تبليغاتX
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته.
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته...

می گویند پشت کوهها باز هم کوه هست. حالا می فهمم که حقیقت دارد. همچنین می دانم آبهایی وجود دارند مادام العمر، دریاهایی بی انتها، و در این دنیا آدمهای بسیاری که اسمشان جز برای خودشان برای کس دیگری اهمیتی ندارد. سربرداشته به آسمان نگاه می کنم و تو را آنجا می بینم. می بینم داری مثل حلزون له شده ای گریه می کنی، مثل وقتی گریه می کنی که کمکت می کردم اولین دندان لقت را بکشی. بله، آن موقع هم دوستت داشتم. نمی دانم چرا، ولی وقتی نگاهت می کردم یاد مورچه های قرمز می افتادم. دلم می خواست ناخنهایت را در پوستم فرو می کردی و تمام خونم را می کشیدی.

     نمی دانم تا کی در دریا خواهیم بود. جز من سی و شش آواره ی دیگر سوار این قایق کوچک هستند. بادبان برافراشته ی ما پارچه های سفیدی ست با لکه های قرمز روشن.

     وقتی سوار شدم فکر می کردم هنوز بتوانم بوی بی گناهی و آب منی ای را که به خورد آن پارچه ها رفته احساس کنم. به آن بالا نگاه می کنم و به تو و تمام آن وقتی که مقاومت می کردی فکر می کنم. گاهی حس می کردم که تو هم دلت می خواست، اما می دانستم دوست داشتی حرمتت کنم. فکر می کردی دارم اراده ات را امتحان می کنم، اما من فقط می خواستم کنارت باشم. شاید مثل همان است که همیشه می گفتی. زیادی خیال می کنم. ترس برم داشته به دوردست که برویم دچار کابوس شوم. از این که تمام طول روز آفتاب روی صورتم افتاده بیزارم. اگر دوباره مرا ببینی خیلی سیاه شده ام. حالا که دیگر نیستم شاید پدرت شوهرت بدهد. خواهش می کنم هر کاری می کنی با یک سرباز ازدواج نکن. آنها تقریبا انسان نیستند.

 

**

 

Haiti est comme tu las laisse(1)

بله، رفتی و همان است که بود. شب و روز گلوله. سوراخ همیشگی. همه چیز مثل همیشه. من از این همه نابسامانی خسته ام. خیلی تند خو و عصبی شده ام. وقت را با دنبال کردن سوسکها دور خانه سپری می کنم. پاشنه هایم را روی سرشان می کوبم. خیلی کفرم را در می آورند. همه چیز کفرم را در می آورد. تمام روز توی این یک وجب جا افتاده ام. از آن وقت که ارتش پیروز شد مدرسه ها را بسته اند. کسی اسم از رییس جمهور قبلی نمی بَرَد. پدر تمام پوسترهای تبلیغاتی و دکمه های قدیمی اش را سوزاند. مانمان دکمه هایش را در گودالی پشت خانه دفن کرد. مانمان فکر می کند که شاید او دوباره برگردد. او می گوید با برگشتن رییس جمهور از زیر خاک درشان می آورد. هیچ کس از خانه درنمی آید، حتی یک نفر. پدر از من می خواهد نوارهای برنامه های رادیویی تو را دور بریزم. من چند نوار موسیقی را از بین بردم، اما هنوز صدای تو را دارم. خدا را شکر می کنم که بعد از آن دیگر نماندی. تمامی دیگر اعضای اتحادیه ی جوانان ناپدید شده اند. هیچ کس خبری از آنها نشنیده. فکر می کنم همگی در زندان باشند. شاید همگی مرده اند. پدر کمی دلواپس توست. او آنقدرها که فکر می کنی از تو بدش نمی آید. شنیدم یک روز از مانمان می پرسید، فکر می کنی پسره مُرده؟ مانمان گفت که از کجا بداند. فکر کنم از این که این همه به تو بدی کرده پشیمان است. دیگر طرح پروانه هایم را نمی کشم، چون از دیدن آفتاب هم دیگر خوشم نمی آید. گذشته از آن مانمان می گوید پروانه ها می توانند خبر بیاورند. آنها که رنگ روشن دارند مژده می دهند و آن سیاهها خبر مرگ به ما می دهند. یادت می آید می گفتی یک عمر زندگی پیش رو داریم؟ بگذریم که از آنوقت تا به حال خیلی چیزها عوض شده است.

**

زن جوان حامله ای سوار قایق است. به نظر هم سن و سال ما می آید. نوزده یا بیست ساله. صورتش پر از رد زخمهایی ست که به رد زخم تیغ می ماند. قدش کوتاه است و لحن آهنگینش مرا یاد روستائیان شمال می اندازد. اغلب دیگر افرادی که سوار قایق اند از من خیلی مسن تراند. شنیده ام روی خیلی از این قایقها بچه ها سوار می شوند. خوشحالم که در این یکی بچه ای سوار نیست. به گمانم دیدن هر روزه ی پسر بچه ها و دختر بچه ها روی این دریا، دیدن صورتهای بی حالتشان که آدم را به یاد نومیدی از آینده در کشورمان می اندازد، دلم را می شکست. برای بزرگسالان به قدر کافی سخت است. برای من به قدر کافی سخت است.

     پیش از آنکه مجبور باشم برای امتحانات دانشگاه بکش بخوانم، راجع به امریکا زیاد خوانده بودم. دارم فکرم را به کار می اندازم ببینم راجع به میامی دیگر چه چیز خوانده بودم. هوایش آفتابی است. آنجا برف مثل جاهای دیگر امریکا نمی بارد.مشخص نیست دقیقا تا آنجا چقدر فاصله داریم. شاید فقط از سواحل خودمان دور شده باشیم. در دریا هیچ خط مرزی ای وجود ندارد. همه چیز به یک چیز می ماند. حتی آدم مردد است که نکند داریم از روی سطح زمین بیرون می افتیم. شاید دنیا مسطح است و ما مثل ملوانان قدیمی می خواهیم سر از آن دربیاوریم. می دانی که زیاد مذهبی نیستم. با وجود این هر شب دعا می کنم به طوفان برنخوریم. وقتی موفق می شوم بخوابم، خواب می بینم طوفان پشت طوفان است که گیرش افتاده ایم. خواب می بینم بادها از آسمان آمده اند و ما را به دریا می طلبند. ما به زیر فرو می رویم و دیگر از ما خبری نمی شود.

     حالا با فکر مردن بهتر کنار آمده ام. نه اینکه آن را به کل پذیرفته باشم، اما می دانم ممکن است اتفاق بیافتد. اشتباه نکن. واقعا نمی خواهم شهید باشم. می دانم مرده ام به درد کسی نمی خورد، اما چنانچه چنین اتفاقی بخواهد بیافتد، می دانم نمی توانم فقط داد بزنم و به آن بگویم برو.

    کاش گروه دیگری از جوانان بتوانند برنامه ی رادیویی را اجرا کنند. آن برنامه ی رادیویی تا مدتها تمام زندگی ام بود. خوب بود مدتی هم که شده رادیویِ این چنینی داشت، جایی بود که می توانستیم بگوییم از دولت چه می خواهیم، برای آینده ی مملکت مان چه می خواهیم.

    پروتستانهای زیادی روی این قایق سوارند. خیلی شان خود را ایوب یا بنی اسرائیل تصور می کنند. به گمانم بعضی شان به امید اینند که ناگهان از آسمان چیزی فرو بیافتد و دریا را برای مان بشکافد. آنها می گویند که خدا می دهد و خدا می گیرد. به من که هرگز چیز چندانی نداده. چه بود که بگیرد؟

**

چه می شد اگر می توانستم بکشم. اگر چند وانگای(2) خوب بلد بودم، از صحنه ی روزگار محوشان می کردم. امروز جلوی زندان فورت دیمانش(3) به گروهی از دانشجویان شلیک کردند. آنها به خاطر اجساد رادیو شش تظاهرات می کردند. این اسمی ست که روی شماها گذاشته اند. رادیو شش. با اسم و رسم شده ای. خیلی ها فکر می کنند تو هم مثل دیگران مرده ای. آنها می خواهند که اجساد به خانواده هایشان برگردانده شود. امروز بعدالظهر بالاخره ارتش بعضی از اجساد را پس داد. آنها به خانواده ها گفتند که بروند اجساد را از اتاقهای فقیران سردخانه جمع آوری کنند. همسایه ی ما مادان روژر(4) با سر پسرش برگشت خانه و بس. به خدا راست است، فقط سرش بود. می گویند در سردخانه ماشینی از رویش رد شده و سر را از بدن جدا کرده بود. وقتی مادان روژر به سردخانه رفته بود، سر را به او داده بودند. وقتی دیدیمش، سر را برداشته دورتادور پرتوپرنس گشته بود. فقط نشان بدهد که با پسرش چه کرده اند. ماکوتهای (5) کنار خانه به او می خندیدند. از او پرسیدند آیا آن شامش است. به زور ده نفر جلویش را گرفتند تا به سر و رویشان نپرد. آشغالها می کشتندش. من دیگر بیرون نمی روم. مثل لاشخورها دائم دارند نگاهت می کنند. شب که می شود نمی توانم بخوابم. در تاریکی گلوله ها را می شمرم. هنوز هم باورم نمی شود واقعیت داشته باشد.  واقعا رفتی؟ کاش راهی بود که خاطر جمع شد واقعا رفته ای. بله، می نویسم. همانطور که به هم قول دادیم همچنان می نویسم. از آن بیزارم، اما از نوشتن دست برنمی دارم. تو هم همچنان بنویس. باشد؟ و وقتی دوباره همدیگر را دیدیم، انگار که هیچ وقتی از دست نداده ایم.

**

 

امروز اولین روز واقعی ما در دریا بود. هر کس با هر تکان کوچک قایق داشت بالا می آورد. اولین لایه از آفتاب سوختگی صورتهای دور و برم خودنمایی می کرد. مردی می گوید،" حالا دیگر ما را با کوباییها عوضی نمی گیرند". بگذریم که بعضی از کوباییها هم سیاه هستند. مرد گفت که یکبار به همراه گروهی از کوباییها روی قایقی سوار بوده است. قایق او در جزیره ای حوالی باهاما توقف کرده بود تا کوباییها را سوار کند. وقتی گارد ساحلی به سراغشان آمد، کوباییها را به میامی برد و او را به هائیتی برگرداند. حالا این بار مدرک و برگه به دست سوار قایق بود که نشان می داد پلیس هائیتی به دنبال اوست. ضمنا او یک پای شکسته هم داشت، که دیگر جای تردیدی نباشد.

     خانم سالخورده ای از آفتاب زدگی از حال رفت. من از آب نمک روی لبهایش مالیدم و سعی کردم دوباره سرحالش بیاورم. روزها گاهی هوا خیلی گرم می شود. شب هنگام، هوا خیلی سرد می شود. چون آینه نداریم، به صورت همدیگر نگاه می کنیم تا ببینیم ضعف و مریضی تا چه حد اثر گذار بوده است.

     بعضی از زنها برای فرونشاندن دل به هم خوردگی شان آواز می خوانند و برای هم قصه می گویند. من همچنان دریا را تماشا می کنم. شب که می شود، آسمان و دریا یکی می شوند. ستاره ها بسیار بزرگ و بسیار نزدیک به نظر می رسند. آنها در دریا انعکاسهای خیلی درخشنده ای به وجود می آورند. گهگاه حس می کنم می توانم دست دراز کنم و ستاره ای پایین بیاورم، به منزله ی میوه ی نان یا کدو قلیایی یا چیزی که بتوانیم در سفر از آن استفاده کنیم.

    وقتی می خوانیم، هائیتی عزیز، هیچ جا تو نمی شوی. پیش از آن که درکت کنم بایستی ترکت می کردم، بعضی از زنها شروع می کنند به گریه کردن. گهگاه، من هم می خواهم دست از خواندن کشیده گریه کنم. برای پنهان کردن اشکهایم، تظاهر می کنم باز هم حالم دارد از بوی دریا به هم می خورد. دیگر با بقیه نمی خوانم.

      تو شاید چندان خبر از این احوال نداشته باشی، چراکه در خانه ای که سخت از آن نگهداری می شود و آن مادر مبادی آداب ات، همواره تحت نظارت دقیق پدرت بوده ای. نه، قصدم این نیست که به خاطر این مسخره ات بکنم. اگر بشود چیزی گفت، می گویم غبطه می خورم. اگر دختر بودم، شاید عوض بیرون بودن و سیاست بازی و درگیر شدن در چنین چیزی، در خانه می بودم. دو روزی که در دریا باشی، بوی تمام ماهی هایی که تا به حال خورده ای، بوی تمام خرچنگهایی که تا به حال گرفته ای، بوی تمام عروسان دریایی که تا به حال گازت گرفته اند، از آن بلند می شود. از این بو ذله شده ام. از بوی گندی هم که دارد از آدمهای توی قایق بلند می شود خسته ام. نمی دانم سلیان، آن دختر حامله، چطور تحمل می کند. او دائم به فضا زل زده و شکمش را می مالد.

      تا به حال ندیده ام او چیزی بخورد. گاهی زنهای دیگر به او تکه ای نان تعارف می کنند و می گیرد، اما از خودش هیچ غذایی ندارد. نمی توانم احساس نکنم که این بچه وقتی به دنیا می آید که او حسابی گرسنه اش شده باشد.

      او شبی جیغ زنان از خواب پرید. فکر کردم دل درد دارد. از جایی که خوابیده بود داشت مقداری آب توی قایق می آمد. ته قایق شکافی ایجاد شده، که به نظر بزرگتر که شود، قایق را دو نیم می کند. ناخدا همه را کناری زد و شکاف را با قیر پر کرد. همه از او می پرسیدند که دیگر اشکالی وجود نخواهد داشت، که جان به در خواهند برد. او گفت که امیدوار است گارد ساحلی زود پیدای مان کند.

     باور کن بعد از آن دیگر نمی شود خوابید. این بود که همگی زیر نور ماه به قیر زل زده بودیم. تا طلوع کارمان همین بود. فکر و خیال برم داشته که این قیر تا کی دوام می آورد. 

 

**

 

پدر نوارهایت را پیدا کرد. او شروع کرد به داد زدن بر سرم و گفت که مگر به سرم زده آنها را نگه داشته ام. او فقط منتظر برداشته شدن ممنوعیت مصرف بنزین است تا بتوانیم از شهر خارج شویم. چون این روزها نمی تواند با وانتش بیرون برود دائم به من پیله می کند. تمام کارخانه های امریکایی بسته شده اند. او به خاطر نوارها همچنان سرم داد کشید. او خودخواه صدایم زد، و گفت مگر ندیده یا نشنیده ام که بر سر فاحشه های مرد_شیفته ای مثل من چه می آید. من فریادزنان گفتم که فاحشه نیستم. او حق این را نداشت که اینطوری صدایم کند. او مرا به خاطر بی احترامی کردن به او هل داد و به دیوار چسباند. او به صورتم تف کرد. کاش ماکوتها او را می کشتند. کاش به او گلوله ای می خورد تا ببینیم چقدر ترس برش داشته است. او به من گفت، من آن احمق دردسر سازت را از تو دور نکردم. من شروع کردم به داد زدن بر سرش. بله، تو کردی. بله، تو کردی. بله، تو کردی، توی خوک دهاتی. نمی دانم چرا این حرف را زدم. او سیلی ای به من زد و همینطور محکم محکم سیلی می زد تا اینکه مانمان آمد و مرا از دستش گرفت. کاش یکی از آن گلوله ها به من می خورد.

**

 

فعلا که قیر دوام آورده است. دو روز گذشته و از سوراخ خبری نیست. بله، آخر افریقایی شدم. از پدرت هم سیاه تر شده ام. خواستم یک کلاه حصیری از یکی از خانمها بخرم، اما با دو گوردی(6) که برایم مانده آن را به من نفروخت. پرسید، خیال می کنی پولت اینجا به دردم می خورد؟ گاهی فراموش می کنم کجا هستم. اگر همچنان خیالبافی کنم، قدم زنان از قایق بیرون می روم و گشتی می زنم.

     شبی از این شبها خواب می دیدم مرده ام و به بهشت رفته ام. این بهشت چیز غیرمنتظره ای بود. ته دریا بود. دور و برم پر بود از ستاره ی دریایی و پری دریایی. پریهای دریایی می رقصیدند و مثل کشیشها در عشای ربانی کلیسای جامع به لاتینی آواز می خواندند. تو هم با من آنجا بودی، ته دریا. خانواده ات با تو بود، ایستاده کناری. پدرت طوری رفتار می کرد که انگار بهتر از دیگران است و جلوی غار دریایی ای ایستاده بود و سد دیدم شده بود و نمی شد دیدت. سعی کردم با تو حرف بزنم. اما هر دفعه که دهانم را باز می کردم، از آن حباب بیرون می آمد. صدا بی صدا.

**

 

 

این روزها دست به کاری شده اند. اگر وارد خانه ای شوند و آنجا مادر و پسری باشد، با تفنگ به سرشان نشانه می روند. آنها پسر را مجبور به همخوابگی با مادرش می کنند. اگر پدر و دختری باشد، همان کار را می کنند. بعضی شبها پدر خانه ی برادرش عمو پرِسُر می خوابد. عمو پرسر خانه ی ما می خوابد، محض پیدا شدن سر و کله ی شان. این طوری بابا مجبور نمی شود با من به رختخواب برود. در عوض، عمو پرسر مجبور می شود، و این طوری خیلی هم بد نمی شود. ما دختری را می شناسیم که از این طریق از پدرش بچه دار شد. بابا کشته شود هم نمی خواهد این اتفاق بیافتد. هنوز هم بنزینِ فروشی نیست. اگر بود حالا در ویل رُز (7) بودیم. بابا دوستی دارد که می خواهد از سربازی برایش بنزین تهیه کند. همین که بنزین تهیه کنیم، می خواهیم تند و سریع حرکت کنیم تا اینکه تمدن پیدا کنیم. بابا این طوری می گوید، تمدن. می گوید در شهرستانها اوضاع به این بدیها هم نیست. من هنوز هم با او حرف نمی زنم. فکر نکنم دیگر با او حرف بزنم. مانمان می گوید تقصیر او نیست. او می خواهد از ما محافظت کند. او قادر به محافظت کردن از ما نیست. فقط خدا قادر به محافظت کردن از ماست. امکان دارد سربازان بیایند و هر کاری دلشان خواست با ما بکنند. این باعث می شود بابا احساس ضعف بکند. او از این احساس ضعف عصبانی می شود. می گویم، پس چرا از دست من عصبانی ست؟ من که یکی از آن خوکهای مسلسل به دست نیستم. مانمان از من پرسید که برای تو واقعا چه اتفاقی افتاد. گفت پدر و مادرت را پیش از آنکه راهی شهرستانها شوند دیده است. آنها نخواسته بودند حرفی به او بزنند. به مانمان گفتم بعد از آنکه به ایستگاه رادیویی حمله کردند یک قایق گرفتی. فرار کردی و قایقی گرفتی که خدا می داند به کجا می رفت. او گفت، آن پسر داشت مرد خوبی از آب در می آمد. پسر تیزی بود، مثل نوک سوزن. در این حوالی پیش از هر کس دیگر در امتحانات دانشگاه شرکت کرد. مانمان برای آدمهای با همت بلند احترام قائل است. مانمان می گوید بابا تو را برای من نمی خواست چراکه به نظر نمی رسید بتوانی به من خیری بیشتر از آنچه او و مانمان می رسانند برسانی. او می خواهد مردی پیدا کنم که خیرش به من برسد. کسی که قطعی می کند بیشتر از آنچه حالا دارم خواهم داشت. این روزها دیگر قشنگ بودنِ خالی برای یک دختر کافی نیست. ما درست و حسابی با اجتماع در ارتباط نیستیم. مردی که بابا برایم می خواهد سر و کارش هرگز با من نمی افتد. مانمان می گوید، خواست قلبی هر کس ذره ای عشق است، مثل قطره ای در فنجان، چنانچه آن را بتوانی به دست آوری، یا آبشار، یا سیل، چنانچه آن را هم بتوانی به دست آوری. او می گوید، ما چندان ارتباطات سطح بالایی نداریم، با این حال تو دختر تحصیل کرده ای هستی. بگذریم که مانمان برای تحصیلات ارزشی می گذارد که برای کس دیگر جز خودمان چندان نمی ارزد. بعید نیست هفته ی دیگر نتیجه ی امتحانات دانشگاه را اعلام کنند. قبول شده باشی می فهمم. گوش می کنم اسمت را بشنوم.

**

بیشترِ دیروز را به قصه گفتن پرداختیم. یکی می گوید، کریک؟(8) می گویی کِرَک!(8)، آنگاه می گوید، برایت کلی قصه ی گفتنی دارم، آنوقت دنبال حرفش را می گیرد و قصه ها را برایت تعریف می کند، ولی آنها را بیشتر برای خودش تعریف می کند. گاهی حس می کنی بیش از سالیانی که روی زمین بوده ای در دریا هستی. خورشید بالا می آید و پایین می رود. این طور می فهمی یک روز گذشته است. حس می کنم قصد افریقا را کرده ایم. شاید به گوئینین(9) می رویم تا با اشباح زندگی کنیم، با تمام کسانی که پیش از ما آمده اند و مرده اند. بعید نیست آنها هم به آنجا راه مان ندهند. یک نفر رادیو ترانزیستوری دارد و بعضی اوقات به رادیوی باهاما گوش می دهیم. زنی می گوید، در باهاما با هائیتیائی ها مثل سگ رفتار می کنند. در نظرشان، ما آدم نیستیم. با این که موسیقی شان به موسیقی ما می ماند. با این که هر دو پدران افریقایی داشته ایم و چه بسا با هم از این دریاها گذشته باشند.

     می خواهی بدانی مردم در قایق چطور دستشویی می روند؟ شاید همانطور که سالها پیش در کشتی بردگان می رفتند. برای این کار کنجی را در نظر گرفته اند. وقتی پیشابم می گیرد، فقط آن را در می آورم، روی میله ها خم می شوم، و کار را خیلی زود تمام می کنم. برای آن دیگری، از جایی چیزی پاره می کنم، چمباتمه می زنم و بعد از اجابت، فضولات را به دریا می اندازم. بوی آن همیشه آزارم می دهد. چمباتمه زدن جلوی این همه آدم بسیار تحقیر آمیز است. مردم روی شان را برمی گردانند، اما نه همیشه. گهگاه از خودم می پرسم، واقعا آن سوی دریا خشکی وجود دارد؟ شاید این دریا تمامی ندارد. مثل عشق من برای تو.

**

دیشب آمدند خانه ی مادان روژر. همین که صدای جیغ و داد مادان روژر بلند شد بابا عجله کنان آمد تو. سربازها دنبال پسرش می گشتند. مادان روژر جیغ و داد می کرد، شما که او را کشتید. سرش را دفن کردیم. دو بار که نمی توانید بکشیدش. آنها سرش داد می زدند، تو عضو اتحادیه ی جوانان و آن ولگردهای رادیو هستی؟ او فریاد می زد، به نظرتان قیافه ام به جوانها می آید؟ پرسیدند، دیگر همدستان پسرت را می شناسی؟ بابا ما را واداشت پاورچین بیرون به مستراح پشت خانه برویم. از آنجا هم می شد همه چیز را شنید. فکر می کردم حالاست که نفسم از بوی مدفوع در حال گندیدن بگیرد. آنها همینطور سر مادان روژر داد می زدند، پسرت عضو اتحادیه ی جوانان نبود؟ او نبود که در رادیو حرف از پلیس زد؟ نگفت مرگ بر تُنتُن ماکوتها؟ نگفت مرگ بر ارتش؟ گفت ارتش باید برود؛ او نبود که شعار می نوشت؟ او با این و آن گردهمایی داشت، نداشت؟ در خیابان تظاهرات می کرد. تو باید بهتر از اینها نصیحتش می کردی. مادان روژر شروع کرد به فحش مادر دادن. او چاک دهانش را یکباره باز کرد و فریاد زد، الاهی مادران تان در گور های نفرین شده ی شان آرامش نبینند. او همینطور داد و فریاد می کرد، شما که یک بار کشتیدش! مرا هم می خواهید بکشید؟ بفرمایید. دیگر برایم اهمیتی ندارد. همین حالاش هم مرده ام. بدترین کار ممکن را که می شد با من بکنید کردید. روحم را کشتید. آنها تا می شد صدایشان را بلند کرده بودند و همانطور ادامه دادند: پسرت وطن فروش بود؟ اسم دوستان دیگرش را که مثل او وطن فروش بودند به ما بگو. سرانجام مادان روژر فریاد زنان می گوید، بله ، بود. عضو آن گروه بود. در رادیو فعالیت داشت. در تظاهراتها در خیابان بود. مثل من از شما جنایتکارها بیزار بود. شما کشتیدش. آنها شروع می کنند به کوبیدن بر سرش. صدایش را می شود شنید. صدای اسلحه هایی که بر سرش فرود می آیند می شود شنید. انگار که دارند همه ی استخوانهای تنش را خرد می کنند. مانمان زیر لب به بابا می گوید، نمی شود که بگذاری او را بکشند. برو مقداری پول بهشان بده، مثل آن دفعه که به خاطر دخترت دادی. بابا می گوید، تنها پولی که برایم مانده آنی ست که فردا از اینجا بیرون مان ببرد. مانمان زیر لب می گوید، نمی شود اینجا بمانیم و بگذاریم او را بکشند. مانمان تکانی به خود می دهد، طوری که انگار بخواهد از در بیرون برود. بابا گردنش را می گیرد و او را به دیوار مستراح میخکوب می کند. او می گوید، قرار است فردا به ویل رز برویم. گند به رفتن خانواده نمی زنی. ما را به آن حال و روز نمی اندازی. به کشتن مان نمی دهی. رفتن به آنجا به این می ماند که بخواهی مرده ای را زنده کنی. مانمان می گوید، او هنوز نمرده است، شاید بتوانیم کمکش کنیم. بابا می گوید، به زور هم که شده نگهت می دارم. مادرم صورتش را به دیوار می چسباند. او شروع می کند به گریه کردن. صدای جیغ زدنهای مادان روژر را می شود شنید. دارند او را می زنند، طوری او را می کوبند که دیگر صدای دیگری به گوش نمی رسد. مانمان به بابا می گوید، نمی شود که بگذاری کسی را بکشند فقط چون ترسیده ای. بابا می گوید، بله، می شود بگذاری کسی را بکشند چون ترسیده ای. آنها مجری قانونند. ما شهروندان خوبی هستیم که از قانون پیروی می کنیم. پیش از این در سرتاسر این کشور این اتفاق افتاده است و امشب دوباره این اتفاق می افتد و از دست ما کاری ساخته نیست.

**

سلیان تمام شب را ناله کرد. گویا مدتی ست که آمادگی اش را دارد، اما شاید بچه دارد سماجت می کند. او جیغ می زد که دارد ازش خون می رود. زن مسن تری اینجا هست که گویا خودش بچه های زیادی داشته است. می گوید سلیان هیچ خونریزی ندارد. کیسه ی آبش ترکیده.

    تنها نوزادانی که درست بعد از تولدشان دیده ام نوزادان موش اند. پوستشان به نازکی روبند است. می شود تمامی اندامها و رگهای خونی شان را دید. همیشه دلم می خواست انگشتم را در آن فرو می کردم تا ببینم از آن رد می شود یا نه.

     من به طرف دیگر قایق رفته ام تا چشمم به دل و روده ی سلیان نیافتد. مردم همین طور نگاه می کنند. ناخدا به قابله می گوید که سلیان را بی حرکت نگه دارد که با تکان تکان هایش در قایق سوراخ دیگری  ایجاد نکند. فعلا سه شکاف داشته ایم که آنها را قیراندود کرده ایم. می ترسم به آن وقتی فکر کنم که مجبور باشیم میان آنها که باید روی قایق بمانند و آنها که باید بمیرند انتخاب کنیم. داشتن امکان این که تصمیمی اینچنین گرفته شود، رفتار همه، به اضافه ی خودم را لاشخوروار می کرد.

     خورشید به زودی طلوع می کند. یکی می گوید، این بچه هم یک شکم گرسنه ی دیگر. پیرمردی می گوید، لااقل سینه های مادرش را دارد. امروز همه آخرین تکه ی غذایشان را می خورند. 

**

شایعه شده که رئیس جمهور قبلی دارد برمی گردد. کلی آدم راهی فرودگاه شده اند که او را ببینند. بابا می گوید، قرار نیست در پرتوپرنس بمانیم که بخواهیم ته و تویش را درآوریم راست است یا دروغ. خرید و فروش بنزین دوباره شروع شده است. در خیابانها کاروانهای شادی به راه افتاده است. ما از راه دیگر می رویم، رو به ویل رز. شاید آنجا شبها بتوانم بخوابم. حالا مانمان می گوید، با برگشتن رئیس جمهور قبلی اوضاع بهتر نمی شود. مردم زیادی امیدوارند، و گاهی امید بزرگترین سلاحی ست که علیه مان استفاده می شود. مردم هر چیزی را باور می کنند. امید که به قدر کافی شد، مردم ادعا خواهند کرد که دیده اند مسیح برگشته و بر صلیب عقب عقب می رود. مانمان به بابا گفت که قایق گرفتی. امروز صبح پیش از حرکت مان، بابا به من گفت به خاطر همه ی اتفاقاتی که افتاده، فکر می کند پدر بدی بوده است. او می گوید، یک پدر باید بتواند مثل یک مرد متمدن با بچه هایش حرف بزند. خر تو خریهای اینجا باعث شده که احساس کند نمی تواند. او که جز زندگی کردن چیزی نمی خواهد. از آنوقت که از مستراح درآمدیم او و مانمان یک کلمه هم با هم حرف نزده اند. می دانم که بابا از ما نفرت ندارد، نه از آن نفرتهایی که من از آن سربازان، از ماکوتها، و از همه ی کسانی که اینجا تیراندازی می کنند دارم. در مسیرمان به ویل رز سگهایی را دیدیم که صورت دو مرده را می لیسیدند. یکی از آنها پسر بچه ای بود که کنار جاده دراز شده بود و آفتاب به چشمان بازمانده اش می تابید. سربازی را دیدیم که زنی را کشان کشان از کلبه اش بیرون می آورد و او را جادوگر صدا می زد. او شروع کرد به تراشیدن سر زن، البته ما که توقف نکردیم. پیش از آنکه راه بیافتیم بابا نخواست برود خانه ی مادان روژر و سری به او بزند. فکر کرد شاید سربازان هنوز هم آنجا باشند. بابا وانتش را بدجوری تند می راند. فکر می کردم ما را به کشتن بدهد. سر راه جلوی یک بازار آزاد (10) توقف کردیم. مانمان برای خودش و من مقداری پارچه ی سیاه خرید. او پارچه را دو تکه کرد و به عزای مادان روژر آن را دور سرمان پیچیدیم. به ویل رز که عادت کردم، شاید برایت طرح چند پروانه زدم، بسته به خبرهایی که برایم می آورند.

**

سلیان دختردار شد. زنی که نقش قابله را داشت نوزاد را رو به ماه می گیرد و دعا می کند ... خدایا، خودت این بچه را به دنیا آوردی، تقاضا دارم هر طور صلاح می دانی در تک تک روزهای زندگی اش روی زمین راهنمایش باش. نوزاد گریه نمی کند.

      مجبور شدیم وسایل اضافه ی مان را از قایق بیرون بریزیم، چون آب رفته رفته دارد خودش را می کشد توی قایق. قایق باید سبکتر شود. دو گوردی را که داشتم باید می انداختم بیرون، پیشکشی به روح آب آگوه(11). دیروز شنیدم ناخدا به کسی می گفت که شاید لازم شود با آنهایی که دریازدگی شان خوب نمی شود کاری بکنند.می ترسم به زودی از من بخواهند که این دفترچه یادداشت را بیرون بیاندازم. برای جلوگیری از غرق شدنمان شاید همگی اجباراً لخت مادرزاد شویم.

      بچه ی سلیان خوشگل است. دارند او را سوئیس صدا می زنند، چون روی چاقوی کوچکی که بند نافش را با آن بریدند سوئیس نوشته شده بود. اگر او دختر من بود اسمش را سُلیل(12)، خورشید،قمر، یا ستاره می گذاشتم، از روی عناصر طبیعت. او هنوز هم گریه نمی کند. راجع به چگونه حامله شدن سلیان شایعه ای پخش شده است. بعضی ها می گویند که او با مردِ زن داری سَر و سِر داشته و پدر و مادرش از خانه بیرونش کرده اند. شایعه در اینجا هم مثل جاهای دیگر پخش می شود.

      یادت می آید چه خیالهای خامی می کردیم؟ قبولی در امتحان دانشگاه و آنوقت خرخوانی که به آخرش برسیم، در دانشگاه تا جایی پیش برویم که می شود پیش رفت. می دانم که شاید پدرت هرگز من را نپذیرد. قصدم این بود که کوشش کنم بر او پیروز شوم. اگر او می خواهد جلوی عشق من به تو را بگیرد بایستی قلبم را ببرد و از سینه جدا کند. کاش همانطور که قول داده بودی بنویسی. یا عیسا مسیح، یا مریم، یا یوسف! اینجا همه چه بوی بدی گرفته اند. با هم یکی به دو می کنند و می گویند، « فقط بخت بد می تواند من را با فلک زده ای مثل تو یک جا جمع کند.» فکرش را بکن. ممکن است همگی مثل پر کاه غرق شویم، در حالی که به جان هم افتاده اند که کی از دیگری بهتر است.

      پیر مرد بی دندانی هست که دولا شده ببیند چی می نویسم. او ته پیپ چوبی کهنه ای را می مکد که مدتهای مدید است آتش به خود ندیده. او به یک نقاشی می ماند. با ساده دیدن چیزها،با چشم اندازهای موجود می شود موزه ای را پر کرد. هنوز هم از فراری که کردم احساس بزدلی می کنم. هیچ خبر از پدر و مادرم داری؟ آخرین باری که در ساحل دیدمشان مادرم کریز(13) دستش بود. او روی شنها از حال رفت. همین که شروع به حرکت کردیم او را دیدم به سوی مان می آمد. البته خبر ندارم حالا همه چیز رو به راه باشد.

     آب دارد همینطور هوار می شود توی قایق. نوبتی کاسه کاسه آن را بیرون می ریزیم. نمی دانم چه چیز مانع دو تکه شدن قایق شده. سوئیس گریه نمی کند. هی با کف دست پشتش می زنند، اما گریه نمی کند. 

**

 

معلوم بود که رئیس جمهور قبلی نمی آید. در فرودگاه عده ی زیادی را دستگیر کردند. به سوی شمار زیادی هم آتش و نقش زمین شان کردند. من از رادیو شنیدم. امشب وقتی شام می خوردیم به بابا گفتم که دوستت دارم. نمی دانم اگر فرقی بکند یا نکند. فقط خواستم بداند که در زندگی ام کسی را دوست داشته ام. چنانچه اتفاقی برای یکی از ما بیافتد، به گمانم راجع به من بهتر است این را بداند که در زندگی، گذشته از پدر و مادرم، کس دیگری را هم دوست داشته ام. می دانم تو می فهمیدی. ابراز اینهمه احساس خالصانه و ناب برای کی بهتر از تو؟ فقط خواستم او بداند که می توانم کسی را دوست داشته باشم. او مستقیم به چشمانم نگاه کرد و حرفی نزد. آنقدر دوستت دارم که موهایم لرز می کند از فکر اینکه بخواهد اتفاقی برایت بیافتد. بابا فقط رویش را برگرداند، انگار نه انگار که وجود دارم. دارم از زیر درخت انجیر معابد خانه ی جدیدمان برایت می نویسم. خانه فقط دو اتاق دارد و سقفی از حلبی که وقتی باران می آید شروع می کند به آهنگ زدن، بخصوص وقتی تگرگ می آید انگار که از آسمان خشمگینانه  اشک می بارد. از تپه ای که خانه روی آن قرار گرفته نهری سرازیر است، نهری که برای من زیادی کم عمق است که بتوانم خود را در آن غرق کنم. مانمان و من یرای حرف زدن زیر درخت انجیر معابد کلی وقت گذاشتیم. او امروز به من گفت که گاهی آدم باید بین پدرش و مردی که دوستش دارد یکی را انتخاب کند. تک تک اعضای خانواده اش مخالف ازدواج او با بابا بودند، چراکه بابا باغبانی ویل رزی بود و خانواده ی مانمان شهری بودند و حتی بعضی از آنها دانشگاه رفته بودند. برای اینکه نکند به بابا بربخورد، او زیر درخت انجیر معابد توی حیاط همه ش زیرلب حرف می زد. دیدم بابا بدجوری از خانه نگاه مان می کند. شنیدم گلویش را صاف کرد که گفتی حرفهای ما را شنیده باشد، گفتی حسابی به او برخورده باشد که با هم نشسته ایم.

**

 

سلیان دراز کشیده و سرش را به پهلوی قایق تکیه داده. نوزادش گریه نمی کند که نمی کند. در این همه به هم ریختگی هر دوی شان خیلی آرام به نظر می رسند. سلیان نوزادش را محکم به سینه اش چسبانده. بعید به نظر می رسد که خودش راضی به انداختن نوزاد در اقیانوس بشود. راجع به پدر نوزاد از او پرس و جو کردم. او با چشمان بسته ماجرا را بازگو می کند، لبهایش به زحمت تکان می خورند.

     شبی همراه با مادر و برادرش لیونل در خانه بوده اند که یکباره ده دوازده سرباز می ریزند تو. سربازان تفنگی به سر لیونل نشانه می روند و به او دستور می دهند دراز کشیده و با مادرش نزدیکی کند. لیونل زیر بار حرف آنها نمی رود. مادرشان از لیونل می خواهد مخالفت نکند و از سربازان اطاعت کند، چون مادرشان می ترسد اگر لیونل بخواهد بیش از این مقابله کند آنها درجا او را بکشند. لیونل به حرف مادرش گوش می کند، او گریه می کند و سربازان به او می خندند و لوله ی اسلحه هایشان را در گردن او فرو می کنند.

      سپس سربازان لیونل و مادرش را می بندند، آنوقت به نوبت به سلیان تجاوز می کنند. کارشان که تمام می شود به لیونل اتهام ارتکاب جرم اخلاقی می زنند و او را  دستگیر می کنند. از آن شب تا به حال سلیان از لیونل هیچ اطلاعی ندارد.

     همان شب سلیان صورتش را با تیغ می برد که دیگر کسی او را نشناسد. بعد از آن زخمهای صورتش که داشتند خوب می شدند جوش در می آورد و حالش هی به هم می خورد. بعد متوجه می شود که دارد بزرگ می شود. او این قایق را پیدا می کند و سوارش می شود. او پانزده سالش است.

**

امروز مانمان تمام ماجرا را زیر درخت انجیر معابد برایم گفت. حرامزاده ها داشتند می آمدند مرا بگیرند. می خواستند دستگیرم کنند. می خواستند بهانه کنند عضو اتحادیه ی جوانان هستم و آنوقت مرا با خود ببرند. این به گوش بابا می رسد. او به مقرشان می رود و بهشان پول می دهد. تمام پولهایش را. او خانه ی مان در پرتوپرنس و تمام زمینی را که از پدرش مانده بود می دهد، او همه ی اینها را از دست داد تا جان مرا نجات دهد. برای همین خیلی عصبانی بود. امشب مانمان زیر درخت انجیر معابد این را به من گفت. حرفی برای تشکر از بابا ندارم. نمی دانم چطور می شود تشکر کرد. مانمان می گوید، به خاطر همین باید دوستش داشته باشی، باید. هرگز نمی توانی گذشتی را که او کرده از یاد ببری. من توان تشکر کردن از بابا را در خود نمی بینم. حالا او برایم چیزی بیش از یک پدر است. او مردی ست که همه چیزش را داد تا جان مرا نجات دهد. امشب در رادیو لیست اسامی قبول شدگان در امتحانات دانشگاه را می خواندند. قبول شده ای.

**

آب دریا کمی امان مان داده. ناخدا از باقیمانده ی قیرش هم استفاده کرد، و مدتی ست آب کمی توی قایق می آید. خیلی ها داوطلب شده اند نوزاد سلیان را بیرون بیاندازند. امکان ندارد او به آنها این اجازه را بدهد. آنها منتظرند به خواب برود و این کار را بکنند، اما او خوابش نمی برد که نمی برد. پیش از این هرگز نمی دانستم که بچه های مرده بنفش می شوند. چون پوست نوزاد خیلی تیره است لبهایش از همه جایش بنفش ترند. بنفشش به دریای بعد از غروب می ماند.

     سلیان کم کم دارد خوابش می برد. زایمان او را خسته و کوفته کرده است. من که نمی خواهم دست به بچه بزنم. اگر قرار باشد کسی بچه را در اقیانوس بیاندازد، فکر کنم بهتر باشد خودش این کار را بکند. مدام فکر می کنم که آنها هر تکه گوشتی را که بعد از تولد نوزاد از بدن مادر خارج شد به آب انداختند. می خواهند نوزاد مرده را به آب بیاندازند. اینها کوسه ها را به طرف مان نمی کشاند؟

    رد عمیق انگشتان سلیان بر پشت نوزاد مانده است. پیرمرد پیپی می پرسد، " برادر (14)، چی می نویسی؟". می گویم، " وصیت نامه ام را".  

**

 

دارم به ویل رز عادت می کنم. اینجا پروانه هست، خروار خروار. فعلا که هیچکدام روی دستم ننشسته اند، یعنی که خبری برایم ندارند. آب نهر نزدیک خانه خیلی سرد است، برای همین همیشه نمی توانم آنجا حمام کنم. فقط ظهر است که شاید موقع مناسبی باشد، که آنوقت هم شاید کلی چشم حمام کردنم را ببیند. مشکل را اینطور حل کردم که صبحها یک سطل آب برمی دارم و آن را می گذارم زیر آفتاب و تاریک که شد زیر درخت انجیر معابد خودم را می شویم. حالا درخت انجیر معابد قابل اعتمادترین دوستم است. می گویند درختان انجیر معابد صدها سال عمر می کنند. حتی شاخه های آویزان شان خود می توانند مثل درخت شوند. مانمان می کوید، اگر بگذارند، یک درخت انجیر معابد می تواند به جنگلی تبدیل شود. از جایی که در زیر درخت انجیر معابد ایستاده ام کوهها را می بینم، و پشت آنها باز هم کوه هست. کوههای بسیار زیادی که به عریانی صخره ها هستند. حس می کنم که تمامی آن کوهها مرا از تو دورتر و دورتر می رانند.

**

سلیان نوزاد را از قایق بیرون انداخت. صورتش را دیدم که مثل نخ به آن گرهی افتاد و آنوقت رهایش کرد. شلپ صدا کرد، مدتی شناور ماند و آنوقت فرو رفت. سلیان هم بعد از آن به سرعت توی آب پرید. سر نوزاد که فرو رفت، سر سلیان هم فرو رفت. آنها مثل دو بطری زیر آبشار با هم رفتند. شوکه شدن ما هم همانقدر طول کشید. حتی وقتی برای اقدام به نجاتش نماند. نمی شد کاری کرد. دریا به کوسه هایی می ماند که آنجا زندگی می کند. رحم ندارد.

      می گویند دفترچه ام را باید بیرون بیاندازم. پیرمرد باید کلاه و پیپش را بیرون بیاندازد. آب دارد دوباره بالا می آید و دارند مشت مشت آن را بیرون می ریزند. چند لحظه وقت خواستم تا صفحه ی آخر را بنویسم و قول داده ام از آن دست بکشم. می دانم ممکن است هرگز این را نبینی، اما تصور اینکه اینجا هستی و می توانم با تو حرف بزنم خوب بود.

     کاش پدر و مادرم زنده باشند. از پیرمرد خواستم چنانچه راه به جایی برد به آنها بگوید برایم چه اتفاقی افتاده. او از من می خواهد اسمش را در " کتابم" بنویسم. اسم کاملش را می پرسم. اسمش هست ژوستین موآس آندری نوزیوس ژوزف فرانک اُسناک ماکسیمیلیان. همه ی اینها را با چنان حرارتی می گوید که فکر می کنی شاهنشاهی است. پیرمرد می گوید، " می دانم که یک کشتی گارد ساحلی در راه است. به خوابم آمده." او به نقطه ای در دوردست اشاره می کند. به جایی که اشاره می کند نگاه می کنم. چیزی نمی بینم. از اینجا کشتیها جز به سرابی در بیابان نمی مانند.

     دیگر باید دفترچه ام را بیرون بیاندازم. دفترچه به سوی شان می رود، به سوی سلیان و دخترش و همه ی آن بچه های دریایی که شاید به زودی طلبم کنند.

      دیگر دارم پیششان می روم، گویی مقدر بوده، گویی درست از نخستین روزی که مادرم به دنیایم آورد خواسته بود در میان بچه های دریای آبی عمیق زندگی ام ابدی باشد، در میان آنهایی که از زنجیر اسارت گریخته اند تا در زیر آسمانها و زمین خون_ کشیده دنیایی بسازند.

      چه بسا از ابتدای خلقت قسمتم بوده با آگوه ته دریا زندگی کنم. شاید برای همین بود خواب ستاره ی دریایی و عروسان دریایی می دیدم که ته دریا عشای ربانی برپا کرده بودند. شاید این دعوتی برای رفتنم بود. هر چه شود، می دانم بچه ی دریا هم که شوم، یاد تو آنجا هم با من خواهد ماند.

**

 

امروز تشکر کردم. گفتم بابا از این که زندگی ام را نجات دادی متشکرم. او غر و لندی کرد و با دست به شانه ام زد و دستش را مثل پروانه ها بلافاصله کشید. آنوقت سر و کله ی پروانه ی سیاهی پیدا شد که دور و برمان پرواز می کرد. برای اینکه نتواند روی دستم بنشیند شروع کردم به دویدن به این طرف و آن طرف، اما چه کنم که خبر را با خودش آورده بود. می دانستم که چه اتفاقی می بایست افتاده باشد. امشب زیر درخت انجیر معابد به رادیو ترانزیستوری مانمان گوش می دادم. تنها چیزی که از رادیو می شنوم کشتار بیشتر در پرتوپرنس است. خوکها دست بردار نیستند. نمی دانم چه پیش می آید، اما نمی توانم فکرش را بکنم که بخواهیم همیشه اینجا بمانیم.

دارم از زیر درخت انجیر معابد برایت می نویسم. مانمان می گوید درختان انجیر معابد مقدسند و گاهی اگر از زیرشان خدایان را صدا کنیم صدای مان را واضح تر می شنوند. حالا دیگر پروانه ها همیشه دور و برم هستند، پروانه های سیاهی که نمی گذارم دستم را پیدا کنند. به طرفشان سنگهای درشت پرتاب می کنم، اما آنها همیشه خیلی فرز اند. دیشب از رادیو شنیدم حوالی سواحل باهاما قایق دیگری فرو رفته است. نمی توانم فکرش را بکنم که تو آنجا میان امواج باشی. موهایم لرز می کنند. از اینجا، حتی دریا را هم نمی توانم ببینم. پشت این کوهها کوههای بیشتری هست و پروانه های سیاه بیشتری و دریایی بیکران همچون عشق من برای تو.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 8:0  توسط حسین | 
سلام.به نظر شما در وبلاگم در چه زمینه بنویسم؟

نظرتون درمورد این که آهنگ بزارم؟

اگر مطلبی.شعری.داستانی دارید که میخواهید در وبلاگم ثبت کنید به این ایمیل ارسال کنید.

abozar1386@yahoo.com

با تشکرفراوان:حسین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 6:19  توسط حسین | 
آن مرد كفش مي‌پوشد. آن مرد اول جوراب مي‌پوشد بعد كفش مي‌پوشد. آن مرد اول كراوات‌اش را دوگِرِه مي‌بندد بعد جوراب مي‌پوشد. اما آن مرد بايد اول با حوصله و سرِ صبر دكمه‌هاي پيراهنِ سفيدِ مايل به شيري‌اش را ببندد ، پايينِ پيراهن را به‌دقت در شلوار فروكند و چروكها را بگيرد، بعد كراوات‌اش را كه روي سينه‌اش تاب‌تاب مي‌خورد دوگِرِه مي‌بندد. آن مرد كمربندش را محكم مي‌كند، اما قبل از آن بايد شلوارش را كه خوب اتو خورده ، بپوشد. آن مرد قبل از آن‌كه كفش بپوشد ، جوراب بپوشد ، كراوات‌اش را ببندد، دكمه‌هاي پيراهن‌اش را يكي‌يكي ببندد و پايينِ پيراهن را در شلوار فرو كند و چين‌هايش را به‌دقت بگيرد، بايد خود را بارها ، چه در هنگامِ انجامِ اين كارها و چه بسيار قبل يا بسيار بعد در آينه برانداز كند. آن مرد بايد براي رسيدن به مرحله‌ي متعاليِ كفش‌پوشيدن از كنارِ دو اتاق، يكي رو به خيابان و يكي رو به حياط ، يك راهرو، دو درِ بسته، يكي درِ حمام و يكي هم احتمالا درِ دستشويي، و گوشه‌ي زاويه‌دار و تا حدي مثلثي‌شكلِ وروديِ اُپنِ آشپزخانه در انتهاي راهرو بگذرد و تازه برسد به محوطه‌ي حال كه با پذيرايي يكي‌ست و لحظه‌يي خيره شود به نورِ كمرنگِ آفتاب كه از پشتِ پرده‌ي توريِ آبي‌رنگ افتاده روي مبل‌ها و عسلي‌ها و ميزِ بلوطي‌رنگِ وسط و همه چيز را شبكه‌شبكه كرده، بعد دستگيره‌ي دري را بچرخاند كه به كريدور باز مي‌شود، چند قدم بردارد، دست ببرد كفشهايش را از توي جاكفشي بردارد و جلوِ پايش جفت كند كه بتواند راحت‌تر بپوشد. آن مرد چپ‌پاست پس طبيعتا اول كفشِ پاي چپ را مي‌پوشد، بعد كفشِ پاي راست را. اين‌جاست كه در حالي‌كه دولّا شده تا بندِ كفشاش را، نه زياد محكم و نه زياد شٌل، ببندد، در يكي از زواياي نيمي روشن نيمي تاريكِ ذهن‌اش كيفي قهوه‌يي‌رنگ را مي‌بيند كه آن‌جا، كنارِ تختي با يك روتختيِ مرتبِ آبي‌رنگ، در حالي‌كه دسته‌اش به طرفِ چپ، چپ از ديدِ كسي كه واردِ اتاقِ رو به حياط مي‌شود، به شكلِ مرموزي كج افتاده اما كاملا روي سطحِ فوقانيِ كيف ولو نشده و از اين زاويه اين‌طور پيداست كه درش خوب بسته نشده و خطِ كم‌رمقِ نورِ غلتيده به اتاق درست از وسط‌اش مي‌گذرد، انگار يكي زانو گرفته باشد به بغل، زانو گرفته و توي خودش گريه مي‌كند. آن مرد دست مي‌كند توي جيب‌اش تا دسته‌كليد را بياورد بيرون و با يكي از كليدها درِ وروديِ آپارتمان را باز كند. بيرون‌آوردنِ دسته‌كليدي به اين بزرگي از جيب، آن هم براي مردِ چاقي كه دوست دارد شلوارِ تنگ بپوشد، به اين آساني‌ها هم نيست. ممكن است دست تا مچ توي جيب برود و همان‌جا گير كند و ديگر هيچوقت بيرون نيايد. كسي چه مي‌داند؟ كدام مردِ عاقلي رضايت مي‌دهد براي نجاتِ دست‌اش بزنند شلوارِ به‌دقت و وسواسي جانكاه و تحمل‌ناپذير اتوخورده‌اش را با چاقو يا قيچي لت‌وپار كنند؟ اما آن مرد خوشبختانه مي‌داند دست‌اش را با چه قوسي ببرد توي جيب‌اش كه گير نكند. دسته‌كليد، هرچند با كمي تأخير اما سرانجام خيلي راحت، از جيب بيرون كشيده مي‌شود و صداي جرينگ‌جرينگ‌اش در مي‌آيد. آن مرد مجبور است در حالي‌كه پوست‌اش از جرينگ‌جرينگِ دسته‌كليد مورمور مي‌شود كليدِ وروديِ آپارتمان را از ميانِ آن‌همه كليد سوا كند و بعد كه كليدهاي ديگر را به حالِ خودشان رها كرد تا بيشتر تاب بخورند و جرينگ‌جرينگ‌شان بيش‌تر شود، كليدِ وروديِ آپارتمان را بكند توي سوراخِ قفل و بچرخاند و پوست‌اش بيشتر و بيشتر مورمور شود. دستِ آن مرد وقتي كليد را توي قفل مي‌چرخاند مي‌لرزد كه اين چيزِ زياد عجيبي نيست چون فقط دستِ آدم‌هاي كودن، وقتي كليد را توي قفلِ آپارتمانِ خودشان مي‌چرخانند، نمي‌لرزد. آن مرد آن‌قدرها هم كه به نظر مي‌آيد كودن نيست. هرچند باوركردن‌اش سخت است. در باز مي‌شود. مسيري كه قبلا در جهتي ديگر طي شده بود در جهتِ عكس طي مي‌شود. دستي نروماده‌گيِ قفلِ كيف را به هم فشار مي‌دهد و كليدهاي رمز را به هم مي‌ريزد. مسير درست مثلِ بارِ اول طي مي‌شود. جرينگ‌جرينگِ دسته‌كليد وقتي يكي از كليدهايش توي قفل سه دور مي‌چرخد. پله‌ها: هشتاد و نه پله. كريدورها. آسانسور خراب است. آن مرد پيش از آن‌كه كفش بپوشد، پيش از هركارِ ديگري، سرش را فرومي‌برد توي وان و مقاومت مي‌كند   مقاومت مي‌كند   مقاومت مي‌كند   مقاومت
مـ    
    قـ
         ا
             و
                       مـ  
                                                   ت
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 8:51  توسط حسین | 

داستان کوتاه: « یخ »


 چند بار است در خواب مي‌بينم در خانه پدرم را كه باز مي‌كنم،او با تكه چوبي تراش خورده و زمخت روبه‌رويم ايستاده است. فكر مي‌كند من خيال دارم به زور وارد خانه‌اش بشوم. عينك‌اش را نزده است و در آن سرسراي تاريك گمان مي‌كند من دزد هستم. با تكه چوب مي‌خواهد جلوي مرا بگيرد. چوب را محكم در مشت‌ مي‌فشرد و تراشه‌اش در كف دست او مي‌خلد. رهايش كه مي‌كند روي پاهايش مي‌افتد.
از جيب حوله پالتويي او دستمال‌هاي كاغذي بيرون زده است. زير حوله پالتويي زيرشلواري خاكي رنگ و پيراهني پشمي به تن كرده است. دست در جيب سمت راست مي‌كند و پول خرد‌ها را به هم مي‌زند.
مي‌گويم سلام.
مي‌گويم خوشحال‌ام كه مي‌بينمت، پدر.
بماند كه در زندگي حتي يك بار هم او را پدر صدا نزده‌ام.
در خانه هيچ نوري نيست. ماه فوريه است و ساعت چهار و من براي زدودن سرما از در و ديوار و كف چوبي خانه بايد آتشي، چراغي يا شمعي بگيرانم. پنجره‌ها بسته و سايبان‌ها كشيده‌اند.
مي‌گويد با سر و كول برفي داخل خانه نيا. برو كفش‌هايت را بيرون بتكان. (من كه بزرگ شده كاليفرنيا هستم برف نديده بودم تا آن‌كه به دانش‌كده‌اي در شرق آمريكا رفتم و در آن‌جا برف ديدم.)
توده‌اي برف و بوران به ناگهان از سر مزرعه برمي‌خيزد و در نور كم جان آفتاب درختان مثل چترهاي خيلي بزرگ و شكسته زير بار برف كمر خم مي‌كنند. باد از روي زمين برف را مي‌روبد، مي‌برد لا‌به‌لاي درختان و محكم به پنجره‌هاي خانه مي‌كوبد.
پدر در اتاق نشيمن روي صندلي ننويي خود يله مي‌شود و پا روي چهارپايه مي‌كشد. دست‌ها را در دامان گره مي‌زند. دهان باز مي‌كند كلمه‌اي اما نمي‌گويد. و پا روي چهارپايه مي‌كشد. دست‌ها را در دامان گره مي‌زند. دهان باز مي‌كند، كلمه‌اي اما نمي‌گويد. روي كف اتاق روزنامه‌ها اين سو و آن سو پراكنده‌اند. من با قدري فاصله از او روي كاناپه‌اي فنري و بي تشكچه مي‌نشينم.
زير شيشه ميز نزديك او عكس و سياه و سفيدي از خودش هست كه او را مشغول پياده ‌روي در كوهستان با چوب دستي و چپقي در دست ديگر نشان مي ‌دهد. كوله پشتي روي دوش دارد و به سمت دوربين كمي خم شده است. نور خورشيد در عكس چهره ‌اش را جلوه داده است. شيشه را بلند مي ‌كنم و عكس را از حاشيه برمي ‌دارم و آن را جلوي صورت پدر مي ‌گيرم.
مي‌ گويم به اين عكس نگاه كن.
مي‌ گويد عينك‌ام را بياور.
مي‌ گويم بي‌عينك هم مي‌بيني.
مي‌ گويد مات مي‌بينم.عينك ‌ام را بياور.
كيفي چرمي را از دسته كاناپه آويزان است. عينك قاب مشكي محكمي را از داخل كيف بيرون مي‌ كشم. عكس و عينك را به دست ‌اش مي ‌دهم.
نمي ‌تواند عكس را ثابت كند. دست‌ هايش مي ‌لرزند، مي ‌ايستند و باز مي ‌جنبند. من از پشت سر دست دراز مي ‌كنم و عكس را جلوي چهره ‌اش نگه مي ‌دارم. روي يقه حوله پالتويي جا به جا شوره سر ريخته است.
مي‌ گويم نگاهي به خودت بينداز.
عينك ‌‌اش بزرگ‌ است؛ طوري كه تا نوك بيني‌ او را مي‌‌ گيرد. تا عكس را بهتر ببيند، عينك را روي بيني عقب و جلو مي ‌كند.
مي‌ گويد دارم مي ‌بينم.
اين عكس را من انداختم. يادت هست؟
نه. عكس كي هست؟
عكس تو.
دست در حوله پالتويي مي ‌كند و سر در جيب مي ‌برد. تا مي‌ خواهد عكس را در جيب حوله پالتويي بگذارد، از دست ‌اش مي‌ سرد و روي كف اتاق مي ‌لغزد.
سايه ‌بان پنجره باز مي ‌‌كنم. بيرون خانه به رغم تصور من هوا گرگ و ميش است. تركه‌ هاي ترد درختان را باد مي ‌شكند و روي برف ‌ها مي ‌اندازد. برف و بوران خيلي بيش‌تر شده است.
مي ‌پرسد روي پياده ‌رو مي ‌شود راه رفت؟
از پياده ‌رو كه از ايوان خانه شروع مي ‌شود تا خيابان سواره ‌رو برف تا زانو مي ‌رسد.
مي ‌گويم نه پدر. چه‌طور مگر؟
مي ‌خواهم بروم قدم بزنم.
بيرون برف مي ‌آيد. سرماي هوا پنج درجه زير صفر است.
بيا با هم برويم قدم بزنم.
همين ‌طوري كه نمي ‌شود. بخواهي بروي بيرون بايد...
مي‌ گويد منتظر نامه ‌اي هستم. زحمت پارو كردن پياده ‌رو را مي‌ كشي؟
دست‌كم لباس گرم بپوش.
پارو را در ايوان خانه گذاشته ‌ام.
پا روي برف ‌ها مي‌ گذارم و در آن بوران شروع به پارو مي‌ كنم. ناگهان تندبادي مي ‌وزد. پارو لنگر مي ‌كند و الان است كه مرا بيندازد. پدر از پشت در اين صحنه را تماشا مي ‌كند. ژاكت گشادي به تن كرده است. از گشادي به كيسه خواب مي ‌برد. جيب ‌هاي ژاكت تا زانو‌هايش مي ‌رسد. چهره پدر در قاب كلاه باراني نشسته است.
مي‌ گويد پياده ‌رو يخ زده.
با نوك تيز پارو روي يخ خيابان ضربه مي ‌زنم. يخ، ضخيم است. پدر بازوي مرا مي‌ گيرد و پا به ايوان مي‌ گذارد. سلانه ‌سلانه گام برمي ‌دارد. بالاخره به خيابان مي ‌رسيم. برف در خيابان تا مچ پا را مي ‌‌گيرد. با هول و ولا به سمت اداره پست كه در انتهاي خيابان است به راه مي ‌افتيم. پدر دست بر شانه ‌ام مي‌ گذارد تا زمين نخورد. مي ‌پرسم كي برايت نامه نوشته؟
مي‌ گويد برسيم، مي‌فهمي.
نمي ‌خواهم نااميدت كنم ولي احتمالا نامه ها با تاخير مي ‌رسند.
ساختمان اداره پست قديمي و آجري است. بر پله‌هاي سيماني‌اش برف نشسته و در چوبي ‌اش از ناحيه لولاها نيمه ‌باز است. داخل ساختمان نيمكت ‌هايي هست و روي كف موج‌دار آن نزديك به صد صندوق پست با شيشه‌هاي مثلثي گلي و ستاره‌‌هاي سياه كنار هم چيده شده‌اند.
پدر بالاپوش‌اش را درمي‌آورد و عين بالش زير زانوهايش مي ‌گذارد. بعد شماره ‌هاي صندوقي را مي‌ چرخاند و آن قدر با آن كلنجار مي ‌رود تا صندوق باز مي ‌شود. با دست راست به پهلوي صندوق مي ‌كوبد و مي‌ گويد انگار راست مي‌ گفتي. نامه‌ها هنوز نرسيده‌اند.
بيرون كه مي ‌آييم، آسمان مثل رنگ دستكش ‌هاي من چرك مرده است. هوا به قدري سرد است كه تكان نمي ‌شود، خورد. پدر باز بازوي مرا مي ‌چسبد. بر كلاه ‌اش يخ نشسته و حالت خنده‌ داري به او داده است. سرفه ‌اش بند مي ‌آيد. چشم ‌هايش را مي ‌بندد و به زحمت نفس مي ‌كشد.
مي‌ پرسم طوري شده؟
مي‌ گويد سردم است.
راه بازگشت هميشه گذري بي ‌اندازه كوتاه به آينده است و در اين نقطه است كه هميشه خواب ‌ام يك ‌باره پايان مي‌ گيرد و انگار نبض عجيبي، يك چيز درك نشدني اوديپي با نام زمستان نيوانگلند را حكايت مي‌ كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 8:45  توسط حسین | 

ناخدا گارم که زل زده بود به موجوداتی که تازه از سیاره‌ی زیر پای‌شان آورده بودند گفت: «اما اینا که دو تا گونه هستن.» اندام بینایی‌اش، تا آن‌جا که می‌شد تصویر را کانونی کرد و بابت همین از جای خود بیرون زدند. لکه‌ی رنگی هم که بالای سرشان بود تندتند سوسو می‌زد.

بوتاکس بعد از چند ماهِ آزگار که توی یک اتاقک جاسوسی جان کَنده بود تا از امواج صوتی‌ای که بومی‌های سیاره ساطع می‌کردند سر دربیاورد، حالا از این که می‌دید از نو با تغییرِ رنگ می‌تواند حرف بزند، عجیبْ احساس راحتی می‌کرد. اختلاط کردن با گوشت مثل آن بود که به اندازه‌ی بازوی برساووش از سیاره‌ی خودت دور باشی و احساس غریبی کنی. گفت: «نه! دو گونه نیستن. دو جور از یک گونه هستن.»

«مزخرف نگو! سر تا پاشون با هم فرق داره. از دور شبیه پِرسه‌ای‌ها انگار هستن؛ ازلیّت رو شُکر! ظاهرشون اما اون‌قدرها منزجرکننده نیست. شکلِ معقولی دارن، دست و پاشون هم که معلومه. اما لکه‌ی رنگ ندارن. می‌تونن حرف بزنن؟»

بوتاکس که باید از درِ مخالفت درمی‌آمد محتاطانه جواب داد: «بله، ناخدا گارم! جزییاتش رو توی گزارشم آوُردم. این موجودات، امواج صوتی با دهن و گلو می‌سازن، مثل یک‌جور سرفه کردنِ شدید می‌مونه. من خودم یاد گرفتم که این کار رو بکنم.» (انگار از این موضوع خیلی به خودش مغرور شده بود.) «کار سختیه.»

«باید کارِ حال‌به‌هم‌زنی باشه! از اون چشم‌های تخت‌شون که کِش نمی‌آد معلومه. اگه با چشم‌ها نشه حرف زد، دیگه اون‌قدرا به کار نمی‌آن. بگذریم! تو چطور می‌گی اینا یک گونه هستن؟ اونی که سمتِ چپه کوچیک‌تره، زایده‌هاش یا هر چی که اسمش هست درازتره و تناسب اندامش هم فرق می‌کنه. تازه، برآمدگی هم داره. این برآمدگی‌ها زنده‌ن؟»

«زنده‌ن! اما فعلاً هوشمند نیستند، ناخدا. ذهن‌شون رو دست‌کاری کردیم تا نترسن و بتونیم راحت مطالعه‌شون کنیم.»

«اصلاً ارزش مطالعه دارن؟ از برنامه‌مون عقب افتادیم و دست‌کم پنج تا دنیای مهم‌تر از این مونده که باید سر به‌شون بزنیم. خبر داری که چقدر این واحدهای ‹ایستِ زمانی› خرج می‌برند؟ من باید سریع‌تر برشون گردونم و کارم رو ادامه بدم...»

اما بدنِ مرطوب و دوکی‌شکلِ بوتاکس داشت از روی نگرانی آرام می‌لرزید. زبانِ لوله‌ای‌شکلِ او سریع بیرون آمد و به طرف بالا رفت و بینیِ تختش را لمس کرد و در همان حال چشم‌هایش به طرفِ داخل فرو رفتند. دستِ سه‌انگشتیِ زاویه‌دارش حالتِ انکار به خود گرفت و صحبت‌هایش ناگهان پر از شور و هیجان شد.

«ازلیّت حفظ‌مان کند، ناخدا! چون که فعلاً هیچ دنیایی به اندازه‌ی این یکی برای ما مهم نیست. ممکنه با بحرانی به شدت خطرناک مواجه باشیم. این موجودات احتمالاً خطرناک‌ترین شکلِ حیات در کهکشان هستند، ناخدا! اون هم فقط به این دلیل که دو جنس دارند.»

«با تو موافق نیستم!»

«ناخدا! کارِ من بود که این دنیا رو مطالعه کنم و برای من این کار عجیب دشوار بود، چون این دنیا منحصربه‌فرد بود! چنان منحصربه‌فرد که هنوز نمی‌تونم ویژگی‌هاش رو بفهمم. مثلاً تقریباً همه‌جور حیات در این سیاره شامل دو ‹جنس› هست. هیچ کلمه‌ای برای توصیفش نیست، حتا هیچ مفهومی هم نمی‌تونه این کار رو بکنه. فقط می‌تونم به‌شون بگم جنس اول و جنس دوم. اگر هم بخوام به زبان خودشون بگم، اسم جنس کوچک هست ‹ماده› و جنس بزرگ که این‌جاست ‹نَر،› پس می‌بینید که خود این مخلوقات هم از این تفاوت آگاه اند.»

گارم اخم کرد و گفت: «چه شیوه‌ی منزجرکننده‌ای برای ارتباط.»

«ناخدا! و نکته‌ی دیگه این که برای آوردن کودک، دو جنس باید همکاری کنند.»

ناخدا که خم شده بود تا نمونه‌ها را دقیق و از نزدیک بررسی کند به حالتی که هم ناشی از کنجکاوی بود و هم تنفر، خود را صاف کرد و گفت: «همکاری؟ این مزخرفات یعنی چی؟ هیچ مشخصه‌ی حیات از این بنیادی‌تر نیست که هر موجود زنده، کودکش رو خودش در ارتباطی به شدت درونی با خودش بیاره. جز این چه چیزِ دیگه‌ای به زندگی ارزش و معنا می‌ده؟»

«در این سیاره هم یکی از دو جنس، کودک رو می‌آره، اما جنسِ دیگه باید همکاری کنه.»

«چطور؟»

«دریافتنِ این مسأله خیلی سخت بود. این مسأله به شدت شخصی تلقی می‌شه و من در جستجوهام در انواعِ موجودِ ادبیات، هیچ توصیف دقیق و مشروحی پیدا نکردم. اما تونستم به استنتاجاتِ منطقی و معقولی برسم.»

گارم سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: «مسخره‌ست! شکوفایی، مقدس‌ترین و خصوصی‌ترین عملکردِ دنیاست. بر روی ده‌ها هزار دنیا، این مسأله همین طوره و جز این نیست. نور-شاعرِ بزرگ، لِوولین می‌گه: ‹به هنگامِ شکوفایی، به هنگام شکوفایی، در آن وقتِ دل‌افروزِ خوشی‌آور، که...›»

«ناخدا! شما متوجه نیستید! این همکاری بینِ دو جنس طوری رخ می‌ده (و من نمی‌دونم دقیقاً به چه صورت) که در اصل آمیختن و ترکیبِ دوباره‌ی ژن‌هاست. از این طریق، در هر نسل ترکیباتِ خصیصه‌های جدید به وجود می‌آد. اختلاف‌ها و تنوعِ گونه‌ها متکثر می‌شه؛ ژن‌های جهش‌یافته با سرعت حیرت‌انگیز به جلوه‌های جدید درمی‌آن. در حالی که در سیستمِ شکوفاییِ معمول، هزاره‌ها باید بگذره تا اولین جهش‌ها رخ بده.»

«می‌خوای به من بگی ژن‌های یک شخص با ژن‌های نفر دیگه ادغام می‌شه؟ می‌فهمی بر طبقِ اصول فیزیولوژیِ سلولی چقدر حرفِ تو پرت و مسخره‌ست؟»

بوتاکس که نگاه خیره‌ی چشم‌های بیرون‌زده‌ی ناخدا عصبی‌اش کرده بود گفت: «باید هم همین طور باشه. تکاملِ تسریع شده. این سیاره، شورش و آشوبِ گونه‌هاست. می‌گن نزدیک یک و نیم میلیون گونه‌ی مختلف وجود داره.»

«احتمال قریب به یقین این طوره که ده-بیست تا گونه باشن. همه‌ی چیزی رو که در کتاب‌های بومیِ سیاره‌ها می‌خونی نباید باور کنی.»

«من، خودم در یک منطقه‌ی بسیار کوچیک فقط ده-پانزده گونه‌ی به شدت متفاوت دیدم. ببینید کِی گفتم، ناخدا! به این موجودات، فضا-زمان کوچکی بدید تا این‌ها تبدیل بشن به قوه‌ی اِدراکی که اون‌قدر قدرت بگیره تا به ما مسلط بشه و کهکشان رو اداره کنه.»

«بازرس! ثابت کن این همکاری که صحبتش رو کردی حقیقت داره و من هم مباحثات و ادعاهای تو رو مدّ نظر قرار می‌دم.»

رنگ‌های بالای سرِ بوتاکس به زرد-قرمزی تند تبدیل شد و گفت: «اثبات می‌کنم. مخلوقاتِ این جهان از یک جهتِ دیگه هم بی‌همتا هستند. می‌تونند پیشرفت‌هایی رو که بهش نرسیدند پیش‌بینی کنند که اون هم احتمالاً به خاطر اعتقادشون به تغییراتِ سریعه که هر چی باشه همیشه شاهدش هستن. به همین خاطر از نوعی ادبیات لذت می‌برن در مورد سفرهای فضایی که البته هرگز به این سفرهای فضایی دست پیدا نکردن. من عبارتی رو که به این ادبیات اشاره می‌کنه به ‹علم-تخیل› ترجمه کرده‌ام. مدتیه که تمام مطالعات‌م رو متمرکز کردم روی همین علم-تخیل، چون که تصور می‌کنم این موجودات در رویاها و خیال‌پردازی‌هاشون خودشون رو و البته خطرشون رو برای ما بهتر نشون می‌دن. و از همین علم-تخیل بود که من روش همکاریِ بین‌جنسیِ اون‌ها رو استنتاج کردم.»

«چطور این کار رو کردی؟»

«مجله‌ای در این دنیا منتشر می‌شه که گاهی علم-تخیل چاپ می‌کنه و البته علم-تخیلِ این مجله منحصراً به جنبه‌های مختلفِ همکاری می‌پردازه. در واقع، اون‌قدرها آزادانه و بی‌قید و بند صحبت به میان نمی‌آره که خواننده رو آزار بده، بلکه اشاره‌های گذرا داره. ترجمه‌ی اسمش به زبانِ نور تقریباً می‌شه ‹پسرِ نشاط و بازی.› مخلوقی که در این سیاره به من کمک می‌کرد، من این طور استنباط کردم که به چیزی علاقه‌مند نیست، مگر همین همکاریِ میانْ‌جنسی؛ و با جدّیتی چنان سیستماتیک و علمی همه‌جا به دنبالش هست که ترس و حیرت من رو موجب شد. او لحظاتی از همکاری رو که در این علم-تخیل توصیف شده و می‌تونست من رو راهنمایی کنه گردآوری کرد. از این داستان‌ها تصورِ او بر این بود که من می‌تونم شیوه‌ی انجامش رو یاد بگیرم.

«و ناخدا! تقاضا می‌کنم زمانی که همکاری انجام شد و کودک، جلوی چشمانِ خود شما آورده شد، دستور بدید که حتا یک اتم از این سیاره هم باقی نمونه و تماماً به عدم واصل بشه.»

ناخدا از روی خستگی گفت: «باشه! اون‌ها رو به هوشیاری کامل بیار و هر کاری لازمه خیلی سریع انجام بده.»

 

مارج اسکیدموُر ناگهان از اطرافِ خود تماماً آگاه شد. زن، خیلی واضح و مشخص ایستگاه مرتفعِ قطار را در هوای گرگ و میشِ صبح به خاطر می‌آورد. ایستگاه تقریباً خالی بود؛ فقط یک مرد نزدیک او ایستاده بود و یکی دیگر هم در آن سرِ سکّو. قطاری که نزدیک می‌شد با صدایی محو و دوردست خود را نشان داد.

همین موقع بود که چیزی جرقه زد و حسّی به او دست داد که انگار درون و بیرونش یکی می‌شود. بعد، نمایی نیمه‌معلوم از موجودی دوک‌شکل در نظرش آمد که ماده‌ی لزجی انگار از او می‌چکید و بعد هم شتاب به سمت بالا و حالا...

زن که مشمئز شده بود و می‌لرزید گفت: «وای خدا! این که هنوز این‌جاست. تازه، یکی دیگه هم هست!»

احساسِ تهوعِ بیمارگونه‌ای به او دست داده بود، اما ترسی به دلش نیفتاد. تقریباً از این موضوع به خود مغرور بود که احساس ترس ندارد. مردِ بغل‌دستیِ او، مثلِ خودش آرام بود، اما کلاهِ فدورایش انگار لِه شده بود؛ همان مردی بود که روی سکّو نزدیکش ایستاده بود.

از مرد پرسید: «شما رو هم گرفتند؟ کسِ دیگری هم هست؟»

چارلی گریموَو، که احساس کوفتگی می‌کرد، تقلا کرد تا دستش را بالا ببرد و کلاهش را بردارد و دسته‌ی مویَش را که بدْ حالت گرفته بود و فَرق سرش را نمی‌پوشاند مرتب کند؛ ولی متوجه شد که دستش را نمی‌تواند در برابر چیزی که کارش شبیه لاستیک بود و جلوی حرکت، مقاومت می‌کرد تکان بدهد. دستش را آورد پایین و با روی تُرش و عبوس رو به زنِ لاغراندام کرد که داشت او را می‌پایید. مرد پیش خودش به این نتیجه رسید که این زن خیلی مانده تا سی‌ساله بشود؛ موهای زیبایی هم داشت و لباس‌هایش به تنَش می‌آمد، اما در آن لحظه دلش می‌خواست جای دیگری باشد و حتا این که در این قضیه شریک داشته باشد هیچ کمکی به حالش نمی‌کرد، ولو شریکِ زن.

گفت: «نمی‌دونم، خانم! من خیلی عادی روی سکّوی قطار ایستاده بودم.»

«من هم همین‌طور!»

«بعد جرقه‌ای دیدم. چیزی نشنیدم. حالا هم که این‌جام. حدس می‌زنم آدم‌کوچولوهای سیاره‌ی مریخ یا ناهید باشند، یا شاید هم یه سیاره‌ی دیگه!»

مارج، سرش را محکم بالا و پایین تکان داد و گفت: «من هم همین‌طور فکر می‌کنم. بشقاب‌پرنده دارند؟ راستی، شما ترسیدید؟»

«نه! ولی خیلی مسخره‌ست! به نظرم آدم این جور مواقع یا باید بزنه به سرش یا بترسه.»

«قضیه‌ی بامزه‌ایه! من هم اصلاً نترسیدم. خدایا! یکی‌شون داره می‌آد این‌وَری. اگه به من دست بزنه، جیغ می‌کشم. به دستاش نگاه کن، چقدر پیچ و تاب داره. پوستِ چروک‌خورده‌ش رو نیگاه کن! اَی‌ی‌ی‌ی! همه‌جاش لیزه! حالم به هم خورد.»

بوتاکس محتاطانه نزدیک شد و گفت: «مخلوقات!» صدایش در همان اولین بارِ شنیدن، مثل پنجول کشیدن روی فلز و جیغِ گوش‌خراش بود، اما همین صدا بهترین صدایی بود که می‌توانست با طنینِ مشابهِ این موجودات بسازد. ادامه داد: «ما به شما آسیب نمی‌زنیم. اما از شما می‌خواهیم که لطف کنید و همکاری را برای ما انجام بدهید!»

چارلی گفت: «هِی! این حرف هم می‌زنه! منظورت چیه از همکاری؟»

بوتاکس گفت: «هردوی شما! با هم‌دیگه!»

چارلی رو به مارج کرد و گفت: «هَه؟ می‌فهمید این چی می‌گه؟»

مارج خیلی آرام و با مناعت طبع جواب داد: «تو بگو یک کلمه سر درآورده باشم، درنیاوردم!»

بوتاکس گفت: «منظورم چیزه...» و کلمه‌ای را گفت که زمانی جایی به عنوانِ مترادفِ فرآیندِ همکاری شنیده بود.

مارج سرخ شد و بلندترین جیغی را که می‌توانست کشید: «چی!؟!» بوتاکس و ناخدا گارم، دست‌های‌شان را روی نواحیِ میانیِ بدن‌شان گذاشتند تا اندام‌های شنوایی‌شان را که داشت در مقابل چند دسی‌بِل صدا می‌لرزید و درد می‌کشید بپوشانند.

مارج فوراً حرفش را ادامه داد که تقریباً هم حرف‌های بی‌ربطی بود: «این دیگه چه وضعیه! من متأهل هستم! اگر ادواردِ عزیزم این‌جا بود، می‌دیدید چی کار می‌کرد! با تو اَم، مردِ رند!...» از میانِ همان لاستیک‌های کشسانِ مقاوم رو به چارلی کرد و ادامه داد: «هر کی می‌خوای باش؛ اگه خیال کردی می‌تونی...»

چارلی از روی لاعلاجی و استیصال ناله زد: «خانم‌جان! خانم‌جان! کارِ من نیست. دور از جون من! کسرِ شأنِ منه که بخوام خانم محترمی رو...بی‌عفت کنم! باور کنید خودِ من هم متأهلم! سه تا بچه دارم! گوش کنید...»

ناخدا گارم گفت: «بازرس بوتاکس! چی شده؟ این صداهای ناهنجار اعصابِ من رو داغون می‌کنه.»

بوتاکس، یک لکه‌ی ارغوانیِ نور که نشانه‌ی خجالت بود ساخت و گفت: «خب، راستش، مراسمِ پیچیده‌ایه! باید اولش قدری مخالفت کنند. باعث می‌شه نتیجه‌ی مطلوب‌تری به دست بیاد. بعد از این مرحله‌ی اولیه، باید پوشت‌شون رو کنار بزنند.»

«باید پوست‌اندازی کنند؟»

«پوست‌اندازی که نه! این‌ها پوستِ مصنوعیه که خیلی راحت و بدون درد جدا می‌شه و البته باید جدا بشه. خصوصاً در جنسِ ضعیف‌تر!»

«خب، باشه! بگو پوست‌شون رو دربیارن. بوتاکس! ولی اصلاً به نظرم عملِ خوشایندی نیست.»

«گمان نکنم کارِ خوبی باشه که به جنسِ ضعیف‌تر بگیم پوستش رو دربیاره. به نظرم بهتره دقیقاً به روالِ مراسم عمل کنیم. من بخش‌هایی از همان داستان‌های سفرهای فضایی رو دارم که ‹پسرِ نشاط و بازی› زیاد به اون بخش‌ها علاقه داره. در این داستان‌ها پوست رو به زور درمی‌آرن. برای مثال، در این قسمت، توصیفِ مطلوبی از حادثه هست: ‹...که لباسِ دخترک را خراب کرد و آن را تقریباً روی تنِ باریک‌اندامش شکاف داد. برای لحظه‌ای، سفتیِ گرمِ پستانِ نیمه‌عریانش را روی گونه‌هایش حس کرد...› و همین طور ادامه پیدا می‌کنه. می‌بینید؟ شکاف دادن، به زور درآوردن، به عنوان عاملِ محرّک استفاده می‌شه.»

ناخدا گفت: «پستان؟ من، معنیِ این نور-کلمه رو که الان به کار بردی نفهمیدم.»

«این نور رو خودم اختراع کردم تا معنیِ جدیدی رو برسونم. این کلمه به برآمدگی‌های نیم‌تنه‌ی بالایی در جنسِ ضعیف‌تر اشاره می‌کنه.»

«فهمیدم؛ باشه! به جنسِ بزرگ‌تر بگو تا پوستِ جنسِ کوچک‌تر رو دربیاره. آخ که چقدر این کارها داره پریشانم می‌کنه!»

بوتاکس رو به چارلی کرد و گفت: «آقا! لباسِ دختر رو روی تنِ باریک‌اندامش شکاف می‌دی؟ من برای این کار شما رو از میدانِ نیرو آزاد می‌کنم.»

چشم‌های مارج از حدقه بیرون زد و خشمگین و بی تاب رو به چارلی چرخید و گفت: «اگه جرأت داری این کار رو بکن! غلط می‌کنی دست بهم بزنی، آدمِ نَدید-بَدیدِ زن‌باز!»

چارلی ناله‌کنان گفت: «من؟ گفتم که کارِ من نیست. خیال می‌کنی این ور و اون ور می‌رم و لباسِ زن‌های مردم رو جر می‌دم؟» بعد رو کرد به بوتاکس و گفت: «گوش کن! من، زن دارم و سه تا بچه. وای به حالم اگه بفهمه رفتم جایی و لباسِ زنی رو پاره کردم. تیکه بزرگم گوشَمه! هیچ خبر دارید فقط کافیه به یه زن نگاهِ بد بکنم!؟ پوستم کَنده‌ست! گوش کن...»

ناخدا که ناشکیبا شده بود گفت: «هنوز معترضه؟»

بوتاکس جواب داد: «این طور که معلومه. می‌دونید؟ شاید محیطِ عجیب‌غریب باعثِ طولانی شدنِ این مرحله از همکاری شده. می‌دونم که برای شما خوشایند نیست بیشتر از این معطل بمونید؛ به همین دلیل، من این مرحله از مراسم رو خودم انجام می‌دم. در خیلی از داستان‌های سفرهای فضایی نوشته شده که یک گونه‌ی بیگانه این کار رو انجام می‌ده. برای مثال، در این‌جا...» یادداشت‌هایش را ورق زد و به صفحه‌ی مورد نظرش رسید. «در این داستان‌ها، این نژادها خیلی وحشتناک توصیف می‌شن. خب، مخلوقاتِ این سیاره تصوراتِ واهی و احمقانه‌ی زیادی دارند. هیچ وقت فضایی‌هایی متشخّص، مثل ما، رو نمی‌تونند به تصوّر دربیارن؛ فضایی‌هایی با پوششِ لزج و زیبا!»

ناخدا گفت: «یالّا! کارِت رو بکن! تمامِ روز که وقت نداریم.»

«بله، ناخدا! در این داستان می‌گه که موجودِ فرازمینی ‹به جایی آمد که دخترک ایستاده بود. دخترک که دیوانه‌وار جیغ می‌کشید در آغوشِ غولِ فضایی پیچ و تاب می‌خورد. چنگال‌های غول کورکورانه همه‌جای بدنش را خراش می‌داد و جامه‌ی او را تکه‌پاره می‌کرد.› می‌بینید؟ موجودِ بومیِ این سیاره در حالی که دارند پوستش رو درمیارن جیغ می‌کشه.»

«پس عجله کن، بوتاکس! پوستش رو دربیار! فقط التماس می‌کنم نگذار جیغ بکشه. من تمامِ تنم داره با امواجِ صوتی می‌لرزه.»

بوتاکس مودبانه به مارج گفت: «اگر اجازه بدید...»

یکی از انگشتانِ قاشقی‌شکلش طوری جلو آمد که انگار می‌خواهد یقه‌ی پیراهن را چنگ بزند.

مارج ناامیدانه تکانی به خود داد. «دست نزن! دست نزن به من! لجن‌مالی نکن پیرهنم رو. سی دلار بابت این پیرهن پول دادم؛ از فروشگاه اوهرباخ خریدمش. برو کنار، غولِ بی‌شاخ و دُم! چشماش رو نیگا!» به خاطر این که تقلا می‌کرد تا از دست‌های جستجوگرِ فرازمینی فرار کند به نفس‌نفس افتاده بود. «غولِ چشم‌ورقلمبیده‌ی لجن‌مالیده! گوش کن! خودم در می‌آرم! فقط، تو رو به خدا، با اون لجن‌ها و لعاب‌ها به من دست نزن!»

دنبالِ زیپِ پشتِ پیراهن گشت و قبل از آن که بازش کند رو کرد به چارلی و تند و اخم‌آلود به او گفت: «نگاتو بدزد، چشم‌چرون!»

چارلی چشم‌هایش را بست و به حالتِ تسلیم شانه بالا انداخت.

مارج از میانِ پیراهنش درآمد و گفت: «خوبه؟ راضی شدید؟»

ناخدا گارم، انگشت‌هایش را از روی نارضایتی در هم پیچید و گفت: «پستان، این‌هاست؟ چرا موجودِ دیگه سرش رو برگردونده؟»

بوتاکس گفت: «احتمالاً از روی بی‌میلی؛ از اون گذشته، پستان هنوز هم پوشیده‌ست! پوست‌های دیگه هم باید برداشته بشن. زمانی که عریان بشه، پستانْ محرکِ بی‌نظیریه. همیشه در توصیفش می‌گن ‹سینه‌هایی هم‌چون عاج› یا ‹گوی‌های سپید درخشان› یا کلماتِ دیگری از همین نوع. من چند تایی طرح هم دارم، یعنی تصویرسازی‌های بصری، که از روی جلد مجلاتِ دیگه‌ی سفرهای فضایی برداشته‌ام. اگر به طرح‌ها نگاه کنید، می‌بینید که تقریباً در همه‌ی اون‌ها موجودی هست که پستانش کمابیش نمایان شده.»

ناخدا که متفکرانه نگاهش را بین طرح مجله و مارج رد و بدل می‌کرد گفت: «عاج دیگه چیه؟»

«این هم یک نور-کلمه‌ی دیگه‌ست که خودم ساختم. منظور از این کلمه، دندانِ نیشِ یکی از موجوداتِ عظیم‌الجثه‌ی زیر-هوشمندِ این سیاره است.»

ناخدا گارم، رنگِ سبز روشنی را، به نشانه‌ی رضایت، از خود نشان داد و گفت: «آها! پس توضیحش معلوم شد. این مخلوقِ کوچیک، عضوِ دسته‌ی جنگجوهای این نژاده و اون‌ها هم دندانِ نیشِ دفاعی برای نابود کردنِ دشمنه.»

«نه، نه! من پی بردم که اون‌ها خیلی هم نرم هستند.» بعد، بوتاکس دستِ قهوه‌ای و کوچکش را حرکت داد و به حدودِ تقریبیِ مقوله‌ی موردِ بحث بُرد که مارج جیغ زد و خود را کنار کشید.

«پس چه کاربُردِ دیگه‌ای دارند؟»

بوتاکس با تردیدِ بسیار گفت: «گمان کنم...گمان کنم برای تغذیه‌ی کودک استفاده می‌شن.»

ناخدا، آشکارا با تغیّرِ شدید گفت: «کودک، این‌ها رو می‌خوره؟»

«نه دقیقاً! این اندام‌ها، مایعی رو تولید می‌کنند که کودک مصرف می‌کنه.»

«مصرفِ مایع از بدنِ موجودِ زنده؟ اوُوُوُغ‌غ‌غ‌!» ناخدا، سرش را با هر سه دستش پوشاند؛ در اصل، برای این کار مجبور شد دستِ اضافیِ سومش را از پوششِ مخصوصش برای استفاده دربیاورد و این کار را چنان سریع انجام داد که انگار می‌خواهد بوتاکس را بزند.

مارج گفت: «یه غولِ چشم‌ورقلمبیده‌ی لجن‌مالیده‌ی سه‌دست!»

چارلی گفت: «آره!»

«اوهوی! فقط هوای چشم‌هات رو داشته باش. بندازشون پایین.»

«ببینید، خانم! من سعی می‌کنم نگاه نکنم.»

بوتاکس دوباره آمد نزدیک‌شان. «خانم! می‌شه بقیه‌ش رو هم دربیارید؟»

مارج، طوری خودش را حرکت داد که انگار می‌تواند از چنگِ میدانی گیرش انداخته بود در برود. «هرگز!»

«اگر این طور نمی‌پسندید، من برای شما درمی‌آورم.»

«دست نزن! تو رو به خدا، دست نزن! به لجن‌های روی بدنش نگاه کن! اَاَاَی‌ی‌ی! باشه؛ خودم درمی‌آورم!» زیرِ لب غرولند می‌کرد و همان طور که کارش را انجام می‌داد خشمگین سمتِ چارلی را نگاه می‌کرد.

ناخدا که سخت ناراضی بود گفت: «هیچ اتفاقی نمی‌افته؛ من می‌دونم. این نمونه‌ها هم که ناقص به نظر میان.»

بوتاکس، این تهمت را به خود گرفت و گفت: «من دو نمونه‌ی کامل آوردم. مگه مشکلِ این مخلوقات چیه؟»

«این پستان‌ها، گوی ندارند. من می‌دونم گوی چیه و در این تصویرها هم که نشانم دادی، خیلی خوب مشخص هستند. اما در این مخلوق، چیزی به جز زایده‌ی آویزان و کوچک از جنسِ گوشتِ نیمه‌خشک نیست. رنگ‌شون هم پریده‌ست، تقریباً.»

بوتاکس گفت: «حرف شما معنا نداره. شما باید برای واریاسیون‌های طبیعی هم حدّی رو در نظر بگیرید. من، قضاوت رو به خود مخلوق می‌سپرم.» بعد رو کرد به مارج و گفت: «خانم! آیا پستان‌های شما ناقصه؟»

مارج، دهانش از تعجب باز ماند. چند لحظه بیهوده، بدون آن که کاری به جز بریده‌بریده نفس کشیدن، انجام بدهد با خودش کلنجار رفت. بالاخره به خودش فائق آمد و گفت: «واقعاً؟ شاید به خوبیِ جینا لولوبریجیدا یا آنیتا اِکبِرگ نباشه! اما من کاملاً بی‌نقص هستم و متشکرم از توجه‌تون به این نکته. آی اگه ادواردِ عزیزم این‌جا بود!» بعد رو کرد به چارلی و ادامه داد: «هِی، گوش کن! به این چشم-ورقلمبیده‌ی لجن‌مال بگو رشدِ من مشکلی نداشته.»

چارلی خیلی آرام گفت: «خانم! من که نگاه نمی‌کنم؛ خاطرتون هست؟»

«آها! آره که نیگا نمی‌کنی، ارواح شیکمت! به اندازه‌ی کافی، زیرچشمی، هیزبازی درآوردی که دیگه عیب نداشته باشه چشمای ایکبیری‌ت رو باز کنی و بالاخواهِ یه خانم محترم دربیای. اقلاً اگه یه جو غیرت داری، که خیال نکنم داشته باشی، این کار رو بکن!»

چارلی از پهلو مارج را نگاه می‌کرد و مارج هم فرصت را غنیمت شمرد تا شانه‌هایش را موقعیت بهتری بدهد. چارلی گفت: «خب، راستش اون‌قدرها دلم نمی‌خواد خودم رو قاطیِ مسایلِ ظریفی مثلِ این بکنم، اما تا جایی که حدس می‌زنم، خوب هستند.»

«حدس می‌زنی؟ نمی‌خواید بیشتر لطف کنید، ها؟ اگه خبر ندارین، ملتفت باشید که یه زمانی من نفرِ دومِ مسابقه‌ی دخترِ شایسته‌ی بروکلین شدم. و تنها امتیازی که کم آوردم اندازه‌ی دورِ کمرم بود، نه اندازه‌ی...»

چارلی گفت: «باشه، باشه! واقعاً خوب هستند. بی‌رودربایستی می‌گم.» خیلی جدّی و محکم، سرش را طرفِ بوتاکس تکان داد و گفت: «خیلی خوب هستند! راستش رو بگم من اون‌قدرها خِبره نیستم، اما به نظر من که خوبه.»

مارج، نفسی به آسودگی کشید.

بوتاکس هم کمی آرام شد. بعد رو به گارم کرد و گفت: «جنسِ بزرگ‌تر داره علاقه نشون می‌ده، ناخدا! تحریک داره جواب می‌ده. حالا نوبت به مرحله‌ی نهایی رسیده.»

«چیه مرحله‌ی آخر؟»

«هیچ نور-کلمه‌ای براش وجود نداره، ناخدا! این مرحله اساساً شاملِ قرار دادنِ عضوِ کلامی-خوراکیِ یکی بر روی عضوِ متناظر در جنسِ دیگه هست. من برای این روند هم نور-کلمه ساختم: بوسه.»

ناخدا شکایت کرد که: «کِی این حال به هم زدن‌ها می‌خواد تموم بشه؟»

«اوجِ فرآیند همین‌جاست. در تمامِ قصه‌ها، بعد از این که پوست رو به زور کَندند، هم‌دیگه رو با دست‌ها می‌فشارن و دیوانه‌وار مشغول به بوسه‌های آتشین می‌شن؛ دست‌کم این تعبیر از بوسه نزدیک‌ترین برابریابی برای عبارتی بود که معمولاً استفاده می‌کنند. یک مثال با خودم آوردم، فقط یکی که بر حسب تصادف انتخاب کردم: ‹دختر را در بغل فشار داد و لب‌هایش را باز کرد و بر روی لبانِ او قرار داد.›»

ناخدا گفت: «شاید یکی از مخلوقات اون یکی رو می‌بلعه.»

بوتاکس که بی‌طاقت شده بود گفت: «اصلاً! فقط بوسه‌های آتشین است و بس!»

«منظورت چیه که می‌گی آتشین؟ اشتعال رخ می‌ده؟»

«گمان نکنم منظور به طور تحت‌اللفظی همین باشه. تصور می‌کنم یک جور شیوه‌ی بیانِ این باشه که دما می‌ره بالا. گمان کنم هر چقدر دما بالاتر بره، عمل‌آوریِ کودک موفقیت‌آمیزتر باشه. حالا که جنسِ بزرگ‌تر تحریک شده، فقط باید دهانش رو بر روی دهانِ جنسِ ضعیف‌تر قرار بده تا کودک پدید بیاد. بدونِ این مرحله کودک به وجود نمی‌آد. این همکاری که می‌گفتم منظورم همین بود.»

«همین؟ فقط این...» دست‌های ناخدا به طرفِ هم‌دیگر حرکت کرد، اما طاقت نداشت منظورش را به کلمه نور بیان کند.

بوتاکس گفت: «فقط همین! در هیچ کدام از قصه‌ها، حتا در ‹پسرِ نشاط و بازی›، من توصیفی پیدا نکردم مبنی بر این که فعالیتِ جسمانیِ دیگه‌ای مرتبط با کودک‌آوری لازمه. گاهی بعد از بوسه، یک سطر ستاره‌ی کوچک می‌گذارند، اما من گمان کنم این کار فقط به معنیِ بوسه‌های بیشتره. یک بوسه، به ازای هر ستاره؛ البته برای مواقعی که می‌خون چند تا کودک داشته باشند.»

«خواهش می‌کنم، فقط یکی باشه. همین الان!»

«السّاعه، ناخدا!»

بوتاکس، واضح و شمرده گفت: «آقا! می‌شه خانم رو ببوسید؟»

چارلی گفت: «ببین! من نمی‌تونم از جام تکون بخورم.»

«البته من شما رو قبلش آزاد می‌کنم.»

«احتمالاً خانم خوش‌شون نمی‌آد.»

مارج اخم‌آلود نگاه کرد و گفت: «تو از جات تکون نمی‌خوری. وایسا همون‌جا که هستی.»

«من هم دلم می‌خواد تکون نخورم، خانم؛ ولی اگر این کار رو نکنم چی کار می‌کنند؟ ببینید، خانم! من نمی‌خوام عصبانی‌شون کنم. راستش، به نظرم ما بتونیم یه ماچِ کوچولو رد و بدل کنیم.»

زن که هشدارِ مرد را پیشِ خودش تأیید کرد دچار تردید شد و گفت: «باشه! اما مسخره‌بازی نداریم ها! می‌دونی؟ من آدمی نیستم که هر جا می‌رسم، جلوی هر کس و ناکسی این طوری بگردم.»

«می‌دونم خانم! باور کنید تقصیرِ من نیست. باید این حرفم رو قبول کنید!»

مارج با عصبانیت غرولند کرد و گفت: «یک‌مُشت غولِ لجن‌مال! این طور که به آدم دستور می‌دن انگار خیال می‌کنند برای خودشون خدا هستند. خداهای لجن‌مال! آره، همین که گفتم!»

چارلی به او نزدیک شد. «حالا اگه اجازه بدید خانم...» حرکتی نامشخص کرد، انگار که بخواهد کلاهش را یک‌بَری کند. اما بعد دستانش را ناشیانه روی شانه‌های برهنه‌ی زن گذاشت و با کمرویی خود را به او نزدیک کرد.

مارج، عضلاتِ سرش را سفت کرد، طوری که پوستِ گردنش چروک برداشت. لب‌های‌شان به هم رسید.

ناخدا گارم که آزرده شده بود گفت: «من که احساس نمی‌کنم دما بالا رفته باشه.» زایده‌ی گرماسنجِ بدنش با حالتِ کشیدگیِ کامل بالای سرش آمده بود و همان‌جا داشت آرام می‌لرزید.

بوتاکس که نسبتاً گیج شده بود گفت: «من هم چیزی حس نمی‌کنم. اما ما این کار رو همون طور که توی داستان‌های سفرهای فضایی اومده بود انجام دادیم. به گمانم دست‌هاش باید کشیده‌تر بشه...آها! مثلِ همین حالا! به نظرم داره جواب می‌ده.»

دست‌های چارلی، تقریباً ناخواسته، دورِ بالاتنه‌ی نرم و عریانِ مارج پیچید. لحظه‌ای به نظر رسید که مارج دارد به او تکیه می‌دهد، اما بعد ناغافل داخلِ میدانی که هنوز او را نسبتاً محکم گرفته بود خود را پیچ و تاب داد.

میانِ فشارِ لبِ چارلی با صدای خفه گفت: «تمومش کن!» و ناگهان گاز گرفت که باعث شد چارلی با فریادِ بلندی به عقب بپرد. بعد لبش را گرفت و انگشت‌هایش را نگاه کرد ببیند خون آمده یا نه.

ناله‌کنان پرسید: «چی شد مگه، خانم؟»

مارج گفت: «ما قرار گذاشتیم یه ماچ کوچولو فقط! داشتی چی کار می‌کردی؟ تو هم جزوِ مردهای عیّاشی؟ من امروز با کی‌ها سر و کله می‌زنم؟ با مرد عیاش و خدایانِ لجن‌مالیده؟»

ناخدا گارم تغییراتِ رنگیِ سریعی از زرد و آبی از خود نشان داد: «تموم شد؟ چقدر حالا باید صبر کنیم؟»

«به نظرم باید ناگهانی اتفاق بیفته. در تمامِ عالَم زمانی که باید شکوفا بشید می‌رسه و شکوفا می‌شید؛ همین! نباید انتظاری در کار باشه.»

«نباید؟ حالا که دارم به این همه رسومِ احمقانه‌ای که تو از این مردم توصیف کردی فکر می‌کنم گمون کنم دیگه هیچ‌وقت شکوفا نشم. لطفاً تمومش کن.»

«چند دقیقه اجازه بفرمایید درست می‌شه.»

اما چندین دقیقه گذشت و نورهای ناخدا کم‌کم به نارنجیِ تیره بدل شد، و در همان حال، نورهای بوتاکس تقریباً رو به خاموشی گذاشت.

بوتاکس بالاخره مرددانه پرسید: «ببخشید، خانم! کِی شما شکوفا می‌شید؟»

«من کِی چی‌چی می‌شم؟»

«کودک می‌آرید؟»

«من بچه دارم.»

«منظورم حالا بچه‌دار می‌شید؟»

«در جوابِ شما عرض می‌کنم که خیر! من آمادگیِ یه بچه‌ی دیگه رو ندارم.»

ناخدا پرسید: «چی گفت؟ چی گفت؟ چی می‌گه؟»

بوتاکس جواب داد: «به نظر می‌رسه قصد نداره فعلاً بچه بیاره.»

لکه‌ی نورِ ناخدا یک‌دفعه روشن شد. «می‌دونید من چه خیالی می‌کنم، بازرس؟ که شما ذهنی بیمار و منحرف دارید! هیچ اتفاقی برای این موجودات نیفتاده. هیچ همکاری و تعاملی بینِ اون‌ها نیست و هیچ کودکی به دنیا نمی‌آد. به نظرم اون‌ها دو گونه‌ی مختلف اند و شما من رو واردِ بازیِ احمقانه‌ای کردید.»

«اما، ناخدا...»

گارم گفت: «‹امّا ناخدا› بی ‹امّا ناخدا›! به قدرِ لازم دیدم. من رو پریشان‌احوال کردید، وضعِ مزاجی‌م رو ریختید به هم، من رو به تهوع انداختید، من رو از کلِ موضوعِ شکوفایی منزجر کردید و وقتم تلف شد. حالا این موجودات رو به حالِ خودشون بگذار. پوستِ اون رو بهش برگردون و بگذارشون همون‌جا که پیداشون کردی! باید هزینه‌ی کاملِ این ایستِ زمانی رو از حقوقِ تو کم کنم.»

«اما ناخدا...»

«گفتم که برگردند! اون‌ها رو بگذار همون جا که بودند و درست در همون زمان که بودند. می‌خوام که این سیاره دست‌نخورده باقی بمونه و مطمئنم که همین طور هم می‌شه!» نگاهِ خشمناکِ دیگری به بوتاکس انداخت و گفت: «یک گونه، دو جنس، پستان، بوسه، همکاری...وای! وای! تو دیوانه‌ای، بازرس! و همین طور هم ابله! و از همه بیشتر، بیمار، بیمار، بیمار!»

بحثِ دیگری در کار نبود. بوتاکس که دست و پایش می‌لرزید کارِ برگرداندنِ موجودات را شروع کرد.

چند لحظه بعد، آن‌ها همان‌جا در ایستگاهِ مرتفع ایستاده بودند و هاج و واج دور و برشان را تماشا می‌کردند. هوا، گرگ و میش بود و قطاری که داشت نزدیک می‌شد فقط صدایی ضعیف بود از دوردست.

مارج، مردد، پرسید: «آقا! این چیزها واقعاً اتفاق افتاد؟»

چارلی سری به تصدیق تکان داد و گفت: «من که یادم می‌آد.»

مارج گفت: «نمی‌شه برای کسی تعریف کنیم.»

«مسلماً نمی‌تونیم! می‌گن زده به سرمون. می‌فهمی که منظورم چیه؟»

«آره! خوب می‌فهمم.» بعد قدری خود را کنار کشید.

چارلی گفت: «ببین! شرمنده‌م که اون‌طور خجالت‌زده شدی. ولی تقصیرِ من نبود.»

«مهم نیست. می‌دونم.» نگاهِ مارج، پایین، رو به سکوی چوبی افتاد. صدای قطار بلندتر شده بود.

«منظورم اینه که...می‌دونی، خانم؟ تو اصلاً بد نبودی. راستش، خیلی خشگل به چشم می‌آی، اما من اون‌جا یه‌جورایی نمی‌تونستم بگم...خجالت می‌کشیدم!!!»

زن ناگهان خندید و گفت: «مشکلی نیست!»

«می‌خوای یه فنجون قهوه بخوریم تا قدری آروم‌ت کنه؟ همسرم، راستش، خونه نیست.»

«خوبه! ادوارد هم آخرِ هفته خارج از شهره و کسی خونه‌ی ما نیست. پسرِ کوچیکم هم رفته خونه‌ی مادرم.»

«پس بریم. هم‌دیگه رو قبلاً شناختیم، نه؟»

زن خندید و گفت: «چه جورم!»

قطار به ایستگاه رسید، اما آن‌ها چرخیدند و پلکانِ باریک را رد کردند تا به خیابان برسند.

راستش، آن‌ها چندین لیوان نوشیدنی با هم خوردند و بعد که مارج خواست برود خانه‌ی خودش، چارلی نمی‌توانست اجازه بدهد آن وقتِ شب او تنها برود، پس تا دمِ خانه‌شان او را رساند. طبعاً، مارج هم مقیّد بود که او را چند دقیقه‌ای به داخل دعوت کند.

در این بین، در سفینه‌ی فضایی، بوتاکسِ مأیوس و از همه جا رانده، داشت آخرین تلاشش را می‌کرد تا حرفش را اثبات کند. در همان حال که گارم داشت سفینه را برای عزیمت آماده می‌کرد بوتاکس عجولانه اشعه‌ی نفوذیش را به کار انداخت تا آخرین بار نمونه‌هایش را بررسی کند. روی مارج و چارلی که در آپارتمانِ مارج بودند زوم کرد. ناگهان، اندامش سفت شد و رنگین‌کمانی از رنگ‌های درخشان را از خود ساطع کرد. «ناخدا گارم! ناخدا گارم! ببینید حالا دارن چی کار می‌کنند!» اما در همان لحظه، سفینه از ایستِ زمانی خارج شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 8:41  توسط حسین | 
روزي که دُن سرافين، به خوان پدرو مارتينز سانچز اجازه داد کئلوفيلاس انريکِتا دليان را به عنوان عروس خود از وراي چهارچوب خانه‌ي پدري‌اش، ماوراي چندين مايل جاده‌ي گل و لاي و سيماني و ماوراي مرز، به آن سوي ديگر، به شهري بنام اِن اِل اوترلادو، ببرد، توانست صبحي را مجسم کند که دخترش دست‌ها را بالاي چشم‌ها سايه‌بان کرده، به طرف جنوب نگاه مي‌کند و آروزي بازگشت به وظايف هرچند بي‌پايانش، شش برادر به دردنخورش و پيرمرد غرغرو را دارد.
 او در همهمه و جنجال خداحافظي گفته بود که بالاخره هرچه باشد من پدرت هستم. هيچ‌گاه ترا ترک نخواهم کرد. اين را گفته بود، نگفته بود، زماني که او را درآغوش کشيده بود و بعد رهايش کرده بود که برود. اما در آن لحظه کلئوفيلاس خيلي گرفتار بود و دنبال چيلا، ساقدوش خود مي‌گشت که نقشه‌ي پرتاب گلِ دستش را بکشند.
  به همين دليل ممکن نبود حرف‌هاي پدر را به ياد بياورد مگر بعدها: من پدرت هستم. هرگز تو را رها نخواهم کرد.
فقط اکنون به عنوان يک مادر. حالا وقتي که او و خوان پدروي کوچک کنار نهر مي‌نشينند. چگونه است که گاهي عشق ميان زن و مرد از ميان مي‌رود و تمام مي‌شود. اما عشق پدر و مادر به فرزند يا فرزند به پدر و مادر، به طور کلي چيز ديگري است.
اين چيزي بود که کلئوفيلاس به آن فکر مي‌کرد؛ همان شبي که خوان پدرو به خانه نيامد و او روي تخت‌خواب دراز کشيد و صداي غرش بزرگراه، پارس سگي از دوردست، صداي شاخه‌هاي درخت گردو که مثل خش‌خش زيردامني‌هاي قديمي بود، او را به خواب برد.
 
در شهري که او در آن بزرگ شده، سرگرمي‌هاي زيادي نيست، مگر اين‌که همراه خاله‌ها و عمه‌ها و مادربزرگ‌ها به خانه‌ي اين و آن بروي که آنها ورق بازي کنند و تو تماشا. يا به سينماي شهر بروي تا فيلم آخر هفته را دوباره ببيني، تصوير برفکي. با يک تار موي لرزان آزاردهنده در وسط. يا بروي مرکز شهر و براي خودت يک کافه‌گلاسه سفارش بدهي که بعد از يک روز و نيم به صورت يک جوش گنده از پشتت بيرون بزند.
يا به خانه‌ي دوستت بروي تا آخرين قسمت سريال تلويزيوني را ببني و سعي کني مدل آرايش مو و صورتت را از روي بازيگران زن سريال تقليد کني.
اما چيزي که کلئوفيلاس انتظارش را داشته، آه برايش کشيده، پچ‌پچ‌اش کرده، به آن خنديده و پيش‌بيني‌اش کرده از همان وقتي که به اندازه‌ي کافي بزرگ شده و به ويترين پر از تور، پروانه و چين تکيه داده، شورِ عشق است، نه از آن نوعي که روي جلد مجله‌ي "الارما"ست، مي داني، آن طوري که عکس معشوق را چاپ مي‌کنند با چنگالي خوني که زن براي خراب کردن خوشنامي خودش استفاده کرده. جنونِ عشق، اما با ذاتي خالص هم‌چون کريستال. از آن نوع که کتاب‌ها و ترانه‌ها و سريال‌هاي تلويزيوني شرح مي‌دهند وقتي که بلاخره، آدم بزرگترين عشق زندگي‌اش را پيدا مي‌کند و هرکاري مي‌تواند و بايد در اين راه انجام مي‌دهد، به هر قيمتي که باشد.
Tu o Nadie تو يا هيچ‌کس. عنوان آخرين سريال مشهور تلويزيوني. لوسيا مندز زيبا که مجبور شده با بدترين سختي‌ها و دل‌شکستن‌ها بسازه، جدايي و خيانت، و دوست داشتن، هميشه دوست داشتن بدون در نظرگرفتن هر اتفاقي که افتاده، براي اينکه اين از همه چيز مهم‌تره. و توي آگهي آسپرين ديديش، واقعاً که خيلي دوست‌داشتنيه، تو فکر نمي‌کني موهاشو رنگ مي‌کنه؟ کلئوفيلاس مي‌خواد بره دراگ‌استور رنگ مو بخره بده دوستش چيلا موهاش رو براش رنگ کنه؛ اصلاً کار سختي نيست.
براي اين‌که تو آخرين قسمت رو ديشب تماشا نکردي اونجا که لوسيا اعتراف کرد او را بيشتر از هرچيزي در زندگيش دوست داره. بيشتر از هرچيزي تو زندگي‌اش! و اول و آخر فيلم، ترانه‌ي تو يا هيچ‌کس را خواند.Tu o Nadie  يه‌جورايي آدم بايد اونجوري زندگي کنه، تو فکر نمي‌کني؟ تو يا هيچ‌کس. براي اينکه رنج کشيدن براي عشق خوبه. بلاخره دردش يه‌جورايي شيرينه، آخر سر.
 
سِگويين. آهنگ اين اسم را خيلي دوست داشت. دور و دوست داشتني. نه مثل مون کلووا. زشت.
سه‌گويين، تگزاس، زنگ خوشي داره. صداي جرينگ جرينگ پول. ميتونه مثل اون زنه توي سريال لباس بپوشه، لوسيا مندز. خانه‌ي قشنگي داشته باشه، اما چيلا حسوديش نمي‌شه؟
بله، تمام راه را تا لاردو رانندگي مي‌کنند که بتونه لباس عروسي‌اش رو بگيره. اين چيزي‌ست که مي‌گن. براي اينکه خوان پدرو مي‌خواد فوراً عروسي کنه، از اون جايي که نمي‌تونه زياد مرخصي بگيره نمي‌خواد دوران نامزديش خيلي طولاني بشه، او شغل مهمي در سگويين داره، فکر کنم تو يه... تو يه کمپاني آبجو کار مي‌کنه يا... کمپاني تاير ماشين؟ آره بايد زودتر برگرده. به همين دليل بهار ازدواج مي‌کنن که بتونه مرخصي بگيره. بعد سوار ماشين وانت مي‌شن و از اينجا مي‌رن. ماشين‌اشونو ديدي؟ مي‌رن خونه‌ي نوشون تو سگويين. نو نو هم نيست، اما مي‌خوان دوباره نقاشي‌اش کنن. مي‌دوني که تازه عروس‌دامادها چه جوراين. نقاشي جديد، وسائل جديد. چرا که نه؟ مي‌تونه، و شايد بعدها بتونه يکي دوتا اتاقم بزنه سرش براي بچه‌ها. اميدوارم بچه‌هاي زيادي گيرشون بياد.
خوب، خواهي ديد. کلئوفيلاس هميشه خياط خوبي بوده، يه ذره رررررررر يه ذره زس معجزه. اين دختر هميشه خيلي باهوش بوده. بيچاره، حتا مادري نداشته که چيزي يادش بده. مثلاً راجع به شب عروسي، خدا به دادش برسه. با اون باباش که مثل قاطر مي‌مونه و شش تا برادر دست و پا چلفتي. خوب چي فکر مي‌کني. آره من مي‌رم عروسي، البته، لباسي که مي‌خوام بپوشم بايد يه ذره کوتاه بشه که مد روز باشه. يه لباسي ديشب ديدم که دقيقاً به درد من مي‌خوره. ديشب اون قسمتِ «پول‌دارها هم گريه مي‌کنند»، رو ديدي متوجه لباس مادره شدي؟
 
لاگريتونا، چه اسم خنده‌داري براي يک نهر دوست داشتني. اين اسمي بود که روي نهري که از پشت خانه مي‌گذشت گذاشته بودند. با اين همه هيچ‌کس نمي‌توانست بگويد زن‌ از روي خشم فرياد کشيده بود يا از روي درد. بومي‌ها فقط همين‌قدر مي‌دانستند که نهري که يک‌بار در راه رفتن، به سن‌آنتونيو از آن مي‌گذشتند و يک‌بار هم موقع بازگشت، نهر فرياد زن خوانده مي‌شد. نامي که اينجايي‌ها سوالي در مورد آن نمي‌کردند و کمتر هم فهميده شده بود.
Pues, alla de los indios, Quien sabe?
- اي بابا، کي از کار اين سرخ‌پوست‌ها سر در مياره. شهري‌ها شانه‌هاشان را بالا مي‌انداختند. از آنجايي که به زندگي هيچ‌کدامشان مربوط نبود که اين يک نخ آب از کجا و چگونه نام عجيب خود را گرفته بود.
 «واسه چي مي‌خواي بدوني؟» تريني مسئول رختشوي‌خانه پرسيد، باهمان اسپانيايي خشنش که هميشه موقع پول خرد دادن يا داد کشيدن سر کلئوفيلاس استفاده مي‌کرد. اول براي اين که زيادي تو ماشين‌ها پودر مي‌ريخت. بعد براي اين که نِشسته بود روي ماشين لباس‌شويي، و باز هم بعد، بعد از اين‌که خوان پدريتو به دنيا آمده بود. براي اين که او نمي‌فهميد که در اين کشور نمي‌تواني بچه‌ات را بگذاري بدون شلوار اين طرف و آن طرف بدود در حالي‌که دودولش هم آويزان است. اين کار خوبي نبود، مي‌فهمي؟
 کلئوفيلاس چه‌طور مي‌توانست به همچين زني توضيح دهد که چرا نام نهر فرياد زن برايش جالب است. حرف زدن با او هيچ فايده‌اي نداشت.
از طرف ديگر خانم‌هاي همسايه هم بودند. همسايه‌هاي بغليِ خانه‌اي که آنها نزديک نهر اجاره کرده بودند. سولداد طرف چپ و دلورس طرف راست.
همسايه سولداد دوست داشت خود را بيوه صدا کند، حالا چطور بيوه شده بود خودش رازي بود. يا شوهرش مرده بود يا با يکي از فاحشه‌هاي محله‌ي يخچال فرار کرده بود يا به سادگي، يک بعدازظهر رفته بود سيگار بخرد و هرگز برنگشته بود. مشکل مي‌توان گفت کدام، چون سولداد معمولاً راجع به او حرف نمي زد.
در خانه‌ي طرف ديگر، سينيورا دلورس زندگي مي‌کرد، خانمي مهربان و دل‌پذير. خانه‌ي او به شدت بوي شمع و عودي را مي‌داد که در نمازخانه‌ي کوچکش دائماً مي‌سوخت. نمازخانه را براي خاطره‌ي دو پسرش که در جنگ گذشته کشته شده و شوهرش که دوماه بعد از آن‌ها از غصه دق‌مرگ شده بود برپا کرده بود. خانم دلورس اوقات خود را ميان اين مردها و باغچه‌اش تقسيم مي‌کرد. باغچه‌اي مشهور به خاطر گل‌هاي آفتاب‌گردان بلندي که براي راست ايستادن به دسته‌جارو و مقواهاي کهنه احتياج داشتند، تاج خروسي‌هاي سرخ سرخ، با شرابه‌هاي خون‌آلود، يک سرخ پررنگ زنانه: و به خصوص رُزهاي سرخي که بوي غم‌آلودشان مرگ را به ياد کلئوفيلاس مي‌آورد. هر يک‌شنبه خانم دلورس يک دسته رز مي‌چيد، مرتب مي‌کرد و روي سه سنگ قبر محجوب سگويين مي‌گذاشت.
امکان دارد که زن‌هاي همسايه، دلورس و سولداد يک زماني نام Arroyo را قبل از اين که انگليسي بشود مي‌دانسته‌اند اما حالا نه. آنها به قدر کافي گرفتار يادآوري نام مردهايي بودند که از روي انتخاب يا شرايط زندگي، آنجا را ترک کرده و هرگز بازنگشته بودند.
درد يا خشم، کلئوفيلاس به زماني فکر کرد که براي اولين بار به عنوان تازه‌عروس از روي پل رد شد و خوان پدرو نهر را به او نشان داد. لاگريتونا، و او خنديد. چه اسم مسخره‌اي براي نهري زيبا و مملو از عاقبت‌هاي خوش. 
 
تعجب‌آور بود که اولين بار نه فرياد زد و نه از خود دفاع کرد. هميشه گفته بود اگر مردي او را کتک بزند، هر مردي، مطمئناً او هم خواهد زد.
اما زماني که آن لحظه رسيد، و او يک بار توي گوشش زد و بار دوم و بار سوم تا وقتي که لبش شکافت و خون سرازير شد، از خود دفاع نکرد، گريه را سر نداد، و فرار نکرد آن طوري که فکر کرده بود خواهد کرد؛ زماني که اين چيزها را در سريال‌هاي تلويزيوني ديده بود.
در خانه‌ي پدري هيچ‌گاه پدر و مادرش دست روي يک‌ديگر يا بچه‌ها بلند نکرده بودند. با اين که قبول داشت شايد در خانه‌ي پدري به او به عنوان تنها دختر خانواده خيلي سخت نگرفته بودند، مثل يک پرنسس، اما باز هم چيزهايي بود که نمي‌شد به اين بهانه بخشيد. هرگز.
اما وقتي که اين اتفاق براي اولين بار افتاد آن‌موقع که چيزي از ازدواجشان هم نگذشته بود سر جايش ميخ‌کوب شد، صدايش بريده بود، هيچ حرکتي نمي‌کرد، بي‌حس. هيچ کاري نکرد به جز اينکه به داغي دهانش دست زد لبش را لمس کرد و به خون روي دست خيره شد مثل اينکه آن موقع هم نتوانست بفهمد؟
 
 
مردهاي محله‌ي يخچال. تا آنجايي که او مي‌تواند بگويد، در طول مدت يک سالي که آن‌ها تازه‌عروس و تازه‌داماد بودند و او دعوت مي‌شد که همراه شوهرش برود، کنار او ساکت بنشيند و به حرف‌هايشان گوش کند، منتظر شود و آبجويش را لب بزند تا وقتي که بطري از خنکي بيفتد، دستمال کاغذي‌اش را بپيچاند و گره بزند، با يکي بادبزن درست کند، با آن يکي گل رز، سرش را تکان دهد، لبخند بزند، خميازه بکشد، مودبانه نيشش را باز کند، به موقع به حرف‌هاي بامزه‌اشان بخندد، به بازوي شوهرش تکيه دهد و آستينش را بکشد، و بلاخره اين مهارت را بدست بياورد که حدس بزند حرف‌هايشان به کجا خواهد رسيد، از روي همين کلئوفيلاس نتيجه مي‌گيرد که هرکدام از اينها سعي مي‌کند شبانه حقيقتي را پيدا کند که ته بطري مثل يک سکه‌ي قديمي طلايي در کف دريا دراز کشيده است.
آنها مي‌خواستند چيزهايي را به يکديگر بگويند که مي‌خواستند به خودشان بگويند. اما هماني که مثل يک بادکنک بلند مي‌شود مي‌خورد روي ديواره‌ي مغز و هيچ‌گاه راه بيرون را پيدا نمي‌کند. حباب مي‌شود و برمي‌خيزد، در گلو غرغر مي‌کند، مي چرخد روي سطح زبان و روي لب‌ها آتشفشان مي‌کند_ آروغ.
اگر شانس بياورند در آخر شبِ طولاني اشک‌هايي خواهند ريخت. هر لحظه‌اي که دست بدهد مشت‌ها سعي مي‌کنند حرف بزنند. آنها سگ‌هايي هستند که دنبال دم خود مي‌دوند، قبل از اينکه براي خوابيدن ولو شوند، سعي در پيداکردن راهي، جاده‌اي، خروج و بلاخره کسب کمي آرامش.

صبح‌ها، گاهي وقت‌ها قبل از اين که او چشم‌هايش را باز کند. يا بعد از عشق‌بازي. يا به سادگي مواقعي که او بيدار شده و مقابلش پشت ميز نشسته است و لقمه‌هاي غذا را به دهان مي‌گذارد و مي‌جود، کلئوفيلاس فکر مي‌کند اين مردي‌ست که من تمام عمر منتظرش بوده‌ام.
نه اين که او مرد خوبي نيست. او بايد وقتي که بچه را عوض مي‌کند به خود يادآوري کند که چرا او را دوست مي‌دارد، يا وقتي که زمين حمام را مي‌شويد يا سعي مي‌کند براي ورودي‌هايي که در ندارند پرده درست کند يا ملافه‌ها را سفيد کند. يا منتظر شود ببيند کي به در يخچال لگد مي‌زند و مي‌گويد که از اين خانه متنفر است و مي‌رود بيرون جايي که زرزر بچه اذيتش نکند و او با سوال‌هاي مشکوک آزارش ندهد و از او نخواهد اين را درست کند، آن را تعمير کند. براي اينکه اگر ذره‌اي عقل داشت مي‌توانست بفهمد که او قبل از خروس‌خوان بيدار مي‌شود مي‌زند بيرون که غذاي شکم او را تهيه کند، سقف روي سرش بگذارد و بايد دوباره صبح زود بلند شود برود، چرا او نمي‌تواند راحتش بگذارد. زن چرا نمي‌تواني مرا راحت بگذاري.
 او خيلي قدبلند نيست، نه، او شبيه هنرپيشه‌ي مرد سريال تلويزيوني نيست. روي صورتش هنوز جاي جوش‌هاي چرکي مانده است. شکمکي هم از خوردن آبجو به هم زده. اما خوب، او هميشه مرد يغوري بوده.
اين مردي که مي‌گوزد، آروغ مي‌زند، خروپف مي‌کند همان طور که مي‌خندد او را بغل مي‌کند و مي‌بوسد. اين شوهري که او موي سبيل‌اش را هر روز صبح در دستشويي پيدا مي‌کند، کفش‌هايش را بايد روي بالکن بگذارد که هوا بخورد، اين شوهري که ناخن‌هايش را جلو مردم کوتاه مي‌کند، بلند مي‌خندد، مثل يک مرد فحش مي‌دهد، و بايد قسمت‌هاي مختلف شامش در بشقاب‌هاي جداگانه روي ميز گذاشته شود همان طور که در خانه‌ي مادري‌اش، به محض اين که به خانه مي‌آمد، دير يا زود. کسي که براي موسيقي و سريال تلويزيوني عاشقانه يا گل‌سرخ، تصوير هلال ماه روي نهر يا در قاب پنجره تره هم خرد نمي‌کند، پرده‌ها را مي‌بندد و مي‌خوابد، اين مرد، اين پدر، اين همآورد، اين مراقب، اين پيغمبر، اين سرور، اين شوهرِ تا روز رستاخيز.

شک. به نازکي يک تار مو. يک فنجان شسته شده‌ي عوضي دمر شده توي قفسه. ماتيکش، پودر تن، و برس، همه‌ي اين‌ها که به طرزي متفاوت در حمام مرتب شده.
نه. خيالات او. خانه مثل هميشه است. هيچ‌چيز. از بيمارستان مي‌آمد با پسر نوزاد و شوهرش. ديدن کفش‌هاي خانگي زير تخت آرامش‌بخش بود. لباس خانه‌ي رنگ و رو رفته همان طور آويزان توي حمام. بالشش. تخت خوابشان.
خانه، خانه، حس شيرين به خانه رسيدن. دل‌پذير مثل بوي پاشيدن پودر صورت در هوا. ياسمن، چسبندگي ليکور.
لکه‌هاي تيره‌ي سرانگشتان روي در. ته سيگار له شده در ليوان. ناسوري تخيل.
 
گاهي اوقات به خانه‌ي پدري‌اش فکر مي‌کرد. اما چگونه مي‌توانست به آن‌جا برگردد؟ چه بدبختي‌اي. همسايه‌ها چه مي‌گفتند؟ به آن طرز به خانه‌ي پدر برگشتن، يک بچه در بغل يک بچه هم در شکم. شوهرت پس کجاست؟
شهر غيبت‌ها. شهر غبار و نااميدي. چيزي که او آن را با اين ديگر شهر غيبت‌ها تاخت زده است. شهر غبار، شهر نااميدي. خانه‌هايي که شايد فاصله‌ي بيشتري از هم دارند اما لزوماً خصوصي‌تر نيستند. بدون يک متروي زيرزميني پر از برگ درختان در مرکز شهر، اما زمزمه‌ها همان‌قدر مشخص. بدون انبوه پچ‌پچه‌هاي هر يکشنبه روي پله‌هاي کليسا. زيرا که اينجا پچ‌پچه‌ها غروب آفتاب از محله‌ي يخچال شروع مي‌شد.‌ 
اين شهر و غرور احمقانه‌ش به خاطر درخت گردويي نقره‌اي به اندازه‌ي يک کالسکه‌ي بچه جلو شهرداري. تعميرگاه تلويزيون. داروخانه، فروشگاه لوازم يدکي، خشکشويي، کايروپرکتور، مشروب‌فروشي، پرداخت وجه‌الضمان، فضاي خالي جلو مغازه‌ها و هيچ‌چيز، هيچ‌چيز جالب. هيچ‌جايي که آدم بتواند پياده برود. براي اينکه اين شهر طوري ساخته شده که حتماً به شوهرها وابسته باشيد. يا بايد در خانه بماني. يا بايد رانندگي کني. اگر به اندازه‌ي کافي پولدار باشي صاحب ماشين باشي يا اجازه‌ي رانندگي داشته باشي.
هيچ جا نيست که بروي. مگر اينکه خانه‌ي همسايه‌ها را به حساب بياوري. سولداد در يک طرف، دلورس در طرف ديگر. يا که نهر.
بعد از تاريکي اونجا نرو. خواهرجون. دور و برِ خونه‌ات باش. براي سلامتي‌ات خوب نيست. بديُمنه. هواي بد. مريض مي‌شي هم خودت هم بچه. تو تاريکي پلکيدن زهره‌ترک‌ات مي‌کنه اونوقت مي‌فهمي ما چي مي‌گيم.
گاهي، تابستان‌ها رودخانه فقط يک چاله‌ي گل‌آلود است. اما حالا در بهار به خاطر باريدن باران‌ها، چيزي پر از زندگي، چيزي با صدايي متعلق به خودش، همه‌ي شب و روز ندا مي‌دهد با آوايي نقره‌اي و بلند. اين لايورونا زن گريان است. لايورونا زني که بچه‌هاي خودش را غرق کرد. شايد اسم نهر را از او گرفته باشند. او با به خاطر آوردن همه‌ي داستان‌هايي که در بچگي شنيده اين فکر به مغزش خطور مي‌کند.
لايورونا او را صدا مي‌کند. مطمئن است. کلئوفيلاس پتوي دانلد داک بچه را روي زمين پهن مي‌کند. گوش کن. آسمان روز به طرف شب مي‌گرايد. بچه مشت پر از چمن را بالا مي‌آورد و مي‌خندد. لايورونا. کلئوفيلاس فکر مي‌کند آيا چيزي به ساکتي اين فضا ممکن است زني را به طرف تاريکي زير درختان بکشد.
 
چيزي که اون دلش مي‌خواد اينه... طوري رفتار کرد که انگار لمبر زني را وسط پاهاي خودش بکشد، احمق بوگندوي آن طرف خيابان اين را گفت و مردها را خنداند. اما کلئوفيلاس فقط زير لب غرولند کرد. نکبتي. و رفت که ظرف‌ها را بشويد.
کلئوفيلاس مي‌دانست که او اين را نگفت چون که حقيقت بود. بلکه اين را گفت چون خودش به بودن با زني احتياج داشت. به جاي مشروب‌خوري هرشبه در محله‌ي يخچال و تنهايي خود را به خانه کشاندن.
ماکسي‌ميليانو کسي بود که مي‌گفتند زنش را در دعوا مرافعه‌ي محله‌ي يخچال کشته است. زنش با جارو به طرف او هجوم برده بود. او گفته بود بايد شليک مي‌کردم. زنيکه مسلح بود.
خنده‌ي آنها پشت پنجره‌ي آشپزخانه. شوهر و دوستانش. منولو، بِتو، افرين، ال‌پريکو، ماکسي‌ميليانو.
آيا کلئوفيلاس همان طوري که شوهرش مي‌گفت هميشه اغراق مي‌کرد؟ به نظر مي‌رسد روزنامه‌ها پر از اين داستان‌ها بود. زني که جسدش کنار بزرگراه پيدا شده بود. اين يکي از ماشينِ‌ در حال حرکت به بيرون هل داده شده بود. اين يکي بيهوش، آن يکي تا مرز مرگ کتک خورده بود. شوهر سابقش، شوهرش، معشوقه‌اش، پدرش، برادرش، عمويش، دوستش، همکارش. هميشه. اخبار وحشتناک همه‌جاي روزنامه‌ها. ليواني را در کف صابون فرو برد و براي لحظه‌اي بر خود لرزيد.
 
او کتابي را پرت کرده بود. کتابِ او را. از آن طرف اتاق. يک ورم داغ روي گونه. مي‌توانست اين را ببخشد. اما چيزي که بيشتر سوزاندش اين بود که اين کتاب او بود داستاني عاشقانه از کورين تبادو. چيزي که خيلي دوست داشت براي اين که او اکنون در امريکا زندگي مي‌کرد بدون تلويزيون و سريال‌هاي تلويزيوني.
به جز حالا که از غيبت شوهرش استفاده کرده بود و چند قسمتي را در خانه‌ي سولداد ديد زده بود براي اين که دلورس به اين‌چيزها اهميت نمي‌داد. اما سولداد به اندازه‌ي کافي مهربان بود که بخش‌هايي از فيلم Maria de nadie را برايش تعريف کند. دختر فقير آرژانتيني که از بخت بد عاشق پسر زيباي خانواده‌ي آروچا، خانواده‌اي که برايشان کار مي‌کرد شده بود، کساني که زير سقفشان مي‌خوابيد، زمين‌اشان را جارو مي‌کرد. زير يک سقف، آنجايي که جاروي گردگيري و وسايل زمين‌شويي شاهد بودند. خوان کارلوس آچارو با فک چهارگوش حرف‌هاي عاشقانه‌اي به او زده بود؛ دوستت دارم ماريا به من گوش کن، محبوب من، اما او بايد مي‌گفت نه، نه، ما از يک طبقه نيستيم و يا بايد به او يادآوري مي‌کرد که هيچ‌کدام نبايد عاشق ديگري مي‌شد؛ در حالي‌که قلبش مي‌شکست، مي‌تواني تصورش را بکني.
کلئوفيلاس فکر کرد زندگي بايد اين‌طوري باشد. شبيه سريال تلويزيوني، فقط حالا موضوع داشت غميگن‌تر و غمگين‌تر مي‌شد و هيچ آگهي تبليغاتي هم براي رهايي از اين غم در ميان نبود. و دورنما هيچ عاقبت خوشي هم ديده نمي‌شد. وقتي با بچه پشت خانه کنار نهر نشست به اين موضوع فکر کرد. کلئوفيلاس...؟ اما يک جوري بايد اسمش را عوض مي‌کرد به توپَزيو، يا يِسِنيا، کريستال، آدريانا، استفانيا، آندريا، يه چيزي شاعرانه‌تر از کلئوفيلاس. همه‌ي اتفاقات خوب براي زن‌هايي مي‌افتاد که نام‌هاي جواهرات را داشتند. اما چه اتفاق خوبي براي يک کلئوفيلاس افتاده بود؟ هيچ. به جز ترکي در استخوان صورت.
 
چون که دکتر گفته بود، بايد برود. بايد، براي اين‌که مطمئن شود حال بچه خوب است و هيچ مساله‌اي موقع زايمان نخواهد داشت و روي کارت ويزيت دکتر نوشته بود سه‌شنبه‌ي آينده. ممکن است لطفاً او ببردش. فقط همين.
نه، او هيچ از اين موضوع حرف نخواهد زد. قول مي‌دهد. اگر دکتر پرسيد مي‌تواند بگويد از پله‌ها افتاده يا توي حياط ليز خورده، از پشت ليز خورده. مي‌تواند اين را بگويد. بايد سه شنبه‌ي آينده به مطب دکتر برود. خوان پدرو خواهش مي‌کنم. به خاطر بچه، براي بچه‌اشان.
او مي‌تواند به پدرش نامه بنويسد و پول قرض کند، براي خرج زايمان و دوا و دکتر. اما خوب اگر ترجيح مي‌دهد اين‌کار را نکند، نمي‌کند. بسيارخوب نخواهد کرد. خواهش مي‌کنم ديگه بسه. خواهش مي‌کنم. او مي‌داند با همه‌ي خرج‌هايي که دارند محال است بتواند پولي پس‌انداز کند، اما چه‌گونه مي‌توانند قسط‌هاي وانت را بدهند. و بعد از پرداخت صورتحساب آب و برق و گاز و اجاره، ديگر چيزي باقي نمي‌ماند. اما خواهش مي‌کنم حداقل براي ويزيت دکتر. هيچ چيز ديگر نخواهد خواست. او بايد برود دکتر. براي چه اينقدر مشتاقه؟ براي اين که.
براي اين‌که مي‌خواهد مطمئن شود که بچه اين‌بار کله‌پا نمي‌شود و او را از وسط دوتا نمي‌کند. بله، سه شنبه‌ي آينده، ساعت پنج‌ونيم. خوان پدريتو را لباس مي‌پوشانم و آماده مي‌کنم. اما اين‌ها تنها کفش‌هايي است که دارد. واکسشان مي‌زنم و حاضر خواهيم بود. به محض اين‌که از سرکار بيايي. باعث خجالتت نمي‌شويم.
 
_ فلسيه؟ منم، گراسيِلا.
_ نه نمي‌تونم بلندتر حرف بزنم. سرِکارم.
_ ببين. يه لطفي بايد به من بکني. يه مريضي اينجاست. يه زن که يه مشکلي داره.
_ خيلي‌خب يه دقيقه صبر کن. گوش مي‌دي يا نه؟
_ واقعاً نمي‌تونم بلند حرف بزنم چون شوهرش تو اتاق بغليه.
_ ممکنه فقط گوش کني؟
_ من داشتم مي‌رفتم که براش سونوگرام بکنم. حامله‌ست خوب؟ يه دفه زد زير گريه. خداي من. فليسه. اين زن بيچاره همه‌ي بدنش سياه و کبود بود. شوخي نمي‌کنم.
_ از شوهرش. پس کي؟ يکي ديگه از اون عروس‌ها از اون‌ور مرز. همه‌ي کس‌وکارش هم تو مکزيکند.
_ اَه. فکر مي‌کني اونا کمکش مي‌کنند؟ برو بابا دلت خوشه. اين زنه اصلاً انگليسي هم بلد نيست. اجازه نداشته به فاميلش تلفن کنه يا حتا نامه بنويسه. واسه همين تو رو خبر کردم.
_ بايد برسونيش يه جايي.
_ نه خره، مکزيک، نه! به ايستگاه گري‌هاوندِ سن‌آنتونيو.
_ نه فقط برسونش. خودش پول داره. تو فقط تنها کاري که بايد بکني اينه که سر راهت به خونه، برسونيش به ايستگاه. خب چي مي‌گي؟
_ نمي‌دونم. صبر کن.
_ خب اگه فردا خوب نيست...
_ پس اين يه قراره‌ها فليسه. پنج‌شنبه، سر Cash N Carry بزرگ‌راه I-10 سر ظهر. همون‌جا حاضره.
_ اُ، اسمش کلئوفيلاسه.
_ نمي‌دونم. نمي‌دونم. يکي از اون قديسه‌هاي مکزيکي، حدس مي‌زنم. يه شکنجه شده يا همچين چيزي. کلئوفيلاس. ک.ل.ي.و.في.لاس. بنويس.
_ ممنونم فليسه. وقتي بچه‌اش به دنيا بياد بايد اسم مارو روش بذاره. نه؟
_ آره. راست مي‌گي. مثل يه ملودرامه. چه‌زندگي‌اي. فعلاً خداحافظ.
 
تمام صبح آن حالت نيمه‌ترسيده نيمه مردد. هرلحظه ممکن است خوان‌پدرو سرو کله‌اش پيدا بشود. تو خيابون. سر Cash N carry. مثل خوابي که ديده بود.
 بايد به اين‌ها فکر مي‌کرد تا وقتي که زن با وانت سر رسيد. بعد ديگر وقت نبود راجع به هيچ چيز فکر کند به جز وانتي که به طرف سن آنتونيو مي‌رفت. وسائل را بگذار عقب و سوار شو.
اما وقتي که از روي آرويو گذشتند راننده فريادي کشيد به بلندي فرياد مارياچي. که نه تنها کلئوفيلاس را متعجب کرد بلکه خوان پدريتو هم جا خورده بود.
بعد، نگا چه با مزه. هردوتون‌رو ترسوندم. ببخشيد. بايد قبلاً يه ندايي مي‌دادم. هروقت از روي پل مي‌گذرم اينکارو مي‌کنم. بخاطر اسمش مي‌دوني، فرياد زن، بعد، داد مي‌زنم. اين را سپانگليسي گفت و خنديد. ادامه داد: متوجه شدي که روي هيچ جايي اسم زن نذاشتن. واقعاً، مگر اين که باکره بوده. فکر کنم فقط وقتي مشهور مي‌شي که باکره باشي. دوباره خنديد.
براي همين اسم اون نهرو دوست دارم. باعث مي‌شه آدم دلش بخواد فرياد بزنه مثل تارزان. درسته؟
 همه چيز اين زن، فليسه، باعث شگفتي کلئوفيلاس مي‌شد. راندن وانت، وانت. باور مي‌کني. و وقتي کلئوفيلاس پرسيده بود که آيا وانت مال شوهرش است، جواب داده بود که شوهر ندارد. وانت مال خودش بود. خودش انتخابش کرده بود. خودش داشت قسطش را مي داد.
يک وقتي پونتياک سان‌بِرد داشتم. اما اونا مال پيرزن‌هاست. ماشين‌هاي تي‌تيش ماماني. به اين مي‌گن ماشين حسابي.
کلئوفيلاس فکر کرد اين چه طرز صحبت کردن براي يک زن بود؟ فليسه شبيه هيچ‌کدام از زن‌هايي که تا به حال دیده بود نبود. مي‌توني مجسم کني. وقتي از آرويو مي‌گذشتيم شروع به فرياد کشيدن کرد مثل يک ديوانه. فکر کرد بعداّ به پدر و برادرهايش خواهد گفت. درست همين جوري که گفتم. چه کسي ممکن بود فکرش را بکند؟
چه کسي ممکن بود؟ خشم يا درد، شايد، اما نه مثل فريادي که او از اعماق دلش بيرون داده بود. فليسه گفته بود باعث مي‌شه دلت بخواد مثل تارزان داد بزني.
بعد فليسه دوباره شروع کرده بود به خنديدن اما اين فليسه نبود که مي‌خنديد. اين صداي غرغره‌ي گلوي خودش بود، يک روبان بلند خنده، مثل آب. 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 8:36  توسط حسین | 
مهمان

مدت‌ها بود مادر سفارش می‌کرد یک میهمانی ترتیب دهم تا دوستانم را ببیند. هر روز به فردا می‌انداختم تا بالاخره ماه رمضان شد. گفتم افطاری بهانه‌ی خوبی است. امیر هم شب دعوت دارد؛ با همکارهایش در دفتر نشریه سفره‌ی افطاری مجردی دارند. با دوستش جواد می‌خواهند اثبات کنند که بدون زن‌ها هم از پس خودشان برمی‌آیند. امیر می‌گوید جواد، همه‌فن‌حریف است و غذا و تزئینات سفره را خودش یک‌تنه آماده کرده است. بین خودشان وقتی می‌خواهند جواد را اذیت کنند می‌گویند: «از هر انگشتش هزار تا هنر می‌بارد!» اتفاقا یک بار هم جواد و همسرش ناهید آمدند خانه‌مان. از شش ساعت قبل هول برم داشته بود که یک وقت، آبروریزی نکنم. امیر سفارش کرده بود؛ می‌گفت جواد از آن‌ها نیست که اگر سبزی قورمه‌سبزی کمی زیاد سرخ شده باشد یا برنج را کمی دیر و زود آبکش کرده باشی متوجه نشود.

نازنین و زینب و سحر و معصومه را گفته‌ام بیایند. ریحانه هم که خودش امشب میهمانی دارد؛ تازه‌‌عروس‌شان را پاگشا کرده‌اند. بدم نمی‌آمد می‌رفتم و می‌دیدم که برادرش آرمان بالاخره با کی ازدواج کرده است. از بچه‌گی مشکل‌پسند بود این پسر! مادر هم از ظهر تا حالا یک‌ریز حرف می‌زند. گمانم دوباره با آقاجون حرف‌شان شده و حالا دارد ‌آسمان ریسمان به هم می‌بافد که من متوجه ناراحتی‌اش نشوم. ولی مشخص است که هر چند دقیقه‌ یک بار از دستش در می‌رود و حرف آقاجون را پیش می‌کشد ولی باز بحث را عوض می‌کند.

آن شب سنگ تمام گذاشتم. همه چیز به بهترین نحو انجام شد. آخر شب که می‌خواستند بروند، جواد‌ دیرتر از ناهید از اتاق رفت بیرون. ناهید سرش به گل‌های داوودی توی حیاط گرم بود که جواد‌ گفت: «تا حالا قیمه‌بادمجانی به این خوشمزگی نخورده بودم.» امیر، سرفه‌ای کرد و بحث را عوض کرد:‌ «خیلی لطف کردید تشریف آوردید. زحمت کشیدید. ان‌شاء‌الله جبران می‌کنیم!» و هر سه نفر خندیدیم. و من ناخود‌آگاه سرخ شدم و صدایم گرفت؛ خداحافظ را جوری گفتم که گمانم فهمید قلبم به تالاپ‌تالاپ افتاده است.

آن شب ظرف‌های شام را که می‌شستم امیر لم داده بود روی کاناپه و مدام کانال‌های تلویزیون را عوض می‌کرد. همیشه بعد از میهمانی‌ها آشپزخانه را دو نفری مرتب می‌کردیم ولی آن شب، امیر حواسش نبود. ظرف‌ها که تمام شد رفتم توی هال، دیدم همان‌جا خوابش برده است و تلویزیون راز بقا نشان می‌دهد. بیدارش کردم که برود توی اتاق خواب بخوابد ولی از جایش بلند نشد. تا صبح روی تخت به چپ و راست می‌چرخیدم و به خودم تلقین می‌کردم که حتما خیلی خسته بود که بلند نشد.

مادر دنبال کلم و کاهو می‌گردد برای سالاد که زنگ در خانه را می‌زنند. هم‌زمان صدای تلفن هم بلند می‌شود. همان‌طور که قاشق چوبی توی دستم است می‌دوم طرف تلفن. صدای موبایلم از روی پیش‌خوان آشپزخانه بلند می‌شود. به میز تلفن که می‌رسم صدایش قطع می‌شود. دوان‌دوان برمی‌گردم طرف آشپزخانه که موبایل را جواب بدهم ولی دیگر زنگ نمی‌زند. گوشی را از روی پیش‌خوان برمی‌دارم و همان طور که دنبال شماره‌ تلفن‌های از دست رفته می‌گردم می‌دوم طرف آیفون. با عصبانیت می‌گویم: «کیه؟!» سه نفر با هم قهقهه می‌زنند: «ماییم! همه‌ش ماییم. تلفن و موبایل هم ماییم!» به شماره‌ی از دست رفته نگاه می‌کنم؛ شماره‌ی همراه نازنین است. «بدو دیگه مرغ‌ها توی فر سوخت!» بی‌اختیار به طرف آشپزخانه نگاه می‌کنم. اصلا فر خاموش است: «ایش ش ش! امان از دست شماها!» یکی محکم می‌کوبد به در آپارتمان. از پشت آیفون دیگر هیچ صدایی نمی‌آید: «اینا چه جوری اومدن تو؟» در آپارتمان را باز می‌کنم. مثل آپاچی‌ها می‌ریزند داخل خانه. زینب و نازنین و معصومه‌اند: «اون‌قدر طولش دادی که همسایه‌ی بغلی‌تون در رو برامون باز کرد. حسابی باهاش رفیق شدیم! پیرزن مهربونیه.» می‌پرسم سحر کجاست. معصومه می‌گوید برای سحر کاری پیش آمده است و کمی دیرتر می‌آید.

حمله‌ می‌کنند به آشپزخانه و مادرم آن‌جا دارد کلم خرد می‌کند. بیچاره مادر گیج شده است که جواب سلام کدام‌شان را بدهد.‌ آخ… بادمجان‌ها سوخت! نازنین یک بادمجان جزغاله شده را با نوک انگشت‌هایش گرفته است و از پشت پیش‌خوان به من نشان می‌دهد: «کدبانو خانوم! بادمجون‌ها ذغال شده.» می‌روم توی آشپزخانه تا سر و سامانی به اوضاع بدهم. زینب دستم را می‌گیرد و از آشپزخانه می‌آورد بیرون. صدای اذان بلند می‌شود. هلم می‌دهد طرف دست‌شویی و می‌گوید: «از ظهر تا حالا با تو بود. از حالا به بعدش با ما. برو نمازت رو بخون تا افطار آماده بشه. دیگه هم دور و بر آشپزخونه پیدات نمی‌شه!» از پس زینب نمی‌شود برآمد. حرفش مثل پسرهای قٌد و یک‌دنده، یک‌کلام است.

نمازم را می‌خوانم. سجاده‌ام را جمع می‌کنم و برمی‌گردم طرف آشپزخانه. مادر دارد قاه‌قاه می‌خندد؛ انگار نه‌ انگار که بعد از ظهر حالش گرفته بود. دخترها از سر و کولش بالا می‌روند. نازنین سفره را می‌کوبد توی سینه‌ام:‌ «چرا واستادی نگاه می‌کنی؟ برو سفره رو پهن کند.» معصومه هم با سینی می‌آید دنبالم. خرما و سبزی و پنیر و حلوا را می‌چینیم سر سفره. نازنین و زینب هم دیس برنج و ظرف‌های خورشت و ماست و سالاد را می‌آورند. یکی می‌آید و دیگری می‌رود. تا به خودم بجنبم،‌ سفره را چیده‌اند. شاخه گل مریم را که توی گلدان کوچک گذاشته‌ام از روی پیش‌خوان برمی‌دارم و می‌آورم می‌گذارم وسط سفره. مادر می‌گوید: «مریم‌جان تو خودت گلی…» نازنین می‌پرد وسط حرفش: «حیف که آشپزی بلد نیستی. ببین چه بلایی سر بادمجون‌ها آوردی.» با دستم برایش خط و نشان می‌کشم و همه می‌خندیم.

با زینب توی آشپزخانه، ظرف‌ها را می‌شوییم و نازنین و معصومه با مادر نشسته‌اند پای تلویزیون. سریال امسال شب‌های ماه‌رمضان را هنوز وقت نکرده‌ام ببینم. هر شب کاری پیش می‌آید. امشب هم که فقط صدایش را از توی آشپزخانه می‌شنوم. زینب می‌‌پرسد: «زنگ می‌زنند؟» شیر آب را می‌بندم. صدای آیفون می‌آید. باید سحر باشد. صدا می‌زنم:‌ «یکی در رو برای سحر باز کنه.» صدای تلوزیون بلند است. بچه‌ها صدایم را نمی‌شوند. با همان دست‌های کفی می‌روم طرف آیفون. دوباره زنگ می‌زند. یک زنگ دوتایی؛ همان‌طور که همیشه امیر زنگ می‌زند. می‌پرسم: «کیه؟»‌ کسی جواب نمی‌دهد. می‌خواهم دکمه‌ آیفون رو بزنم که در آپارتمان با کلید باز می‌شود. دستی مردانه در را نگه می‌دارد و سحر وارد می‌شود. پشت سرش امیر هم می‌آید داخل و همان‌جا دم در می‌ایستد. سحر انگار خسته است. می‌پرسم چرا این قدر دیر کرده است. همان‌طور که چادرش را عوض می‌کند می‌گوید: «شرمنده. اون کله‌ی شهر بودم. توی خیابون‌ها هم که قو پر نمی‌زنه. آخرش هم امیر‌آقا رو سر راه دیدم لطف کردند من رو رسوندند وگرنه معلوم نبود کی برسم.» نگاهی به امیر می‌کنم. اشاره می‌کند که بروم نزدیک‌تر. می‌روم جلوتر و یواش می‌گویم: «پس چی شد این‌قدر زود اومدی؟ فکر می‌کردم تا آخر شب دستت بنده.»

«هیچی. یکی از بچه‌ها همین دور و بر، ماشینش خراب شده بود. زنگ زد برم دنبالش که توی راه دیدم سحر سر خیابون‌شون ایستاده و منتظر ماشینه. دیدم ماشین گیرش نمیاد گفتم خودم برسونمش. حالا هم باید برم. دوستم توی ماشین منتظره. کاری نداری با من؟»

با تعجب می‌پرسم: «تو مگه سحر رو هم می‌شناختی؟!» می‌رود بیرون و همان‌طور که در را پشت سرش می‌بندد می‌گوید: «من ترم چهار با تو هم‌کلاسی شدم‌ها!» چشم‌هایم گرد می‌شود. می‌خندد و می‌گوید: «هیچی بابا چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟! نترس. اون اوایل دانشگاه فقط یک ترم با هم کلاس مشترک داشتیم. یک‌دو باری اتفاقی مسیر‌مون با هم یکی شد. حالا برو تو مهمونا رو تنها نگذار،‌ ناراحت می‌شن. خدافظ…». در را می‌بندد و صدای پایش را می‌شنوم که از پله‌ها می‌رود پایین.

ساعت از دوازده گذشته است. چراغ راه‌پله‌ها خاموش است. درِ آپارتمان را بی‌سروصدا باز می‌کنم. به جز چراغ کم‌مصرف آشپزخانه هیچ چراغی روشن نیست. تا حالا مریم باید خوابیده باشد. کفش‌هایم را عوض می‌کنم و یک‌راست می‌روم طرف آشپزخانه از یخچال آب بردارم. به جز صدای موتور یخچال صدایی نمی‌آید.

«دیر کردی!»

مریم روی کاناپه، جلوی تلوزیون دراز کشیده است. می‌روم نزدیک‌تر. همان‌جا روی کاناپه می‌نشیند. کنارش می‌نشینم:

«چرا نخوابیدی؟!»

همان‌طور ساکت نشسته است و با کنترل تلویزیون بازی می‌کند. دستش را آرام می‌گیرم و می‌پرسم: «مهمونی امشب خوب بود؟ خوش گذشت بهتون؟»

یک دسته مو، به پیشانی عرق‌کرده‌اش چسبیده است. با دست دیگرم موها را از روی پیشانی‌اش کنار می‌‌زنم. صورتش داغ است. کنترل تلویزیون را روی میز می‌گذارد و نفس عمیق می‌کشد:

«آره خوب بود. یک ساعت پیش رفتند. تو بهت خوش گذشت؟»

صدایش کمی می‌لرزد. با دستم چانه‌اش را بالا می‌آورم. لرزیدن چانه‌اش را زیر دستم احساس می‌کنم. یخچال خاموش می‌شود. خانه ساکت‌ِ ساکت است. تازه صورتش را در آن تاریکی می‌بینم. یک لایه‌ی نازک اشک روی پلک پایینش جمع شده. به چشم‌هایش نگاه می‌کنم. نگاهش را از من می‌دزدد. یک قطره اشک از روی گونه‌اش می‌لغزد پایین و دستم را مرطوب می‌کند. دستم را از روی صورتش برمی‌دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 8:25  توسط حسین | 

 

مهربانم دوستت دارم

 

 

تو برا من نفسی

میگن به من نمیرسی

خوب هرکسی سهمی داره

سهم منم تنهایی

 

 

 

 

 

 

 

 

یادگاری!

یادگاری مینوشتم کاش رو گلبرگ های قرمز

می نوشتم عزیزم هرجا باشی بی تو هرگز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به من بگو بی وفا        حالا یار که هستی

·         خزان عمرم رسید        نو بهار که هستی

می خوام برم دور دورا          دلم طاقت نداره

دست غم تو داره          روزامو می شماره

 می دونی دل اسیره           اسیره تا بمیره

می دونی بدون تو             دلم اروم نگیره

می دونی دل تنگ توست                نموده اهنگ تو

ولی بی هوده جویم                        بسی بیهوده پوید

 

 

 

مهربانم

مهربانم...

از انسان ها هرگز غمی بر دل مگیر

که ان ها غمگینند گلهای مهر و محبت را به ان ها هدیه کن

هرچند ان ها به خود

به حقایق خود

وبه عشق خود

شک دارند

پس دوستشان بدار

هر چند تو را دوست ندارند

 

 

 

اموختم پاییز را با غم زمستان را با نا امیدی

بهار را با زیبایی تابستان را با شادی

و

بودن را با تو

 

 

 

 

عشق


زندگی عشق است عشق افسانه نیست ان که عشق را افرید دیوانه نیست عشق ان نیست که کنارش باشی عشق ان است که به یادش باشی


درسته که روزی فراموش می کنی و روزی فراموش میشوی اما فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نخواهند کرد!!!


 ابی تر از انیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید خدا خواست که دل تنگ بمیریم


 دوست دارم خیلی زیاددددددددددددددددد

 

 

 

نخاستی که بدونی؟

 وقتی اون روز شونم رو به شونه های گرمت تکیه دادم ارزو می کردم که تو برای همیشه پیشم بمونی ولی تو بی توجه از این ارزو گذشتی وبه خنده ی اونا توجه کردی اون ارزو رو هیچ وقت بهت نگفتم چون تو نخاستی که بفهمیش !!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می تونه چه رنگی باشه؟

بچه ها به نظر شما عشق چه رنگی داره؟

{حتما نظرتون رو بگین خیلی دوست دارم نظرتون رو بدونم}

 

 

 

عشق ان نیست که یک دل به صد یار دهی عشق ان است که صد دل به یک یار دهی  {اره عزیزم}

 

 

 

چقدر سخته!

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای این که لبریز از  کینه و  نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری چقدر سخته گل ارزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و اونوقت تو خودت بشکنی و  زیر لب زمزمه کنی و بگی گل من باغچه ی نو مبارک

 

 

 

گفتم!!!

گفتم تنها هستم

گفتي من هم.

گفتم وستت دارم

گفتي من هم.

گفتم عاشقت شدم

گفتي من هم.

گفتم مي خواهم با تو باشم

گفتي من هم.

گفتم تا هميشه......

سكوت كردي!!!

 

 

 

 

 

کدوم ؟

 

 

وقتی به اسمون نگاه می کنی دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه ؟

به اون که کم نور تره قانع باش چون اون که پرنور تره رو همه نگاه می کنن {اره}

 

 

 

این است عشق

عشق کوچک کردن دنیا به اندازه ی یه نفر و بزرگ کردن یه نفر به اندازه ی دنیاست

 

 

 

ترانه های زخمی

توی این دلواپسی های مدام جز ترانه های زخمی چی دارم

 

 

 

بی کسی

مانده ام در کوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمی سازد کسی مردم خاکسترم را باد برد بهترین یارم مرا از یاد برد

ابی تراز...........

ابی تر از انیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید خدا خواست که دلتنگ بمیریم

 

 

 

عشق

زندگی عشق است عشق افسانه نیست ان که عشق را افرید دیوانه نیست عشق ان نیست که کنارش باشی عشق ان است که به یادش باشی

 

 

 

ارزو

من زیر باران با چشمام یه ارزو ساخته بودم واسه دوباره دیدنت زندگیمو باخته بودم یا ارزوم رو پس بده یا با یک بار دیدنت به زندگیم نفس بده

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 17:21  توسط حسین | 
مار
 
 ماری که خوشگل بود و دراز. وقتی میرفت مهمونی مارها اولین ماری بود که چشم همه ماده مارها چهارتا میشد. توی دهکده ای که بود هزاران مار بودند اما سینا هم از همه مذکرها خوشگلتر بود و هم بلندتر. سال قبل که کارگرها به دهشون حمله کرده بودن سینا تونسته بود ۶ کارگر رو نیش بزنه و گل سرسبد همه مارها بشه. با این همه زیبایی و قدرت و زیرکی که داشت یه چیزی همیشه کم داشت و اونم یه ماده مار که بتونه عاشقش کنه. سینا هیچ وقت عاشق نشده بود. همیشه میگفت همه ماده مارها دنبال منن اگه من زشت بودم و اینقدر خاطرخواه نداشتم شاید یکی منو عاشق میکرد. ماده مارهایی که دنبالش بودن هم از زیبایی کم نداشتند. نیشهای ظریف و قد و قامتی مناسب و باریک . سینا با هیچ ماری نخوابیده بود اما شیما اون ماده ماری که توی همه ماده ها تک بود چند بار بهش از عشق خودش به سینا حرف زده بود. امروز روز تولد هردوشون بود. سینا میدونست که شیما براش کادویی در نظر داره. تصمیم گرفت در سالروز تولدش مزه عاشق شدن رو امتحان کنه. وقتی مثل همیشه شیکمش از خوردن موشهای دهکده سیر شده بود رفت تا زیر درخت زیتون معروف دراز بکشه. توی خواب شیما رو دید . شیما تو خوابش از همیشه خوشگلتر شده بود و بوی خوبی هم میداد. برای تولدش یه خرگوش چاق و گوشتالو خریده بود. سینا هیچ غذایی رو به یه خرگوش خوشمزه ترجیح نمیداد. وقتی خرگوش رو ازش گرفت شیما بدون مکث به بقلش اومد و شروع به بوسیدنش کرد. سینا تازه فهمیده بود که چقدر بوس کردن یه ماده مار که عاشقت باشه لذت داره. میخواست این خواب هیچ وقت تموم نشه. بعد از عشق بازی باهم خرگوش رو خوردند و به لونه سینا رفتند. لونه ای که از لونه همه مارها مجلل تر بود. سینا دسر گندم درست کرد و هردو باهم خوردند و"زهر بازی" کردند. ناگهان صدایی شنید و از خواب بیدار شد. افسوس میخورد که همش خوابی بیش نبوده. اما امید داشت که شیما دوستش داره. تصمیم گرفت برای اولین بار هم که شده خودش از یه ماده مار تقاضای عشق بازی کنه. برای همین خزید و رفت بهترین خرگوش دهکده رو شکار کرد . خودش رو توی برکه شست و با جلبکها خودش رو معطر کرد. زهرهای اضافی دهنش رو خالی کرد تا دهنش بوی بهتری بده. در حالی که قلبش سریع میزد به سمت لونه شیما رفت و در زد. شیما سراسیمه بیرون آمد . باورش نمیشد که قویترین مار دهکده برای تولدش خرگوش شکار کرده و با ظاهری زیباتر از همیشه به خونه اون اومده. اشک توی چشمان شیما جمع شد. افسوس میخورد . افسوس که چرا بعد از این همه سال صبر این چند روز آخری هم صبر نکرده بود و ازدواج نمیکرد. شوهر شیما که ماری قوی نه به اندازه سینا بود از در بیرون آمد. وقتی سینا متوجه موضوع شد خودش رو معرفی کرد و گفت: برای دوستم کادوی تولد آورده ام. باهم بخورید .

صحرانویسنده:حسین
خشکی لبهاش دل هر بی دلی رو خون میکرد. توی اون تابستون داغ و اون بیابون بی کس. تنها کسی که همدمش بود کتابش بود که توی این چند ماه به دفعات خونده بودش. آخ که گرمای زیاد و بی آبی چقدر عذاب آوره. تنهایی این عذاب رو ده برابر میکرد. میدونست بی آبی برای یه هفته شاخ غول رو هم میشکونه چه برسه به یه مرد چهل ساله خسته. دوست داشت برای آخرین بار هم که شده کتابش رو تموم کنه. دراز کش روی شنها خوابید و قصد کرد به اتمام کتابش. اتمامی که هیچ ضمانتی نداشت. دو روز دیگه گذشت و همچنان با زندگی جنگ میکرد. باورش نمیشد که کتاب تموم شده. چشماش قدرت باز موندن نداشتن ولی هنوز خیلی چیزها رو حس میکرد. لحظات آخر عمرش رو با مرور خاطراتش میگذروند. خاطراتی از کودکی و از عشقهای جوانی.

مترسگنویسنده:حسین
۳۰ سالی بود که مترسگ یه مزرعه گندم بزرگ بود. تو این مدت اینقدر کلاغ ترسونده بود که سالی یک بار هم که شده کلاغها بهش حمله میکردن و قسمتی از بدن چوبیشو برای انتقام میکندن. میدونست که اینبار اگه بهش حمله شه دیگه توان ایستادن نداره و از بین میره. تصمیم گرفت به کلاغها بگه که هیچ وقت دوست نداشته کسیو بترسونه. این مزرعه دار بوده که اونو ساخته. اما نه زبونی داشت که حرف بزنه و نه یه قیافه مهربون. اون سال بهش حمله نشد. انگار که کلاغا حرفه دلشو شنیده بودن. سال بعد مزرعه دار ورشکست شد و زمینشو فروخت. وقتی بلدوزر انداختند که زمین رو خاکبردادری کنن ترس همه وجودشو گرفت. کلاغها از دور نگاه میکردند و گریه میکردند. توی این ۳۰ سال هیچ وقت عاشق نشده بود. اما گویی آخرین لحظات عمرش عشق به کلاغهارو حس کرده بود. بلدوزر نزدیک و نزدیکتر میشد و اون شیرینیه عشق رو هر لحظه بیشتر میچشید.  

 

روز آخزنویسنده:حسین
اینقدر به همه محبت کرده بود که همه دوستش داشتند. اما میدونست که دیگه دوست داشتنها هم فایده ای ندارن. همه بالای تختش تو اتاق جمع شده بودن و داشتن عمودی نگاش میکردن . تو آخرین دقایق عمرش هم لبخند میزد . وفتی میدید زنش بالای سرشه و گریه میکنه معنیه عشق رو بهتر میفهمید. دخترش داد میزد بابا توروخدا نرو . اینقدر وزنش سبک شده بود که حس میکرد روی تخت نیست. زنش دستش رو فشار میداد و همه هق هق میکردن. با لبخندی که داشت میخواست چیزی بگه که دیگه قدرتشو نداشت. وقتی چشماشو بست نه صدای گریه ها رو شنید و نه اشکهای زنش رو دید.

نویسنده:حسین

جوجه خیس بود . بارون اونقدر تند میومد که صدای قطره افتادنها از بوق ماشینها بلندتر بود. من مشروب میخوردم و فکر میکردم به چیزهایی که داشتم و دیگه ندارم. جوجه از خیسی لنگ میزد. دلم آشوب بود. اینقدر با سنگ به شیشه ها کوبیدم که صدای همه دراومد. نمیدونم تاکجاها سنگ انداختم. فقط میدونم اونروز اینقدر شوم بود که آخرش اون جوجه زیر بارن مرد. شومی هم حدی داره آخه.

نویسنده:hossein

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 8:2  توسط حسین | 

الگوهاي رفتاري جوانان چه كساني هستند؟

چرا هميشه با يك سئوال شروع مي شود؟ چرا بايد هميشه يكي خلاقيت داشته الگو شود و ديگران پيروي كنند؟ يك الگوي رفتاري....
    و شما فكر مي كنيد تا كي بايد اين الگو برداري ادامه پيدا كند؟ امروزه دسترسي به الگوهاي رفتاري با توجه به استفاده مستمر از فن آوري و اطلاعات به روز به خصوص در كلان شهرها نحوه گويش، راه رفتن حتي شيوه غذا خوردن افراد و ...براي جوانان فراوان است. فكر مي كنيد نسل قبل از ما چه الگوهايي داشته اند و اصولا معياري براي انتخاب الگو وجود دارد؟ اين طور به نظر مي رسد كه شخصيت ها و گروههاي مرجع اين نسل مورد بررسي قرار نمي گيرد تا خوب و بد اين گروه تعريف شده و يا مورد تاكيد و توجه بيشتر واقع شود. اگر آن زمان مهران مديري به ساختار شكني زبان مقدس فارسي مي پرداخت و در كوچه و بازار مرسوم مي شد به جاي دست و پا چلفتي بگويند چلمنگ و يا از فعل "در و كردن" استفاده كنند، جامعه آنروز مي توانست پذيرا باشد؟ آيا مردم با موسيقي پاپ آشنايي داشتند كه سروش صحت بتواند متن سريالش را بر اساس به چالش انداختن خواننده هاي نو پديد بنويسد؟
    
     از آنجا كه جوانان نوعا افرادي هستند كه مبادرت به رفتار عجيب و قريب و به دور از عرف مي كنند و قدرت ريسك آنان بالاست در نتيجه ترجيح مي دهند براي تخليه نيروهاي دروني و واكنش هاي پر تحرك در حوزه هاي مختلف فعاليت داشته باشند و اين فعاليت ها را در غالب گروه ها و هيئت هاي مختلف برنامه ريزي مي كنند. گروه هاي مرجع اين قشر مي تواند از بين اساتيد، ورزشكاران، انديشمندان، هيئت هاي مذهبي، هنرمندان و ... انتخاب شود.
    بد نيست بدانيد در بررسي اخير معاونت مطالعات و تحقيقات سازمان ملي جوانان تمايل جوانان 15 تا 29 ساله 3/78 درصد از آنان گروه دانشجويان را انتخاب كردند.
    
    اگر به تمايلات جوانان ايراني عميق تر نگاه كنيم مي بينيم الگوي انتخابي متعلق به غرب و هنرپيشه ها و خواننده هاي آن ديار است و امروزه كمتر جواني خود را بي نياز از الگو برداري مي داند كه البته انتخاب الگو و شيوه تقليد جوانان مبتني بر محل زندگي، شرايط مالي، فرهنگ خانوادگي و ... بوده و متغير است. در شهرهاي توسعه يافته سلايق جوانان از محله هاي بالاي شهر گرفته تا پايين شهر بنا بر فرهنگ و جو زندگي، بر حسب شرايط اقتصادي از رشته هاي ورزشي مورد علاقه گرفته تا نحوه پوشش و آرايش مو اختلافات فاحشي وجود دارد. از ورزشكاران گرفته تا فلان خواننده هاليوودي...
    
     بديهي است اين اختلافات ناشي از كيفيت و كميت آموزش خانواده ها است و مهم نيست الگوها و مراجع چه كساني و از چه قشري باشند مهم خواسته هاي معقول و منطقي جوانان اين سرزمين است اعم از مسائل اشتغال، تمايلات معنوي ، هنري و علمي كه به ترتيب اولويت پيدا مي كنند. چيزي كه بيشتر به چشم مي آيد اين است كه حوزه همه آرمانها اجتماعي است.

نویسنده:حسین

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 7:18  توسط حسین | 
The Foo Fighters, from left, Nate Mendel, Taylor Hawkins, Dave Grohl and Chris Shiflett are photographed before their concert in Duluth, Ga., Sept. 8, 2005. On  جوانان...
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 7:10  توسط حسین | 
کسانی که در نظر سنجی شرکت کنند جایزه میگیرند.

قرعه کشی هفته قبل:امیر حسین محمدی

یک فلش مموری

و هدیه ماهانه:برای کسانی که از وبلاگ دیدن میکنند

یک ساعت اینترنت رایگان user sho117742

                                  شبکه22075700  /  10275 pass

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 7:8  توسط حسین | 
به نظر من دختران و پسران در انتخاب دوست باید حق انتخاب داشته باشند وباید انتخاب کنند.

 نظر شما چیست؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 6:36  توسط حسین | 
آقای احسان علی خانی ما جوانان ایرونی از شما برنامه های خوبی دیدیم اجرای جذاب شما ما را شیفته شما کرد.

کسانی که با نظر من موافقند در نظر خواهی اعلامکنند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 6:26  توسط حسین | 
جوانان ایرونی از فلسطین حمایت میکنند.در مورد روز قدس نظر دهید.

کسانی که از فلسطین حمایت میکنند در نظر خواهی شرکت کنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 6:20  توسط حسین | 
Yahoo! Travelجوانان ایرانی باید قدرت انتخاب داشته باشند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:32  توسط حسین | 
 مريخي ها و ونوسي ها در اتاق خواب - قسمت4مشکلات جوانان ایرانی در آزادی اندیشه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:25  توسط حسین | 
در نظر خواهی شرکت کنید تا من بتوانم نیاز های شما را بر طرف کنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:19  توسط حسین | 
من در این وبلاگ از همه جوانان ایرانی حمایت میکنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 7:43  توسط حسین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته ها...

نوشته های پیشین
آبان 1386
مهر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM