌وقت‌ها تپل‌مپل بود. اما آیدان تو روش می‌گفت، کاری نداشت که کلی نسبتا معروف بود. آدم روراستی بود، در عشق هم روراست بود. اما کلی ظرفیت نداشت، بعد هم آیدان همراه اون پسر خوشگله‌ی سینما دیدش و زدند به تیپ هم. اما بعد از رفتن آیدان معلوم بود کلی دوزاریش افتاده، چون خودش رو تو اتاق سابق پیتر که من اتاق بدن‌سازی کرده بودم حبس می‌کرد. اتاق را صاحاب شد و تمام روز پرده‌ها را می‌کشید، تو رختخواب می‌افتاد و فیلم‌های قدیمی سیاه و سفید تماشا می‌کرد. یادم میاد ازش پرسیدم: «چرا به اتاق سابق خودت نمی‌ری؟» قبلاً طبقه‌ی بالا اتاق کوچکی داشت که دوست‌های مدرسه‌ش روی دیواراش چیز نوشته بودند و سراسر دیوارها رو سیاه کرده بودن. بعد که رفت دانشگاه، مامان داد دیواراش را سفید کردن. باز پرسیدم: «چرا به اتاق خودت نمی‌ری؟ مگه اون اتاقت نیست؟» گفت: «نمی‌تونم تو یک اتاق هم بخوابم هم کار کنم. من اتاق کار لازم دارم.» طوری این رو گفت که انگار اتاق کار یکی از چیزهایی است که نمی‌شه بی اون زندگی کرد، مثل آب آشامیدنی. گفتم: «اما من باید ورزش کنم.» گفت: «تو چهارده سالته، هنوز بدنت فرم نگرفته. فقط باید مواظب باشی اون‌قدر زیاده‌روی نکنی که چشات کور شن.» این یک نمونه‌ی کلاسیک از حرفای کلی بود. همیشه بلد بود چطور حال آدم رو بگیره.

حالا کلی برگشته بود و من مجبور بودم وسایل ورزشم رو از اتاق پیتر بردارم و تو خونه هر جا می‌شد پخش و پلا کنم. صندلی وزنه‌برداری رو با وزنه‌ها تو اتاق خودم گذاشتم. دستگاه سفت‌کردن عضلات شکم را توی اتاق نشیمن گذاشتم. میله‌ی بارفیکس را بالای پله‌هایی که به در ورودی می‌رسید نصب کردم. و با این که بابت تصاحب اتاق پیتر از کلی دلخور بودم، گذاشتن وسایل ورزشی در جاهای مختلف من رو یاد تمرین‌های میدانی می‌انداخت و وقتی برای تمرین از این‌جا به آن‌جا می‌رفتم احساس می‌کردم راکی هستم. این کاری است که وسط فیلم‌های راکی می‌کنند؛ در یک سکانس دودقیقه‌ای نشان می‌دهند ظرف چند ماه چطور دوباره ورزیده شده و عضلاتش رشد کردن. نرمش که می‌کنی دلت می‌خواد زمان همان‌طور جادویی و سریع بگذره، مثل وقت‌هایی که آرزو می‌کنی نوجوانیت مثل سریال‌های تلویزیونی بگذره: یک صحنه در مدرسه، یک صحنه‌ی عاشقانه و بعد فارغ‌التحصیلی. اما از این تند‌تر و یواش‌تره. و بعضی اتفاق‌ها تو فکر آدم جا خوش می‌کنن و تبدیل می‌شن به یک شیء که تو زندگی می‌مونه، یک شیء مثل آباژور یا میز اتوکشی. همین جور می‌مونن و می‌تونی لمس‌شون کنی. ماجرای روزی که براتون تعریف می‌کنم از اون‌هاست.

برگردیم به بدن‌سازی. اول از اتاق خودم شروع می‌کنم، چهار بار بیست تا می‌زنم. بعد به دو می‌رم طبقه‌ی پایین سراغ شکم‌سفت‌کن. اگر تا حالا از این دستگاه‌ها ندیدین بگم که شبیه نصف یک کار تفریحی ین، نصف دوچرخه یا نصف تاب. باید روش دراز بکشین، دستا رو بالا ببرین، بعد بلند شین. آدم پول می‌ده که ورزش شکم چیز دیگه‌یی بشه، اما ورزش شکم ورزش شکمه. اما من ول‌کن نیستم و سعی می‌کنم روی اون دستگاه دویست تا بزنم، چهار تا پنجاه تایی. دردش بده. اینه که به چیزی فکر می‌کنم که حالم رو بگیره، مثل کلی، وقتی کفرم بالا میاد پنجاه تای آخرو راحت‌تر می‌زنم. می‌خواسم به اون نشون بدهم که اگر بخوام می‌تونم بدن سازی کنم. چون بین من و اون همیشه این بود که چون هر دو مون تپل بودیم، به هم کنایه می‌زدیم که دائم به چاقی فکر می‌کنیم. مثلا اگر کلی ناهار نمی‌خورد، من چیزی شبیه به این می‌گفتم: «باز رژیم گرفتی؟ تو که اصلاً چاق نیسی.» سعی می‌کردم کاری کنم که احساس بدبختی بکنه. و اگر او مرا روی دستگاه می‌دید ( مال کلی بود، اما هیچوقت ازش استفاده نمی‌کرد) چیزی شبیه به این می‌گفت: «جان، تو که هنوز رشدت کامل نیست. این چربیا خودش آب میشه. عجله ات چیه؟» خوش‌مون می‌اومد هم‌دیگر را اذیت کنیم. همان وقت‌ها بود که کلی خیلی چیزا راجع به دخترا می‌گفت. می‌گفت گول‌شان را نخورم چون هنوز خیلی بچه‌ام و رشدم کامل نشده. وقتی این حرفا رو می‌زد مثل مادرا می‌شد. و از این که شروع کرده بودم به نرمش و بدن‌سازی کفرش بالا می‌آمد. اگر وقتی وزنه دستم بود چشمش به من می‌افتاد، بنا می‌کرد داد کشیدن. می‌گفت هنوز بچه‌ام و خیلی زوده که مرد بشم. می‌دانم همه فکر می‌کنن کودنم، اما می‌فهمیدم همه‌اش به خاطر آیدان است، نه من. بیشتر روزا مواظب بودم طرف کلی آفتابی نشم.

خلاصه ورزش شکم که تمام می‌شد، می‌دویدم بالای پله‌ها سر وقت بازفیکس. میله طوری نصب شده بود که وقتی می‌رسیدم بالا، از شیشه مردم توی خیابان را می‌دیدم. این کار عمدی بود. راستش هیچ‌وقت کشته مرده‌ی بدن‌سازی نبودم، چیزی لازم بود که حواسم رو پرت کنه، یعنی از واقعیت اون دور کنه، وگرنه دیوونم می‌کرد. این بود که مردم را تماشا می‌کردم و چند وقت یک بار یکی از آن‌ها مرا از آن طرف شیشه می‌دید، کله‌ام را می‌دید که بالا پایین می‌رفت. باید قیافه‌شان را می‌دیدی. دوباره نگاه می‌کردند که بفهمند موضوع چیه. از خیابان مثل شعبده‌بازی بود. مثل حالت بی‌وزنی. برای آنتراکت دادن وسط برنامه‌ی سنگین روزانه منظره‌ی خوبی بود.

 اون صبحی که دارم می‌گم، فقط خیال داشتم بارفیکس بزنم و خیابان رو تماشا کنم – کاری به بقیه‌ی چیزا نداشتم. از روی دستگاه فوری آمدم طرف بارفیکس و دستهامو بهش گرفتم. نمی‌دونم چقدر واردین، اما وقتی آدم بارفیکس می‌زنه، انگشتاش رو به یک شکل غیر عادی می‌بینه: ناخن‌ها به طرف آدم هستن. مثل این که دست کسی دیگری است که می‌خواد صورت آدم رو لمس کنه. یادم میاد ناخنهام رو نگاه می‌کردم که سفید شده بودن چون خون رفته بود جاهای دیگه، و فکر می‌کردم عوضش براشون خوبه. می‌فهمین چی می‌خوام بگم؟ نه دوربین دستم بود، نه داشتم کنسرتو می‌نوشتم، اما عیبی نداشت. خون رو به جریان مینداختم و هدف همین بود، مگه نه؟ هر چی گردش خون رو تند کنه، هر چی آدم رو بالا ببره؛ دور از واقعیت.

بعد کول را دیدم که تو خیابان بود و به طرف خانه‌ی ما می‌آمد. کول را نمی‌شد از قلم انداخت، چون پوستش سیاه بود، قدش دو مترو دو و نیم سانت، و سنش چهارده سال بود. من فقط یک ماه بود باهاش آشنا شده بود، بعد از این که برای امتحان‌های تجدیدی به این مدرسه جدید رفته بود. اول تابستان تقریبا همه را رد شده بودم و این از آن مدرسه‌هایی بود که تو وقت کم خیلی چیزا رو تو مغز آدم فرو می‌کنن که ماه دسامبر بتونه دوباره امتحان بده. کول هم باید بیشتر درسا رو از نو می‌گذراند. اما عجیب این‌جا بود که هر کدوم تو درسای متفاوتی تجدید آورده بودیم. یادم میاد وقتی این را فهمیدم برام خیلی مضحک بود. این که دو نفر این قدر احمق باشند، اما نوع حماقت‌شون با هم فرق داشته باشه. این بود که من و کول فقط در یک کلاس با هم بودیم: هنرهای بازیگری، درسی که خیلی کمتر از اون که دل‌مون می‌خواست بازیگری داشت. هر دومون چون خیال می‌کردیم آسونه اون رو گرفته بودیم. اما بیشترش خوندن تاریخ سینما و تئآتر بود. چیزای خشک. خیلی حوصله‌م سر رفته بود تا کول از راه رسید، مثل همیشه دیر کرد، دو هفته از شروع کلاس گذشته بود. یک متر و نود. یادم میاد دفعه‌ی اول که دیدمش باورم نمی‌شد. همه‌ی سئوال‌های عادی رو ازش پرسیدم. گفتم اون بالا هوا چطوره؟ چطور واسه خود لباس پیدا می‌کنی؟ پدرمادرت قدبلندن؟ خواهر برادرات چطور؟ و کول گفت: «نه داداش، فقط منم که قدم بلنده.» معلوم بود همه همین چیزا رو ازش می‌پرسن. نمی‌خواستم حوصله‌اش روسر ببرم، اما عادت کردن بهش کار آسونی نیس. از اون که فکر کنی سخت‌تره. وقتی دیدمش یواش یواش تو خیابون راه میره هنوز عادت نکرده بودم. از بالای بارفیکس به نظرم مثل یک غول جادویی اومد. اون منو دید و دهنش واز موند، من خندیدم و میله رو ول کردم. معلوم نیست چرا هر وقت کول را می‌دیدم این‌قدر خوشحال می‌شدم. خوشحال! و این دفعه‌ی اولی بود که اومده بود خونه‌ی ما ؛ مثل این بود که به دوستی تازه مون مهر زده باشه. مثل چراغ سبز بود. نمی‌خواسم احساساتی بشم، اما راستش رو بگم نزدیک بود از پله‌ها سکندری بخورم. در رو باز کردم و گفتم: «چه خبر کول؟» با هم مثل همیشه دست دادیم. نمی‌تونم بگم چطوری، دست‌ها رو پایین می‌گرفتیم و بعد کنار هم جور خاصی که از دیدن کلیپ‌ها و شوهای رپ تو تلویزیون یاد گرفته بودیم راه می‌رفتیم. اما این طرز راه رفتن برامون شخصی بود. درسته که از تلویزیون یاد گرفته بودیم، اما خودمون چیزی بهش اضافه کرده بودیم.

کول مثل دیوونه‌ها خندید: «سلام داداش، انگار داشتی پرواز می‌کردی! قالیچه‌ی جادوت کو؟»

به میله‌ی بارفیکس اشاره کردم.

گفت: «هان، پس اینه. میخوای برا دخترا خوش‌هیکل بشی.» با این که هیچ‌وقت با دخترا موفق نبودم و اون می‌دونست. گفتم: «بیا تو، اما یواش بیا بالا، خواهرم خوابه. و مواظب باش داداش، می‌دونی که این سقفا کوتاهن! خوش اومدی.»

رفتیم بالا به اتاق نشیمن و مدتی راجع به اتفاق‌های مدرسه حرف زدیم. کول از اونایی بود که همیشه می‌خواست مثبت باشه. معمولا می‌گفت: «البته که دختره ازت خوشش میاد.» یا «نگران اون نباش، کاری به کارت نداره.» این بود که بعد از گپ زدن با کول خیال می‌کردی شاه همه‌ی دنیایی، اما اون بود که کله‌ش تو آسمونا بود. یادم میاد داشت راجع به من چیزای خوب می‌گفت، و من نگاش می‌کردم و از خودم متشکر بودم، انگار قد بلندی اون به من مربوط بود. بعد زد به سرم که کول رو به کلی نشون بدم.

گفتم: «همین جا باش، می‌خوام کسی رو بیارم. یه دقه صبر کن.»

چند دفعه در اتاق کلی را زدم، اما البته اون جواب نداد، این بود که درو کمی باز کردم. چه بوی گندی می‌اومد. فکر نمی‌کنم از وقتی اومده بود ملافه‌ها رو عوض کرده بود. خواب بود، اما ویودئو رو خاموش نکرده بود و فیلم قدیمی و سیاه و سفیدی که گذاشته بود رو هنوز نشون می‌داد. اسمش «داستان فیلادلفیا» بود.

گاهی این فیلم رو روزی سه دفعه نگاه می‌کرد. اگه می‌اومدم تو اتاقش چیزی شبیه به این می‌گفت: «جیمز استوارت رو می‌بینی؟ مرد یعنی این. قدبلند، خوش‌تیپ...» یا اگه اون یکی هنرپیشه رو صحنه بود می‌گفت: «مرد باید این جوری لباس بپوشه. دوخت کت و شلوارو می‌بینی؟» من بی‌خیال فیلم بودم و هر کی توش بازی می‌کرد. کلی همش از چیزایی حرف می‌زد که برا من مهم نبود. اما نمی‌دونم چرا دلم می‌خواست کول را ببینه. نمی‌دونم من بیشتر از این کار خوشم می‌اومد یا اون. شاید هیچ کدوم. اما من اصرار داشتم. گفتم: «کلی! کلی! می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.»

 تکان نخورد، اما من ادامه دادم. اون‌قدر دلم می‌خواست کول رو ببینه که خودم تعجب می‌کردم. پرسید: «چیه؟ بهم بگو ببینم چیه؟» اما من می‌خواستم بی‌هشدار کول رو ببینه، همون جوری که خودم دفعه‌ی اول دیده بودم: مثل یک مجسمه‌ی متحرک وارد اتاق شد – مثل یک چیز عالی که زنده شده باشه. آخر کلی هیکل گنده‌ش رو از لای پتو بیرن کشید. گفت: «خیله خب پاشدم. بهتره چیز خوبی باشه.»

بعد به من چشم‌غره رفت و همراهم آمد اتاق نشیمن. وسط راه غر می‌زد: «بهتره چیز خوبی باشه.» و من جواب می‌دادم بهتره دهنشو ببنده و بیاد ببینه.

می‌دونم بعضیا میگن وقتی اون اتفاق افتاد قیافت اون‌قدر تماشایی بود که هیچوقت یادم نمی‌ره... و نصف وقتا بیخودی می‌گن، اما من بیخود نمی‌گم. هنوزم اگه چشمامو ببندم قیافه‌ی کلی رو می‌تونم ببینم. محشر بود! دیدم گوشه‌های لباش به سمت بالا تاب خورد، مثل یک تکه میوه، از این ور به اون ور صورتش. جوری لبخند زد که از وقتی برگشته بود تو صورتش ندیده بودم، اصلاً هیچ‌وقت ندیده بودم. نمی‌خوام بگم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینم، چون این حرفا شگون نداره. تو اون فیلمی که همیشه نگاه می‌کرد، زن لب‌نازکی می‌گفت: «آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه بفهمه آدما چه جوری ین.» معمولاً از این جور فیلما خوشم نمیاد – هیچ اتفاقی توشون نمیافته، همه چی کند می‌گذره – اما به نظرم می‌اومد زن لب‌نازکه راس می‌گه. از این گذشته به من ربطی نداره که بگم دیگه هیچ‌وقت اون جور لبخندو تو صورت کلی نمی‌بینم - از کجا بدونم؟- اما به نظرم یه لبخند یکی‌یک‌دونه می‌اومد. فقط هم لبخند نبود، چشماشم بود که مرطوب شده بود، مثل این که می‌خواس گریه کنه. یک هفته‌ی پیشش راجع به برادرای لومیر تو فرانسه خونده بودم – اونایی که دفعه‌ی اول فیلما رو تو پاریس یا نمی‌دونم کجا دیده بودن قیافه‌شون این جوری شده بوده؟ تو تاریکی آدمای یه بعدی رو می‌دیدن که راه می‌رفتن، حرکت قطارای یک بعدی و بخار دروغی رو تماشا می‌کردن – اونا هم لبخند می‌زدن؟ صورت کلی. گفتم که هیچ وقت یادم نمی‌ره و نرفته. بعد عوض شد. انگار که چیزی یادش اومده باشه؛ مثلاً چراغو روشن گذاشته باشه یا کلیدو جا گذاشته باشه؛ و اون حالتی که گفتم از بین رفت.

همه ساکت مانده بودیم. بعد من گفتم: «نیگا کن دوستم کول چه قدبلنده!»

کول گفت: «سلام.» معلوم بود خجالت می‌کشه، از دیدن کلی تپل با اون مچ پاهای کلفت. چشمشو دوخته بود به زمین.

کلی گفت: «آره، خیلی قدت بلنده.»

کول خندید.

«قدت چقدره؟ دو متر؟»

کول گفت: «دو متر و دو و نیم سانت.» و شانه بالا انداخت. انگار حالا دلش نمی‌خواست قدش اینقدر باشه. فکر کردم شاید قبلاً هم نمی‌خواسته.

کلی سری تکان داد و سوت کشید. «چند سالته؟»

«چهارده سال.»

کلی یک سوت دیگه کشید. «نمیشه باور کرد. بقیه‌ی فامیلت هم مثل خودتن؟»

«نه، فقط منم که... مادرم قدش یک و شصت و پنجه.»

«باید بگم که قدت خیلی بلنده کول.»

«بله.»

کلی پرسید: «تو مدرسه مجبورت می‌کنن بسکت بازی کنی؟» که احمقانه ترین سئوال بود، یک کمی هم بوی نژاد پرستی می‌داد. ترسیدم کول بدش بیاد، اما اون لبخند زد.

«اونا می‌خوان، اما من بد بازی می‌کنم. افتضاح می‌کنم.»

«دو متر و دو و نیم سانت. مگه میشه؟»

دستش رو دراز کرد و زد به آرنج کول، بعد خودش رو کشید کنار. کارش عجیب بود. چشماش مرطوب بودن. باز مثل صفحه‌ای که خط برداشته باشه تکرار کرد: «چهارده سالته؟ فکر نمی‌کردم دیگه همچین هیکل‌هایی باشه. قدت خیلی بلنده کول.»

کول چشم دوخته بود به زمین، نمی‌دونست چه کار کنه و من تو دلم می‌گفتم خدایا کاش کلی رو نیاورده بودم.

«آره، قدم بلنده. نمی‌دونم چطوری این‌قدر بلند شدم. شدم دیگه.»

بعد کلی یک دفعه گفت: «می‌دونی، من فیلم می‌سازم.»

حالا به نظرم میاد که می‌خواس حرفو به خودش بکشونه، به جایی که می‌دونست هر چیز چه طوری یه، و چه معنی‌ای داره. این روزا من خودم خیلی این کارو می‌کنم، اما اون وقت ازش خوشم نیومد. چرا نمی‌تونست کول رو به حال خودش بذاره؟

ابروی کول بالا رفت: «راس راسی؟»

«آره، راس راسی. قراره اولین فیلم بلندمو بسازم. باورت می‌شه.»

کول گفت: «خب، چه عالی، آره باور می‌کنم.» اما از ریختش معلوم بود باور نکرده.

بعد کلی گفت: «یه مرد قد بلند مثل تو، باید تو فیلم بعدیم یه جایی واست پیدا کنم، نه؟»

کول باز شونه بالا انداخت، یعنی اگه پیدا کنه خوبه، اگرم نکنه عیبی نداره. کول خیلی قدبلنده، اما مثل آب زلاله. وقتی بهش نیگا می‌کنی، فکر می‌کنی هیچ جا جاش نیس، اما همه جا جاشه. من اون رو این جوری یادم میاد.

کلی گفت: «می‌تونم صد تا نقش واست پیدا کنم. صد تا کار.»

این را گفت، سرش رو برا خودش تکون داد و رفت، و چند دقیقه بعد صدای راه انداختن فیلم رو شنیدم که از سر شروع می‌شد و صدای آهنگ شروعش میومد..

کول گفت: «دختر خوبیه.» چون همیشه می‌خواس حرف درستی زده باشه. بعد گفت: «بیا بریم بالا موزیک بذاریم.»

فکر می‌کنم کول اون روز برام کار بزرگی کرد. اما هر وقت می‌خوام ببینم چی بود فقط تصویر ساقای بلندش یادم میاد که جلوی من از پله بالا می‌رفت، و دس بزرگش روی هره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:42  توسط حسین | 

فقط منم که...


 زدی اسمیت رمان‌نویس 32 ‌ساله‌ی انگلیسی که تاکنون سه رمان و چند مجموعه‌داستان کوتاه به چاپ رسانده، یکی از مطرح‌ترین نویسندگان معاصر انگلستان است. زدی که مادرش اهل جاماییکا و پدرش انگلیسی است، نخستین رمان خود «دندان‌های سفید» را در سال 2000 منتشر کرد، رمانی پرفروش که در بیش‌تر کشورهای جهان با موفقیت روبه‌رو گردید و برنده‌ی چند جایزه شد. دومین رمان او «امضاء‌جمع‌کن» در سال 2002 به چاپ رسید، و آخرین اثرش «درباره‌ی زیبایی» سال گذشته برنده‌ی جایزه‌ی «آرنج» برای ادبیات داستانی شد.

 

کلی خواهرم بود و شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند. او خیلی از من بزرگ‌تره و آن‌وقت‌ها قرار بود وارد سینما بشه، آن هم برای کارگردانی، این بود که همه هواش را داشتند. از این گذشته تنها دختر خانواده بود و این که براش اتفاقی افتاده بود و مدتی را در خانه‌ی پدری می‌گذراند، خیلی مهم بود. اگر من جایی گند می‌زدم، اون‌قدرها مهم نبود. وقتی کلی خانه بود، باید نک پنجه راه می‌رفتی و حتی وسط عصر صدات را پایین می‌آوردی. مادرمان کانادایی است – نمی‌دانم چرا این را گفتم، به جز این که شاید نظرش را درباره‌ی کلی توجیه کند: زرنگ‌ها مخصوص اند. این جمله‌ی الکی را سر هم کرده بود و معنی اش این بود که با آدم‌های باهوش و با استعداد باید جور خاصی رفتار کرد. انگار مرضی چیزی دارند. باید با جبهه‌ی کانادایی خانواده‌ی ما آشنا شوید تا بفهمید این جمله چقدر به نظر مامان خوب و گویاست. یادم میاد وقتی چهارده سالم بود فکر می‌کردم جمله‌ی گندی است، حتی حالا هم بوی گندش تو ذوق می‌زند. اما برای مادرم کلی یک سیاره‌ی آسمانی بود که بر زندگی ما سقوط کرده و هیچ کس نمی‌دانست چطور به آن‌جا آمده و بزرگی سوراخی که ایجاد کرده چقدر خواهد بود. وضع من در مدرسه هیچ‌وقت تعریفی نداشت، برادر بزرگم پیتر هم همین‌طور بود. بعد کلی از راه رسید و مادرم همه را مجبور کرد ساکت باشیم تا از خواب نپرد، مثل خانواده‌ای که پانتومیم بازی می‌کنند دست‌هامان را تکان بدهیم و کفش‌هامان را در بیاریم.

یاد یک روز صبح می‌افتم. داشتم یواش تو آشپزخانه راه می‌رفتم، می‌خواستم صبحانه درست کنم، کشوها را یواش باز می‌کردم و رفتارم جوری بود که انگار نیستم. تو این دو هفته‌ای که کلی برگشته همش همین طور بودم. به نظرم میومد همه‌ی زندگیم این جوری بوده. کلی اوایل امسال با این پسره آیدان زندگی می‌کرد. اسباب اثاثیه و همه چیز خریده بودند. بعد کلی سرش کلاه گذاشت و آیدان گذاشت رفت. علاوه بر این که کلی برگشته بود خانه، از این بابت هم حیف شد که آیدان تنها دوست پسر کلی بود که می‌شد باهاش رفیق شد. آیدان کارش درست بود. از اینش خوشم میومد که زرنگ بود، اما احتیاجی به «رفتار خاص» نداشت. ایرلندی بود، اهل دوبلین، بلد بود چطوری شوخی کنه، حرف فوتبال می‌زد و دوست داشت به جز خودش دهن بقیه هم بجنبه. آشنایی با آدمی مثل اون عالمی داشت، به خصوص واسه من. چون بابامون رفته بود، پیتر زن گرفته بود و تو اون خونه‌ی پر از زن من تنها بودم. این سالی بود که دعا می‌کردم چند سانت بلند‌تر بشم و فضای خالی پشت لبم را می‌تراشیدم تا شاید چیزی سبز بشه. این بود که رفاقت با آیدان با یک متر و هشتاد و هفت سانت قد و آن همه پشم و پیلی خوب بود. همه‌ی تنش مو داشت و کلی مسخرش می‌کرد، اما اون می‌خندید و می‌گفت راست می‌گی خودت رو چند کیلو لاغر کن. اگر بین خودمون بمونه باید بگم که درست می‌گفت. کلی اون‌وقت‌ها تپل‌مپل بود. اما آیدان تو روش می‌گفت، کاری نداشت که کلی نسبتا معروف بود. آدم روراستی بود، در عشق هم روراست بود. اما کلی ظرفیت نداشت، بعد هم آیدان همراه اون پسر خوشگله‌ی سینما دیدش و زدند به تیپ هم. اما بعد از رفتن آیدان معلوم بود کلی دوزاریش افتاده، چون خودش رو تو اتاق سابق پیتر که من اتاق بدن‌سازی کرده بودم حبس می‌کرد. اتاق را صاحاب شد و تمام روز پرده‌ها را می‌کشید، تو رختخواب می‌افتاد و فیلم‌های قدیمی سیاه و سفید تماشا می‌کرد. یادم میاد ازش پرسیدم: «چرا به اتاق سابق خودت نمی‌ری؟» قبلاً طبقه‌ی بالا اتاق کوچکی داشت که دوست‌های مدرسه‌ش روی دیواراش چیز نوشته بودند و سراسر دیوارها رو سیاه کرده بودن. بعد که رفت دانشگاه، مامان داد دیواراش را سفید کردن. باز پرسیدم: «چرا به اتاق خودت نمی‌ری؟ مگه اون اتاقت نیست؟» گفت: «نمی‌تونم تو یک اتاق هم بخوابم هم کار کنم. من اتاق کار لازم دارم.» طوری این رو گفت که انگار اتاق کار یکی از چیزهایی است که نمی‌شه بی اون زندگی کرد، مثل آب آشامیدنی. گفتم: «اما من باید ورزش کنم.» گفت: «تو چهارده سالته، هنوز بدنت فرم نگرفته. فقط باید مواظب باشی اون‌قدر زیاده‌روی نکنی که چشات کور شن.» این یک نمونه‌ی کلاسیک از حرفای کلی بود. همیشه بلد بود چطور حال آدم رو بگیره.

حالا کلی برگشته بود و من مجبور بودم وسایل ورزشم رو از اتاق پیتر بردارم و تو خونه هر جا می‌شد پخش و پلا کنم. صندلی وزنه‌برداری رو با وزنه‌ها تو اتاق خودم گذاشتم. دستگاه سفت‌کردن عضلات شکم را توی اتاق نشیمن گذاشتم. میله‌ی بارفیکس را بالای پله‌هایی که به در ورودی می‌رسید نصب کردم. و با این که بابت تصاحب اتاق پیتر از کلی دلخور بودم، گذاشتن وسایل ورزشی در جاهای مختلف من رو یاد تمرین‌های میدانی می‌انداخت و وقتی برای تمرین از این‌جا به آن‌جا می‌رفتم احساس می‌کردم راکی هستم. این کاری است که وسط فیلم‌های راکی می‌کنند؛ در یک سکانس دودقیقه‌ای نشان می‌دهند ظرف چند ماه چطور دوباره ورزیده شده و عضلاتش رشد کردن. نرمش که می‌کنی دلت می‌خواد زمان همان‌طور جادویی و سریع بگذره، مثل وقت‌هایی که آرزو می‌کنی نوجوانیت مثل سریال‌های تلویزیونی بگذره: یک صحنه در مدرسه، یک صحنه‌ی عاشقانه و بعد فارغ‌التحصیلی. اما از این تند‌تر و یواش‌تره. و بعضی اتفاق‌ها تو فکر آدم جا خوش می‌کنن و تبدیل می‌شن به یک شیء که تو زندگی می‌مونه، یک شیء مثل آباژور یا میز اتوکشی. همین جور می‌مونن و می‌تونی لمس‌شون کنی. ماجرای روزی که براتون تعریف می‌کنم از اون‌هاست.

برگردیم به بدن‌سازی. اول از اتاق خودم شروع می‌کنم، چهار بار بیست تا می‌زنم. بعد به دو می‌رم طبقه‌ی پایین سراغ شکم‌سفت‌کن. اگر تا حالا از این دستگاه‌ها ندیدین بگم که شبیه نصف یک کار تفریحی ین، نصف دوچرخه یا نصف تاب. باید روش دراز بکشین، دستا رو بالا ببرین، بعد بلند شین. آدم پول می‌ده که ورزش شکم چیز دیگه‌یی بشه، اما ورزش شکم ورزش شکمه. اما من ول‌کن نیستم و سعی می‌کنم روی اون دستگاه دویست تا بزنم، چهار تا پنجاه تایی. دردش بده. اینه که به چیزی فکر می‌کنم که حالم رو بگیره، مثل کلی، وقتی کفرم بالا میاد پنجاه تای آخرو راحت‌تر می‌زنم. می‌خواسم به اون نشون بدهم که اگر بخوام می‌تونم بدن سازی کنم. چون بین من و اون همیشه این بود که چون هر دو مون تپل بودیم، به هم کنایه می‌زدیم که دائم به چاقی فکر می‌کنیم. مثلا اگر کلی ناهار نمی‌خورد، من چیزی شبیه به این می‌گفتم: «باز رژیم گرفتی؟ تو که اصلاً چاق نیسی.» سعی می‌کردم کاری کنم که احساس بدبختی بکنه. و اگر او مرا روی دستگاه می‌دید ( مال کلی بود، اما هیچوقت ازش استفاده نمی‌کرد) چیزی شبیه به این می‌گفت: «جان، تو که هنوز رشدت کامل نیست. این چربیا خودش آب میشه. عجله ات چیه؟» خوش‌مون می‌اومد هم‌دیگر را اذیت کنیم. همان وقت‌ها بود که کلی خیلی چیزا راجع به دخترا می‌گفت. می‌گفت گول‌شان را نخورم چون هنوز خیلی بچه‌ام و رشدم کامل نشده. وقتی این حرفا رو می‌زد مثل مادرا می‌شد. و از این که شروع کرده بودم به نرمش و بدن‌سازی کفرش بالا می‌آمد. اگر وقتی وزنه دستم بود چشمش به من می‌افتاد، بنا می‌کرد داد کشیدن. می‌گفت هنوز بچه‌ام و خیلی زوده که مرد بشم. می‌دانم همه فکر می‌کنن کودنم، اما می‌فهمیدم همه‌اش به خاطر آیدان است، نه من. بیشتر روزا مواظب بودم طرف کلی آفتابی نشم.

خلاصه ورزش شکم که تمام می‌شد، می‌دویدم بالای پله‌ها سر وقت بازفیکس. میله طوری نصب شده بود که وقتی می‌رسیدم بالا، از شیشه مردم توی خیابان را می‌دیدم. این کار عمدی بود. راستش هیچ‌وقت کشته مرده‌ی بدن‌سازی نبودم، چیزی لازم بود که حواسم رو پرت کنه، یعنی از واقعیت اون دور کنه، وگرنه دیوونم می‌کرد. این بود که مردم را تماشا می‌کردم و چند وقت یک بار یکی از آن‌ها مرا از آن طرف شیشه می‌دید، کله‌ام را می‌دید که بالا پایین می‌رفت. باید قیافه‌شان را می‌دیدی. دوباره نگاه می‌کردند که بفهمند موضوع چیه. از خیابان مثل شعبده‌بازی بود. مثل حالت بی‌وزنی. برای آنتراکت دادن وسط برنامه‌ی سنگین روزانه منظره‌ی خوبی بود.

 اون صبحی که دارم می‌گم، فقط خیال داشتم بارفیکس بزنم و خیابان رو تماشا کنم – کاری به بقیه‌ی چیزا نداشتم. از روی دستگاه فوری آمدم طرف بارفیکس و دستهامو بهش گرفتم. نمی‌دونم چقدر واردین، اما وقتی آدم بارفیکس می‌زنه، انگشتاش رو به یک شکل غیر عادی می‌بینه: ناخن‌ها به طرف آدم هستن. مثل این که دست کسی دیگری است که می‌خواد صورت آدم رو لمس کنه. یادم میاد ناخنهام رو نگاه می‌کردم که سفید شده بودن چون خون رفته بود جاهای دیگه، و فکر می‌کردم عوضش براشون خوبه. می‌فهمین چی می‌خوام بگم؟ نه دوربین دستم بود، نه داشتم کنسرتو می‌نوشتم، اما عیبی نداشت. خون رو به جریان مینداختم و هدف همین بود، مگه نه؟ هر چی گردش خون رو تند کنه، هر چی آدم رو بالا ببره؛ دور از واقعیت.

بعد کول را دیدم که تو خیابان بود و به طرف خانه‌ی ما می‌آمد. کول را نمی‌شد از قلم انداخت، چون پوستش سیاه بود، قدش دو مترو دو و نیم سانت، و سنش چهارده سال بود. من فقط یک ماه بود باهاش آشنا شده بود، بعد از این که برای امتحان‌های تجدیدی به این مدرسه جدید رفته بود. اول تابستان تقریبا همه را رد شده بودم و این از آن مدرسه‌هایی بود که تو وقت کم خیلی چیزا رو تو مغز آدم فرو می‌کنن که ماه دسامبر بتونه دوباره امتحان بده. کول هم باید بیشتر درسا رو از نو می‌گذراند. اما عجیب این‌جا بود که هر کدوم تو درسای متفاوتی تجدید آورده بودیم. یادم میاد وقتی این را فهمیدم برام خیلی مضحک بود. این که دو نفر این قدر احمق باشند، اما نوع حماقت‌شون با هم فرق داشته باشه. این بود که من و کول فقط در یک کلاس با هم بودیم: هنرهای بازیگری، درسی که خیلی کمتر از اون که دل‌مون می‌خواست بازیگری داشت. هر دومون چون خیال می‌کردیم آسونه اون رو گرفته بودیم. اما بیشترش خوندن تاریخ سینما و تئآتر بود. چیزای خشک. خیلی حوصله‌م سر رفته بود تا کول از راه رسید، مثل همیشه دیر کرد، دو هفته از شروع کلاس گذشته بود. یک متر و نود. یادم میاد دفعه‌ی اول که دیدمش باورم نمی‌شد. همه‌ی سئوال‌های عادی رو ازش پرسیدم. گفتم اون بالا هوا چطوره؟ چطور واسه خود لباس پیدا می‌کنی؟ پدرمادرت قدبلندن؟ خواهر برادرات چطور؟ و کول گفت: «نه داداش، فقط منم که قدم بلنده.» معلوم بود همه همین چیزا رو ازش می‌پرسن. نمی‌خواستم حوصله‌اش روسر ببرم، اما عادت کردن بهش کار آسونی نیس. از اون که فکر کنی سخت‌تره. وقتی دیدمش یواش یواش تو خیابون راه میره هنوز عادت نکرده بودم. از بالای بارفیکس به نظرم مثل یک غول جادویی اومد. اون منو دید و دهنش واز موند، من خندیدم و میله رو ول کردم. معلوم نیست چرا هر وقت کول را می‌دیدم این‌قدر خوشحال می‌شدم. خوشحال! و این دفعه‌ی اولی بود که اومده بود خونه‌ی ما ؛ مثل این بود که به دوستی تازه مون مهر زده باشه. مثل چراغ سبز بود. نمی‌خواسم احساساتی بشم، اما راستش رو بگم نزدیک بود از پله‌ها سکندری بخورم. در رو باز کردم و گفتم: «چه خبر کول؟» با هم مثل همیشه دست دادیم. نمی‌تونم بگم چطوری، دست‌ها رو پایین می‌گرفتیم و بعد کنار هم جور خاصی که از دیدن کلیپ‌ها و شوهای رپ تو تلویزیون یاد گرفته بودیم راه می‌رفتیم. اما این طرز راه رفتن برامون شخصی بود. درسته که از تلویزیون یاد گرفته بودیم، اما خودمون چیزی بهش اضافه کرده بودیم.

کول مثل دیوونه‌ها خندید: «سلام داداش، انگار داشتی پرواز می‌کردی! قالیچه‌ی جادوت کو؟»

به میله‌ی بارفیکس اشاره کردم.

گفت: «هان، پس اینه. میخوای برا دخترا خوش‌هیکل بشی.» با این که هیچ‌وقت با دخترا موفق نبودم و اون می‌دونست. گفتم: «بیا تو، اما یواش بیا بالا، خواهرم خوابه. و مواظب باش داداش، می‌دونی که این سقفا کوتاهن! خوش اومدی.»

رفتیم بالا به اتاق نشیمن و مدتی راجع به اتفاق‌های مدرسه حرف زدیم. کول از اونایی بود که همیشه می‌خواست مثبت باشه. معمولا می‌گفت: «البته که دختره ازت خوشش میاد.» یا «نگران اون نباش، کاری به کارت نداره.» این بود که بعد از گپ زدن با کول خیال می‌کردی شاه همه‌ی دنیایی، اما اون بود که کله‌ش تو آسمونا بود. یادم میاد داشت راجع به من چیزای خوب می‌گفت، و من نگاش می‌کردم و از خودم متشکر بودم، انگار قد بلندی اون به من مربوط بود. بعد زد به سرم که کول رو به کلی نشون بدم.

گفتم: «همین جا باش، می‌خوام کسی رو بیارم. یه دقه صبر کن.»

چند دفعه در اتاق کلی را زدم، اما البته اون جواب نداد، این بود که درو کمی باز کردم. چه بوی گندی می‌اومد. فکر نمی‌کنم از وقتی اومده بود ملافه‌ها رو عوض کرده بود. خواب بود، اما ویودئو رو خاموش نکرده بود و فیلم قدیمی و سیاه و سفیدی که گذاشته بود رو هنوز نشون می‌داد. اسمش «داستان فیلادلفیا» بود.

گاهی این فیلم رو روزی سه دفعه نگاه می‌کرد. اگه می‌اومدم تو اتاقش چیزی شبیه به این می‌گفت: «جیمز استوارت رو می‌بینی؟ مرد یعنی این. قدبلند، خوش‌تیپ...» یا اگه اون یکی هنرپیشه رو صحنه بود می‌گفت: «مرد باید این جوری لباس بپوشه. دوخت کت و شلوارو می‌بینی؟» من بی‌خیال فیلم بودم و هر کی توش بازی می‌کرد. کلی همش از چیزایی حرف می‌زد که برا من مهم نبود. اما نمی‌دونم چرا دلم می‌خواست کول را ببینه. نمی‌دونم من بیشتر از این کار خوشم می‌اومد یا اون. شاید هیچ کدوم. اما من اصرار داشتم. گفتم: «کلی! کلی! می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.»

 تکان نخورد، اما من ادامه دادم. اون‌قدر دلم می‌خواست کول رو ببینه که خودم تعجب می‌کردم. پرسید: «چیه؟ بهم بگو ببینم چیه؟» اما من می‌خواستم بی‌هشدار کول رو ببینه، همون جوری که خودم دفعه‌ی اول دیده بودم: مثل یک مجسمه‌ی متحرک وارد اتاق شد – مثل یک چیز عالی که زنده شده باشه. آخر کلی هیکل گنده‌ش رو از لای پتو بیرن کشید. گفت: «خیله خب پاشدم. بهتره چیز خوبی باشه.»

بعد به من چشم‌غره رفت و همراهم آمد اتاق نشیمن. وسط راه غر می‌زد: «بهتره چیز خوبی باشه.» و من جواب می‌دادم بهتره دهنشو ببنده و بیاد ببینه.

می‌دونم بعضیا میگن وقتی اون اتفاق افتاد قیافت اون‌قدر تماشایی بود که هیچوقت یادم نمی‌ره... و نصف وقتا بیخودی می‌گن، اما من بیخود نمی‌گم. هنوزم اگه چشمامو ببندم قیافه‌ی کلی رو می‌تونم ببینم. محشر بود! دیدم گوشه‌های لباش به سمت بالا تاب خورد، مثل یک تکه میوه، از این ور به اون ور صورتش. جوری لبخند زد که از وقتی برگشته بود تو صورتش ندیده بودم، اصلاً هیچ‌وقت ندیده بودم. نمی‌خوام بگم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینم، چون این حرفا شگون نداره. تو اون فیلمی که همیشه نگاه می‌کرد، زن لب‌نازکی می‌گفت: «آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه بفهمه آدما چه جوری ین.» معمولاً از این جور فیلما خوشم نمیاد – هیچ اتفاقی توشون نمیافته، همه چی کند می‌گذره – اما به نظرم می‌اومد زن لب‌نازکه راس می‌گه. از این گذشته به من ربطی نداره که بگم دیگه هیچ‌وقت اون جور لبخندو تو صورت کلی نمی‌بینم - از کجا بدونم؟- اما به نظرم یه لبخند یکی‌یک‌دونه می‌اومد. فقط هم لبخند نبود، چشماشم بود که مرطوب شده بود، مثل این که می‌خواس گریه کنه. یک هفته‌ی پیشش راجع به برادرای لومیر تو فرانسه خونده بودم – اونایی که دفعه‌ی اول فیلما رو تو پاریس یا نمی‌دونم کجا دیده بودن قیافه‌شون این جوری شده بوده؟ تو تاریکی آدمای یه بعدی رو می‌دیدن که راه می‌رفتن، حرکت قطارای یک بعدی و بخار دروغی رو تماشا می‌کردن – اونا هم لبخند می‌زدن؟ صورت کلی. گفتم که هیچ وقت یادم نمی‌ره و نرفته. بعد عوض شد. انگار که چیزی یادش اومده باشه؛ مثلاً چراغو روشن گذاشته باشه یا کلیدو جا گذاشته باشه؛ و اون حالتی که گفتم از بین رفت.

همه ساکت مانده بودیم. بعد من گفتم: «نیگا کن دوستم کول چه قدبلنده!»

کول گفت: «سلام.» معلوم بود خجالت می‌کشه، از دیدن کلی تپل با اون مچ پاهای کلفت. چشمشو دوخته بود به زمین.

کلی گفت: «آره، خیلی قدت بلنده.»

کول خندید.

«قدت چقدره؟ دو متر؟»

کول گفت: «دو متر و دو و نیم سانت.» و شانه بالا انداخت. انگار حالا دلش نمی‌خواست قدش اینقدر باشه. فکر کردم شاید قبلاً هم نمی‌خواسته.

کلی سری تکان داد و سوت کشید. «چند سالته؟»

«چهارده سال.»

کلی یک سوت دیگه کشید. «نمیشه باور کرد. بقیه‌ی فامیلت هم مثل خودتن؟»

«نه، فقط منم که... مادرم قدش یک و شصت و پنجه.»

«باید بگم که قدت خیلی بلنده کول.»

«بله.»

کلی پرسید: «تو مدرسه مجبورت می‌کنن بسکت بازی کنی؟» که احمقانه ترین سئوال بود، یک کمی هم بوی نژاد پرستی می‌داد. ترسیدم کول بدش بیاد، اما اون لبخند زد.

«اونا می‌خوان، اما من بد بازی می‌کنم. افتضاح می‌کنم.»

«دو متر و دو و نیم سانت. مگه میشه؟»

دستش رو دراز کرد و زد به آرنج کول، بعد خودش رو کشید کنار. کارش عجیب بود. چشماش مرطوب بودن. باز مثل صفحه‌ای که خط برداشته باشه تکرار کرد: «چهارده سالته؟ فکر نمی‌کردم دیگه همچین هیکل‌هایی باشه. قدت خیلی بلنده کول.»

کول چشم دوخته بود به زمین، نمی‌دونست چه کار کنه و من تو دلم می‌گفتم خدایا کاش کلی رو نیاورده بودم.

«آره، قدم بلنده. نمی‌دونم چطوری این‌قدر بلند شدم. شدم دیگه.»

بعد کلی یک دفعه گفت: «می‌دونی، من فیلم می‌سازم.»

حالا به نظرم میاد که می‌خواس حرفو به خودش بکشونه، به جایی که می‌دونست هر چیز چه طوری یه، و چه معنی‌ای داره. این روزا من خودم خیلی این کارو می‌کنم، اما اون وقت ازش خوشم نیومد. چرا نمی‌تونست کول رو به حال خودش بذاره؟

ابروی کول بالا رفت: «راس راسی؟»

«آره، راس راسی. قراره اولین فیلم بلندمو بسازم. باورت می‌شه.»

کول گفت: «خب، چه عالی، آره باور می‌کنم.» اما از ریختش معلوم بود باور نکرده.

بعد کلی گفت: «یه مرد قد بلند مثل تو، باید تو فیلم بعدیم یه جایی واست پیدا کنم، نه؟»

کول باز شونه بالا انداخت، یعنی اگه پیدا کنه خوبه، اگرم نکنه عیبی نداره. کول خیلی قدبلنده، اما مثل آب زلاله. وقتی بهش نیگا می‌کنی، فکر می‌کنی هیچ جا جاش نیس، اما همه جا جاشه. من اون رو این جوری یادم میاد.

کلی گفت: «می‌تونم صد تا نقش واست پیدا کنم. صد تا کار.»

این را گفت، سرش رو برا خودش تکون داد و رفت، و چند دقیقه بعد صدای راه انداختن فیلم رو شنیدم که از سر شروع می‌شد و صدای آهنگ شروعش میومد..

کول گفت: «دختر خوبیه.» چون همیشه می‌خواس حرف درستی زده باشه. بعد گفت: «بیا بریم بالا موزیک بذاریم.»

فکر می‌کنم کول اون روز برام کار بزرگی کرد. اما هر وقت می‌خوام ببینم چی بود فقط تصویر ساقای بلندش یادم میاد که جلوی من از پله بالا می‌رفت، و دس بزرگش روی هره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:42  توسط حسین | 

بادِ زمينی


سال‌های سال یک داستان‌نویسِ ژاپنی را تحسین می‌کردم و به خواهشِ من، یک نفر این قرار ملاقات را میان من و او آماده کرد. ما الان در یکی از رستوران‌های توکیو مشغول غذا خوردن هستیم. داستان‌نویس، یک‌دفعه، دستش را به طرف کیفی که همراهش آورده بود دراز کرد و یک عینک آفتابی از آن بیرون ‌آورد و به چشم زد.

حالا: ما دو نفر روبه‌روی هم نشسته‌ایم و او عینکی آفتابی بر چشم دارد. همه‌ی رستوران دارند ما را نگاه می‌کنند. من جوری رفتار می‌کنم که انگار خیلی طبیعی است که آدم در رستوران عینک آفتابی به چشم بزند، امّا به‌آرامی و بدون عصبانیت این فکر را در او القاء می‌کنم که: لطفاً اون عینک مسخره رو بگذار کنار!

حتّا یک کلمه هم درباره‌ی اینکه عینک آفتابی به چشم زده به زبان نیاوردم. صورتم هم نشان نمی‌داد که به چی فکر می‌کنم. من خیلی قبولش داشتم. دوست نداشتم موقع شام خوردن آن عینک روی چشمش باشد. فقط فکرم را به او القاء کردم. تقریباً سه دقیقه‌ی بعد او یک‌دفعه، همان‌طور که یک‌دفعه عینک را به چشم زده بود، آن را از چشمش برداشت و گذاشتش داخلِ کیف ... خوب شد.

بعد درباره‌ی زلزله‌ی بزرگی که چند روز پیش توی توکیو آمده بود صحبت کرد. گفت یک پسر دارد که یک‌کم عقب‌ماندگی ذهنی دارد و اینکه او سعی کرده به پسرش بفهماند که زلزله چیست تا پسرک بفهمد و نترسد، امّا موفّق نشده است.

پرسیدم: «پسرت می‌دونه که باد چیه؟»

«آره.»

«به‌ش بگو زلزله یک بادی‌یه که از داخل زمین می‌وزه.»

داستان‌نویس ژاپنی از نظر من خوشش آمد.

من خیلی قبولش دارم.

خوشحالم که عینک آفتابی‌اش را کنار گذاشته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:41  توسط حسین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته ها...

نوشته های پیشین
آبان 1388
آبان 1386
مهر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM