تبليغاتX
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته.
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته...

درجوانی غصه خوردم هیچکس یادم نکرد

در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

آرزوی مرگ کردم ولی مرگ هم یادم نکرد

 


سینه ای سوخته از آتش هجـران دارم

سـالها زغـم تـو ســر بـه گریبـان دارم

یاکه جانم بستان یا به وصـالت برسـان

بیش ازاینها نه دگر طاقت هجران دارم

 


به من میگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیرمیمیرم... باورم نمی شد... فقط یک امتحان

ساده به او گفتم بمیر...! سالهاست در تنهایی پژمرده ام... - کاش امتحانش نمی کردم

 


در تمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهاییم را حس نکرد آسمان غم گرفته هیچ گاه برکه ی

طوفانی ام را حس نکرد آنکه سامان غزل هایم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد

 


در خلوت من نگاه سبزت جاریست

این قسمت بی تو بودنم اجباریست

افسوس که نمیشود کنارت باشم

بی تو هر ثانیه و لحظه ی من تکراریست

 


ای کاش بودی تا این جاده ها با آمدن تو بی انتهاتر می شد

می دانی که...؟

زمزمه های دلتنگی من با آمدن تو به پایان میرسد

و شبنم چشمانم به گلهای پژمرده مینشیند

تو رفتی...

و من ماندمو یک دنیا تنهایی....

 


این درد جاودانه مرا کسی ندیده

سوز دل زمانه مرا هم کسی ندیده

برسر آنم که کوچ کنم ز آشیان خویش

چون رنج آشیانه مرا هم کسی ندیده

 


نامت

را بر حاشیه قلبم حک کردم

تا با هر ضربانش تکرارت کنم

تکراری با شکوه

تکراری از اعماق پاکیها

 


چه بسیار می نگرم چه کم می بینم

بسی امید کاشته ام سراب میچینم

چه تلخ می گیرم چه زهر میخندم

چه سخت می گشایم و چه سهل می بندم

 


نمی دانم محبت را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبی بنویسم که هـرگز سـنگ نشود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 10:54  توسط حسین | 

اخرين لحظه ديدار

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

از خدا خواستم

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

 

اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني


از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد

عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام

ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نمي‌رود اين آرزو مر

گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد

توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم

هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد

نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد

گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم

گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران

من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار

غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو

صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط

گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم

غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست

زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم

تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

بشنو از ني چون شكايت ميكند
از جداييها حكايت ميكند

زجر ِ من بودن

دشت خواب با كوه هاي
آبي ، نه شعري نه
ميلادي
طلوعي بود كه  مغربش
گريه ميكرد
ستاره ها دل نداشتند كه
بخوابند
سوخته حتي خاكستر دشت
ستون ستون، حرمت ِ
احساس بي ريشه گي
قدم قدم، درد ِ بي
همخونان
بغض بغض زجر ِ من بودن

 

 

جهنم سرگردان

شب را نوشيده‌ام .
وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

عشق ، یعنی …

عشق یعنی مستی دیوانگی  

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن                 

عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

همیشه دوستت دارم

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

آن روزها - شعر - عشقولانه


آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت




آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد




بر نردبام کهنه ي چوبي
بر رشته ي سست طناب رخت
بر گيسوان کاجهاي پير
و فکر مي کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفيد ليز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور –



و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهاي رنگي شيشه
… فردا








گرماي کرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خط هاي باطل را
از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه ميگشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشک ياس
گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم



آن روزها رفتند
آن روزهاي جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روزهاي هر سايه رازي داشت
هر جعبه ي صندوقخانه سر بسته گنجي را نهان مي کرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گويي جهاني بود
هر کس ز تاريکي نمي ترسيد
در چشمهايم قهرماني بود



آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
ان انتظار آفتاب و گل
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي
که شهر را در آخرين صبح زمستاني
ديدار مي کردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز




بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي
بازار در زير قدمها پهن ميشد ، کش مي آمد ، با تمام
لحظه هاي راه مي آميخت
و چرخ مي زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که ميرفت با سرعت به سوي حجم
هاي رنگي سيال
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
بازار باران بود که ميريخت ، که ميريخت ،
که مي ريخت

زیباترین گل

چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 6:46  توسط حسین | 
آسمان به سفیدی می‌زند
آسمان در کناره‌های خورشید به سفیدی می‌زند
و در آن دوردست‌ها آبی‌ست
رنگ‌ها مهم نیستند
مسئله سنگینی‌یی‌ست که آسمان به ما تحمیل می‌کند
 فشاری که هزاران تُن هوا به ما وارد می‌کند
آزادی‌یی که در دستانِ مجسمه‌یی روبه‌زوال خُرد می‌شود
لباس‌هایت را بپوش
خسته از فشارها، خسته از فشارها، خسته از فشارها
خودم را می‌فشارم
منقبض می‌شوم، منقبض می‌شوم
خسته از فشارها منقبض می‌شوم
امروز خوابی دیده‌ام


 


به تو هشدار می‌دهم
این هشدار جدی‌ست

زمانی مرا اسیرِ شهوتی دلهره‌آور می‌کرد
و اکنون اسیرِ گورهای منظمِ گورستان
من می‌ترسیدم، من از تمامِ عابران پرسیدم
زمان از حرکت بازایستاده بود

 

من می‌گذرم
ما می‌گذیریم
او که تنهاست، او که نیست
او هم می‌گذرد
من برنخواهم گشت
ما برنخواهیم گشت
او که نیست برنخواهد گشت

 

و این‌جا بازویی‌ست که می‌فشاردت
و بازی تمام می‌شود

 

نه خواستی قدرتمند، نه تمنایی بی‌نهایت
حسِ ساده‌یی که به‌سرعت
تبدیل به گرما می‌شود
و نمناکی‌یی خنده‌دار
و جدیتی پوشالی
و جریانِ هوایی که از روی پوستم سُر می‌خورد
زیباست چون حقیقت نیست
رؤیایی‌ست که دستانم لمسش می‌کند
زیباست چون در پسِ عریانی‌اش
تاریک است و پرابهام
و واقعی‌ست   واقعیِ واقعی
و رخوتی که...

 

وابستگی، نیاز، هیجان
مرگی آنی
پوستِ زمخت، ریشِ زِبر
لب‌های پرگوشت
ناخن‌های تیز، چشم‌های ریز
انگشتانِ یخ‌زده
چشم‌های قِی‌کرده
چرک‌مردگیِ لباس‌های زیر
بوی گندِ وجود
شیرِ ترشیده، شیرِ ماسیده
سرد است، فضا سرد است
درد می‌کند زخم‌های دورانِ کودکی
قِل می‌خورد توپی میانِ پاهایم
و زمان تمام می‌شود
سکون برقرار می‌شود
چوب لای چرخِ کائنات کرده‌اند
ستاره می‌افتد
من بلند می‌شوم
می‌دوم، می‌دوم، با سرعتی سرسام‌آور
کسی باید تعادل را برقرار کند
می‌دوم، ستاره می‌افتد
می‌دوم و پاهایم ساییده می‌شوند
کوتاه می‌شوند، تازیرِ زانوانم می‌رسد
و چیزها هنوز در حالِ افتادن‌اند.

 

احمقانه‌ست
آزارم می‌دهد
حسی که همچون نرمیِ لب‌ها
احمق جلوه‌ام می‌دهد
احمقانه‌ست بوسیدنِ هوایی که تو تنفس کرده‌ای
ولی هنوز چیزی از تو باقی مانده است
من مردد نیستم، مضطربم

 

امروز نزدیک است
دیروز نزدیک است
گذشته نزدیک است
اما ثانیه‌ی بعد را انگار از عدم می‌آورند و جلوِ پای ما می‌گذارند
یک دقیقه‌ی بعد ممکن است...

 

دوست داشتم
زمان لحظه‌یی می‌ایستاد
تا من دوباره
همین جمله را می‌نوشتم

 

از زمستان چه انتظاری می‌شد داشت
هرکسی می‌دانست که حق با خودش است
ما چهارپایان
افتان و خیزان پشتِ سرِ ارباب‌هایمان کشیده می‌شویم
و تا به امروز هنوز کسی از ما نپرسیده است که  آیا هوا خوب است یا نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 8:10  توسط حسین | 

در کافهی «بیروت»

نه چشم اندازی!

نه چشم میگون

نزاع

تقابل ساده‌ی من و سالاد فصل است

و گامِ اطفال

که می‌ریزد در تجارت اورانیوم.

 

ضمناً سعید سلیمی

پیچید به سوی قبرستان

با عزم بهشت

با گل‌ها و کلماتی برخاسته از دهان‌های ریاضی.

 

پاهای بی‌گمان در تعابیر غیره

شرف مکان مکین می‌کنند در «سیتی‌سنتر»

و رفقا می‌روند از «گیت» پنج

بر رد شمسی که از مشرق نیامده بود.

 

در تیمارستان «شفا»

آمپول‌ها و لمبرها مکررند

و قول ابوالحسین بنانی

که «من بر شط نیل تشنه‌ام».

 

بلیط‌های اتوبوس پاره می‌شوند

عادت‌های ما می‌روند به میدان مرکزی

به دنبال مردی که راه را پرسیده بود.

 

قدم‌ها می‌روند بر روی پل

و آب از دهان فرعونیان خارج می‌شود

با تنفس مصنوعی ناجیان غریقِ شرکت خدمات و تأمین نیروی انسانی کارون.

 

معشوقه‌ها یادآوری می‌شوند

یک هایکو

و یک فرصت شغلی از دست رفته در گلوی مصنوع.

 

صمیمیت تازه‌ای هم قد برادرم می‌شود،

از خدا مثال می‌آورد و لعنت می‌فرستد به من

و هدفون‌های «اکس» و «متال» می پرسند:

آیا «زیرکان جهان در فهم این رموز نکرات بیش بینند که معارف؟»

 

ارنستو چه‌گوارا فقط یک بار زندگی می‌کند

مثل کاظم خواهرزاده‌ی زینت.

 

ترانه از اسب سکه‌ای پیاده می‌شود،

جیش می‌کند توی چمن

و به این فکر نمی‌کند که هر دو تای‌مان از چه دوریم.

 

اشتهایم کور می شود

با اسمی عزیز     روحی قدیم         و معنایی محیط

ژامبونم می‌ماند بر روی میز

کنار «دکان سیگارفروشی» فرناندو پسوآ.

 

می‌نویسم «عزیزم!»

بعد نقشه می‌کشم

و امضا می‌کنم.

 

از راه ران‌هایش می‌روم

«فی قول القائل انا انت و انت انا»

و کسی نیست به من بگوید که مرده‌ام.

 

چشمانم ابراز می‌شود

«نه بذو و نه بشا و نه بقا و نه بما»*

و مردمم کمین می‌کنند برای بخت.

 

ریتم تندِ دیکتاتور

قلب‌ها را خلاصه می‌کند

و ظرفیت آسانسور با فرشته‌ها تکمیل می‌شود.

 

صورتی به زیر افکنده می‌شود

باکرگان پخش می‌شوند با حدس و لنز

و زائران معنای‌شان را می‌برند بر پشت بام.

 

گمانِ عقیم

از اسب می‌پرد پایین

و به جغرافیای عروسک نمی‌رسد

نیم نگاهِ ویرانی‌ام منزه است و تبلیغ می‌شود.

 

چیزی از درونم به بازار بزرگ می‌رود

برانگیخته می‌شود

و برمی‌گردد با «لب‌تاپِ سامسونگ» و معنا.

 

خواب‌هایِ بر بالشی از ساتن قرمز تعبیر می‌شود

با شلیک ضدآغوش پلیس‌های منظور من

مجهول‌الهویه‌ها دعوتم می‌کنند به طاقچه‌های مادری

و روژ لب‌های جعلی بر جریده‌ها ثبت نمی‌شود.

 

نشئگان سر نبش می‌رسند به فرشتگان

توهم لبریز می‌شود از رگ‌های‌شان

و گروهبان دومی به مأموریت می‌رود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 8:8  توسط حسین | 

اسکناس ده فرانکی


                                            

فرانك فرانسه، سابقه اي ديرينه دارد. سال ها پيش در پاريس،  دچار افسون آن شدم. جنس دوست داشتني اي كه از بس در دست چرخيده، صاف شده است. تكه هاي كاغذ مزين به چهره هاي مشهور. اسكناس ده فرانكي مورد علاقه ام بود - ولتر سر بزيرانگار از ربا خواران خجالت مي كشيد .
آپارتمان شيك استاد دانشگاه مجردي را اجاره كرده بوديم - ديوارها اطلس كوب و پرده ها همه توري بود. مثل اين بود كه آدم داخل لباس زير توري زندگي كند .
شوهر جوانم هر روز در بيبليوتك بود، كتابخانه ملي. من هم هر روز به گردش مي رفتم . شعبده بازها را تماشا مي كردم و به صداي ويولن زن ها گوش مي دادم. در پارك ها و چمن هاي كنار رودخانه آثار بالزاك. كولت و فلوبر را مي خواندم. رمان هايي درباره ي پول بود - كي دارد و كجا مي شود پنهانش كرد. يك دست لباس چقدر مي ارزد و آدم چقدر مي تواند قصاب را منتظر نگه دارد .
در يك صبح ماه اوت در پارك حاشيه رودخانه حوالي پله د ولو آلما ولو بودم. زوجي ايستاده بودند - مرد كوتاه و قلنبه. زن قد بلند و توپر. مرد كت و شلوار و كراوات داشت و زن لباس كشباف سرخابي. نزديك كه آمدند متوجه شدم رنگ لباس زن عين سرخاب روي گونه اش است .
با صداي دو پوسته اي گفت : « پارله وو فرانسه »
گفتم:« زبان فرانسه را خوب بلد نيستم »
- «دويچ ؟»
- « ناين »
   با شنيدن اين حرف مرد چاق تعظيم كرد و صد و هشتاد درجه چرخيد و رفت. چاقي و سر زندگي اش مال خامه بود… هيكل موقر و توپر زن هم مال سوسيس و آبجو بود. به انگليسي از ته حلق حرف مي زد: « اين دورو برها رستوران آلماني سراغ نداريد ؟ يا مهمان خانه آلماني ؟ »
آرايش غليظي داشت - زير آن رنگ سرخ را حسابي چرب كرده بود. مرد به چالاكي دختري شيطان دويد به طرف درخت بلوطي و پشت خود را به آن ماليد .
گفتم : « چنين جايي نمي شناسم .»
    زن مثل آلماني هاي قديم آهي كشيد. روي نيمكتي نشست و به كفش هاي گنده ترك خورده اش نگاه كرد. من هم نشستم. مرد حالا پشت سر ما بود. خلال دنداني به دهان داشت.
    زن به من مي گفت. از بافاريا آمده اند. دخترشان عكاسي است كه در ماره زندگي       مي كند. واي چه جاي قشنگي است. مادر كه اين حرف ها را مي زد چهره اش جان مي گرفت. پدر كه به قول مادر فقط آلماني بلد بود هم لبخند زد. انگار كه از شيريني پزي حرف مي زديم.
شب گذشته با قطار آمده بودند. دخترشان با خوشحالي به استقبال آنها آمد. اما غمگين هم بود زيرا براي انجام ماموريتي سه روزه بايد  به نقطه ديگري از كشورمي رفت و          نمي توانست نرود، دلش مي خواهد نمره هاي خوبي بگيرد. مي فهميد كه مادموازل. آن روز صبح زود سوار فيات خود شد و رفت. بليت كنسرت و غذا برايشا ن  گذاشت.
نگاهي به پدر انداختم. انگار در خيال خود ويولن مي زد. طره موي سياه به ابرويش مي ريخت.
چشم هاي درشت آبي زن پر از اشك شد و داستانش سرعت گرفت. بعد از صبحانه تصميم گرفتند قدمي بزنند حمام كردند –بر اي صرفه جويي در مصرف آب در يك وان رفتند. در ذهنم مجسم كردم كه اين موجود ريزه آن هيكل گنده را صابون مي زند. بعد لباس تن كردند و بيرون آمدند. در را بستند صداي كليك در كه آمد. آلورآخ. كيف دستي با كليد توي آپارتمان جا مانده بود. زن ناليد و با مشت به پيشاني زد. « همه اش تقصير خودم است. تا پنج شنبه  پشت در مي مانيم .»
« سرايدار...»


« نمي تواند از كجا بداند ما شياد نيستيم. دستش بسته است.»
براي اينكه بفهميم مچ هاي پرمويش را به هم چسباند.
گفتم: « كل دوماژ،چه بدبختي،»
زن گفت: « يك هتل آلماني شايد به ما اطمينان كند و چند شب را همان بدهد. شايد پول هم بدهند كه چند تكه لباس زير بخريم.»
پول چقدر حياتي است. درست همان طور كه رمان نويسان گفته اند: آدم ها به خاطر آن عروسي مي كنند. آدم مي كشند، تملق مي گويند، مي ترسانند. سوار اسب بي يراق   مي شوند و به هركودني درس مي دهند. و بالاي تخته ها عمرشان را هدر مي دهند.
دنبال ماين هر، آقاي خودم مي گشتم گفتم:« من مختصري پول دارم. مي توانم…»
ماين هر هم برگشته بود زير درخت و لبخند مي زد
زن گفت: « نه»
گفتم : « چرا »
- اوه، نه
- اوه، بله
-  ناين
- يا
- نو
- وي
 چشم هاي زن بسته شد. ريمل اش شره مي كرد.
براي ختم بحث گفتم: « ‌وي ، من هشتاد فرانك دارم.»
آن موقع هشتاد فرانك پنجاه دلار بود. دروغ مي گفتم، نود دلار داشتم.
  زن چشم باز كرد و با رندي گفت: «آدرستان را بنويسيد. پول را برايتان پس مي فرستيم به محض اين كه دخترمان برگردد.»
   نشاني خانه مان را با اسكناس ها به آنها دادم و خودم به خانه برگشتم.
شوهرم گفت: « به نظرم حقه باز بودند.»
به او نگفتم كه نمايشي را كه نديده دو برابر هشتاد فرانك مي ارزيد. طرح،داستان، شگرد هنرمندانه.
آدرس گرفتن. به او نگفتم كه مرد زن بود و زن مرد. در آپارتمان خودمان از اين چيزها زياد داشتيم. لابد فردا هنرشان را به گوشه ي ديگري از شهر مي برند. شايد هم آن زوج فردا به جلد حقيقي خود درآيند. نگفتم كه اسكناس ده فرانكي با تصوير هنرمندانه ولتر را به او ندادم. شوخي بامزه اي بود كه سرشان كلاه گذاشتم.
هنوزآن اسكناس را دارم. هر بار كه نگاهش مي كنم ياد خسيس هاي بالزاك. دز دهاي زولا، هنرمندان سخت كوش كولت مي افتم والبته فدريك مورد علاقه ي فلوبركه همه چيز را در گرو تاس ريختن مي گذاشت. بعد ياد دوستان كلاهبرداري مي افتم كه در رستوراني بخار گرفته منتظر نشسته اند تا ناهارشان را بياورن، دست هاي همديگر را نوازش مي كنند. لابد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:45  توسط حسین | 

جُنگ...


مسافرانی که با قطار نیمه‌شب رم را ترک کرده بودند می‌بایست تا سحرگاه در ایستگاه کوچک فابرینا متوقف می‌ماندند تا از این ایستگاه قدیمی برای ادامه‌ی سفرشان به خط اصلی سالمونا ملحق شوند. نزدیک صبح بود و پنج نفر تمام شب را در واگن درجه‌دو با هوایی سنگین و دودگرفته به سر برده بودند. پیرزن درشت‌اندامی، غمگین و ماتم‌زده، شبیه به یک بسته‌ی بزرگ بی‌قواره در لاک خود فرو رفته بود. در کنارش پیرمردی لاغر و ضعیف با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشمانی که به‌زحمت باز می‌شد نشسته بود و هرازگاهی آه عمیقی می‌کشید و ناله‌ای به دنبالش. پیرمرد با حالت شرمندگی از باقی مسافران بابت جای مناسبی که در اختیار همسرش قرار داده بودند تشکر کرد. بعد برگشت و لبه روانداز زنش را مرتب کرد و با همان لحن گفت.

«حالت خوبه خانم...»

زن بدون این‌که پاسخی بدهد دوباره پارچه را روی چشم‌های خود کشید و صورتش را پنهان کرد. مرد لبخند تلخی زد و گفت:«‌ای دنیای بی‌وفا...‌ای داد و بیداد...»

پیرمرد برای هم‌سفرانش توضیح داد که علت غمگین‌بودن زن بیچاره غصه‌ی تنها پسرشان است که جنگ او را از آن‌ها جدا کرده است. گفت که بیست سال تمام عمرشان را وقف او کردند. چند سال قبل راهی رم شد تا ادامه‌ی تحصیل بدهد. آن‌ها هم گاهی به دیدنش می‌رفتند. بعد جزو نیروهای داوطلب به جبهه جنگ رفت. گفت: «ناراحتیش بیش‌تر از این بابت است که اطمینان داده بودند او را تا شش ماه اول خط مقدم نمی‌فرستند ولی همین دیروز تلگراف زدند و گفتند بیایید با بچه‌تان خداحافظی کنید...»

زن زیر سنگینی روانداز مثل حیوانی زخم‌خورده در خود می‌پیچید و ناله می‌کرد. مطمئن بود علی‌رغم همه‌ی توضیحاتی که شوهرش می‌داد هیچ‌یک از آن آدم‌ها تا شرایط او را نداشته باشند نمی‌توانند با او احساس همدردی کنند. یکی از مسافران که با دقت بیش‌تر حرف‌ها را گوش داده بود گفت: «حالا بیایید خدا رو شکر کنین پسرتون فقط به خط مقدم اعزام شده و اتفاق دیگه‌ای نیفتاده. بچه من از همون روز اول چنگ رفت جبهه. حتی دو بار هم زخمی شد و برگشت عقب. ولی باز هم فرستادندش همون‌جا...»

مسافری دیگر گفت: «من رو چرا نمی‌گین. دو تا پسرهام و سه تا از برادرزاده‌هام خط مقدم هستند.»

شوهر زن با ناراحتی جواب داد: «درسته... ولی در مورد ما فرق می‌کنه. آخر ما فقط همین یک پسر رو داریم...»

«چه فرقی می‌کنه. توجه بیش‌تر به بچه یک چیز دیگه است. اما اگر چند تا بچه داشته باشی، نمی‌تونی بگی کدام رو بیش‌تر دوست داری. مهر و محبت نون نیست که بشه تکه‌تکه بین بچه‌ها تقسیم کرد. یک پدر تمام عشق و محبت خودش رو بدون کوچک‌ترین توفیری به تک‌تک بچه‌هاش می‌ده. حالا چه یکی باشه چه ده تا. من هم دلواپسم. اما نمی‌گم نصف دلم پیش یکیه و نصف دیگه‌اش پیش اون یکی. دل‌نگران جفت‌شون هستم.»

شوهر زن من‌ومن‌کنان گفت: «بله. کاملاً درسته. ولی فرض کنین پدری دو بچه توی جبهه داشته باشه و خدای ناکرده یکی رو از دست بده، باز هم بک پسر داره که دلش رو به اون خوش کنه. ولی من چی....»

«‌ای بابا. به‌خاطر همین یک بچه هم باید دوباره به این زندگی نکبت‌بار ادامه بدی. ولی اگه تنها بچه‌ات بمیره خودت هم می‌تونی راحت سرت رو بگذاری زمین و بدبختی‌هات به آخر می‌رسه...»

پیرمرد چاق سرخ‌رویی که از ابتدای سفر با چشم‌های متورم گوشه‌ای کز کرده بود طوری نفس‌نفس می‌زد که گویی تحمل هیکل سنگین و در عین حال ضعیفش برایش مشکل بود، یک‌باره روی صندلی تکانی خورد و غرید.

«همه‌اش چرت و پرت. این‌قدر حرف‌های بیخود نزنین. مگه ما فقط به‌خاطر فایده‌ی شخصی بچه‌هامون رو به وجود می‌آریم.»

سایر مسافرها از سر همدردی نگاهی به او کردند و همانی که پسرش از ابتدای جنگ در خط مقدم بود گفت: «تو درست می‌گی عموجان. بچه‌ها متعلق به ما نیستن. اونا به مملکت‌شون تعلق دارن.»

مرد چاق بلافاصله جواب داد: «هوم.... این هم نیست. مگه اون وقتی که بچه درست می‌کردیم اصلاً به فکر مملکت بودیم؟ اون‌ها به دنیا اومدن به‌خاطر این‌که... به‌خاطر این‌که باید به دنیا می‌اومدن. و از وقتی که متولد شدن جای ما رو توی زندگی گرفتن. این عین حقیقت است. ما به اون‌ها تعلق داریم نه اون‌ها به ما. وقتی هم که بیست سال‌شون شد درست همون چیزی هستند که ما تو سن بیست‌سالگی بودیم. ما هم پدر و مادری داشتیم. تو دنیا خیلی چیزها هست. چه می‌دونم. مثل زن‌ها. تفریح. سیگار. و خیلی چیزهای دیگه و البته مملکت که اگر ما رو هم طلبید باید بلافاصله همه بریم. حتی اگر پدر و مادرها مخالفت کنن. عشق به وطن توی سن و سال ما هنوز هست. حتی گاه بیش‌تر از بچه‌هامون. کدام‌یک از شما ادعا می‌کنه که از بودن پسرش در جبهه خوشحال نیست.»

همه ساکت بودند و فقط سرها را به علامت تصدیق تکان می‌داند. مرد چاق ادامه داد: «پس ما باید به احساسات بچه‌هامون تو بیست‌سالگی‌شون اهمیت بدیم. این طبیعیه که عشق به وطن توی بچه‌ها بیش‌تر از ما باشه. درست نیست که مدام حواس‌شون به ما باشه و مثل ما پیرمردها نتونن از جا‌شون تکون بخورن و خونه‌نشین باشن...»

«اگه قراره مملکت وجود داشته باشه مثل یک نیاز طبیعی. مثل نونی که باید برای رفع گرسنگی خورد، یکی باید پیدا بشه که ازش دفاع کنه. و این کار رو جوون‌های بیست‌ساله‌ی ما می‌کنن. اصلاً هم لازم نیست کسی براشون گریه کنه. چون اگر کشته شن شاد و سرفراز می‌میرن. حالا مگه بده که یک جوون شاد و سرافراز از دنیا بره. بدون چشیدن تلخی‌های زندگی و دیدن چیزهای ناگوار. بله. کسی نباید اشکی بریزه. باید خندید. مثل من. یا حداقل خدا رو شکر کنین. همین کاری رو که من همیشه می‌کنم. می‌دونین پسر من قبل از مرگش نوشته بود که از مردن به‌خاطر میهنش راضیه و این بهترین پایانیه که همیشه توی زندگی آرزو می‌کرد. می‌بینین من هیچ‌وقت رخت سیاه تنم نکرده و نمی‌کنم. می‌بینین...»

لبه‌ی کتش را با هیجان زیاد تکان می‌داد تا نشان آن‌ها بدهد. لب‌های بی‌رنگش به‌شدت بالای دندان‌های گمشده‌اش می‌لرزید و با چشم‌های مرطوب و بی‌حرکت به آن‌ها نگاه می‌کرد. بعد قهقهه‌ی تلخی سر داد که بیش‌تر شبیه هق‌هق‌ بود. همه‌ی مسافران با هم گفتند.

«کاملاً درست می‌گی. کاملاً درسته...»

پیرزن پیچیده لای رواندازش در گوشه‌ای مچاله شده بود و به گفتگوی آن‌ها گوش می‌داد. طی چند دقیقه‌ی اخیر سعی کرده بود چیزی در حرف‌های شوهر و دوستان و اطرافیانش پیدا کند که ذره‌ای غم و اندوه بزرگش را آرام کند. چیزی که ثابت کند یک مادر به بودن پسرش در محل پُرخطری راضی باشد چه رسد به این‌که با مرگ او مواجه شود. هنوز حرف قانع‌کننده‌ای میان همه‌ی دلداری‌ها نیافته بود و بیش‌ترین درد از این بابت بود که می‌دید هیچ‌کس احساس واقعی او را درک نمی‌کند. حالا از شنیدن حرف‌های آن مسافر مات و تقریباً گیج شده بود. یک‌باره به این‌جا رسید نه‌تنها او را درک نمی‌کنند بلکه او نیز نمی‌تواند خودش را در ردیف پدر و مادرهایی قرار دهد که بدون ریختن حتی یک قطره‌ اشک تن به جدایی و دوری از فرزندشان و یا مرگ آن‌ها بدهند. سرش را بلند کرد و خود را کمی به‌طرف بقیه قوس داد تا با توجه بیش‌تری به حرف‌های پیرمرد چاق در مورد پسرش گوش بدهد که چطور مانند یک قهرمان بزرگ و تمام‌عیار به‌خاطر امپراتور و میهن خرسند و سرافراز به جبهه‌ی جنگ رفته، بدون ذره‌ای افسوس و پشیمانی... به نظر می‌رسید وارد دنیایی شده که حتی هرگز در خواب هم ندیده است، دنیایی که تا آن زمان برایش ناشناخته مانده بود. خوشحال بود از این‌که می‌شنید هم آن پدر شجاع را تسلی می‌دهند که صبورانه از مرگ فرزندش می‌گوید.

بعد یک‌دفعه و بدون‌مقدمه انگار که هیچ‌کدام از صحبت‌هایی را که رد و بدل شده بود نشنیده باشد، درست مانند کسی که تازه از خواب پریده و به دنیای فانی قدم گذاشته رو به پیرمرد کرد و با لحنی ساده پرسید: «یعنی راست‌راستی پسر شما کشته شده؟»

همه به پیرزن خیره شدند. پیرمرد هم همین‌طور. رو به او کرد و چشم‌های پف‌کرده‌ی مرطوب خاکستری‌رنگش را به او دوخت. برای لحظه‌ای کوتاه سعی کرد جوابی به او بدهد، اما کلمات یاری‌اش نکردند. چشم از او برنمی‌داشت. گویی یک‌باره از سؤال نابجا و تا حدی احمقانه پیرزن دریافته بود که واقعاً پسرش مرده و برای همیشه از بین آن‌ها رفته است. برای همیشه.

در یک آن چهره‌اش به هم تنیده شد و در هم ریخت. با شتاب دستمالی را از جیب کتش بیرون آورد روی صورتش گرفت و در مقابل چشمان متعجب بقیه مسافران با صدایی بلند و غیرقابل کنترل هق‌هق تلخ و دردناکی را سر داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:43  توسط حسین | 

فقط منم که...


  

کلی خواهرم بود و شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند. او خیلی از من بزرگ‌تره و آن‌وقت‌ها قرار بود وارد سینما بشه، آن هم برای کارگردانی، این بود که همه هواش را داشتند. از این گذشته تنها دختر خانواده بود و این که براش اتفاقی افتاده بود و مدتی را در خانه‌ی پدری می‌گذراند، خیلی مهم بود. اگر من جایی گند می‌زدم، اون‌قدرها مهم نبود. وقتی کلی خانه بود، باید نک پنجه راه می‌رفتی و حتی وسط عصر صدات را پایین می‌آوردی. مادرمان کانادایی است – نمی‌دانم چرا این را گفتم، به جز این که شاید نظرش را درباره‌ی کلی توجیه کند: زرنگ‌ها مخصوص اند. این جمله‌ی الکی را سر هم کرده بود و معنی اش این بود که با آدم‌های باهوش و با استعداد باید جور خاصی رفتار کرد. انگار مرضی چیزی دارند. باید با جبهه‌ی کانادایی خانواده‌ی ما آشنا شوید تا بفهمید این جمله چقدر به نظر مامان خوب و گویاست. یادم میاد وقتی چهارده سالم بود فکر می‌کردم جمله‌ی گندی است، حتی حالا هم بوی گندش تو ذوق می‌زند. اما برای مادرم کلی یک سیاره‌ی آسمانی بود که بر زندگی ما سقوط کرده و هیچ کس نمی‌دانست چطور به آن‌جا آمده و بزرگی سوراخی که ایجاد کرده چقدر خواهد بود. وضع من در مدرسه هیچ‌وقت تعریفی نداشت، برادر بزرگم پیتر هم همین‌طور بود. بعد کلی از راه رسید و مادرم همه را مجبور کرد ساکت باشیم تا از خواب نپرد، مثل خانواده‌ای که پانتومیم بازی می‌کنند دست‌هامان را تکان بدهیم و کفش‌هامان را در بیاریم.

یاد یک روز صبح می‌افتم. داشتم یواش تو آشپزخانه راه می‌رفتم، می‌خواستم صبحانه درست کنم، کشوها را یواش باز می‌کردم و رفتارم جوری بود که انگار نیستم. تو این دو هفته‌ای که کلی برگشته همش همین طور بودم. به نظرم میومد همه‌ی زندگیم این جوری بوده. کلی اوایل امسال با این پسره آیدان زندگی می‌کرد. اسباب اثاثیه و همه چیز خریده بودند. بعد کلی سرش کلاه گذاشت و آیدان گذاشت رفت. علاوه بر این که کلی برگشته بود خانه، از این بابت هم حیف شد که آیدان تنها دوست پسر کلی بود که می‌شد باهاش رفیق شد. آیدان کارش درست بود. از اینش خوشم میومد که زرنگ بود، اما احتیاجی به «رفتار خاص» نداشت. ایرلندی بود، اهل دوبلین، بلد بود چطوری شوخی کنه، حرف فوتبال می‌زد و دوست داشت به جز خودش دهن بقیه هم بجنبه. آشنایی با آدمی مثل اون عالمی داشت، به خصوص واسه من. چون بابامون رفته بود، پیتر زن گرفته بود و تو اون خونه‌ی پر از زن من تنها بودم. این سالی بود که دعا می‌کردم چند سانت بلند‌تر بشم و فضای خالی پشت لبم را می‌تراشیدم تا شاید چیزی سبز بشه. این بود که رفاقت با آیدان با یک متر و هشتاد و هفت سانت قد و آن همه پشم و پیلی خوب بود. همه‌ی تنش مو داشت و کلی مسخرش می‌کرد، اما اون می‌خندید و می‌گفت راست می‌گی خودت رو چند کیلو لاغر کن. اگر بین خودمون بمونه باید بگم که درست می‌گفت. کلی اون‌وقت‌ها تپل‌مپل بود. اما آیدان تو روش می‌گفت، کاری نداشت که کلی نسبتا معروف بود. آدم روراستی بود، در عشق هم روراست بود. اما کلی ظرفیت نداشت، بعد هم آیدان همراه اون پسر خوشگله‌ی سینما دیدش و زدند به تیپ هم. اما بعد از رفتن آیدان معلوم بود کلی دوزاریش افتاده، چون خودش رو تو اتاق سابق پیتر که من اتاق بدن‌سازی کرده بودم حبس می‌کرد. اتاق را صاحاب شد و تمام روز پرده‌ها را می‌کشید، تو رختخواب می‌افتاد و فیلم‌های قدیمی سیاه و سفید تماشا می‌کرد. یادم میاد ازش پرسیدم: «چرا به اتاق سابق خودت نمی‌ری؟» قبلاً طبقه‌ی بالا اتاق کوچکی داشت که دوست‌های مدرسه‌ش روی دیواراش چیز نوشته بودند و سراسر دیوارها رو سیاه کرده بودن. بعد که رفت دانشگاه، مامان داد دیواراش را سفید کردن. باز پرسیدم: «چرا به اتاق خودت نمی‌ری؟ مگه اون اتاقت نیست؟» گفت: «نمی‌تونم تو یک اتاق هم بخوابم هم کار کنم. من اتاق کار لازم دارم.» طوری این رو گفت که انگار اتاق کار یکی از چیزهایی است که نمی‌شه بی اون زندگی کرد، مثل آب آشامیدنی. گفتم: «اما من باید ورزش کنم.» گفت: «تو چهارده سالته، هنوز بدنت فرم نگرفته. فقط باید مواظب باشی اون‌قدر زیاده‌روی نکنی که چشات کور شن.» این یک نمونه‌ی کلاسیک از حرفای کلی بود. همیشه بلد بود چطور حال آدم رو بگیره.

حالا کلی برگشته بود و من مجبور بودم وسایل ورزشم رو از اتاق پیتر بردارم و تو خونه هر جا می‌شد پخش و پلا کنم. صندلی وزنه‌برداری رو با وزنه‌ها تو اتاق خودم گذاشتم. دستگاه سفت‌کردن عضلات شکم را توی اتاق نشیمن گذاشتم. میله‌ی بارفیکس را بالای پله‌هایی که به در ورودی می‌رسید نصب کردم. و با این که بابت تصاحب اتاق پیتر از کلی دلخور بودم، گذاشتن وسایل ورزشی در جاهای مختلف من رو یاد تمرین‌های میدانی می‌انداخت و وقتی برای تمرین از این‌جا به آن‌جا می‌رفتم احساس می‌کردم راکی هستم. این کاری است که وسط فیلم‌های راکی می‌کنند؛ در یک سکانس دودقیقه‌ای نشان می‌دهند ظرف چند ماه چطور دوباره ورزیده شده و عضلاتش رشد کردن. نرمش که می‌کنی دلت می‌خواد زمان همان‌طور جادویی و سریع بگذره، مثل وقت‌هایی که آرزو می‌کنی نوجوانیت مثل سریال‌های تلویزیونی بگذره: یک صحنه در مدرسه، یک صحنه‌ی عاشقانه و بعد فارغ‌التحصیلی. اما از این تند‌تر و یواش‌تره. و بعضی اتفاق‌ها تو فکر آدم جا خوش می‌کنن و تبدیل می‌شن به یک شیء که تو زندگی می‌مونه، یک شیء مثل آباژور یا میز اتوکشی. همین جور می‌مونن و می‌تونی لمس‌شون کنی. ماجرای روزی که براتون تعریف می‌کنم از اون‌هاست.

برگردیم به بدن‌سازی. اول از اتاق خودم شروع می‌کنم، چهار بار بیست تا می‌زنم. بعد به دو می‌رم طبقه‌ی پایین سراغ شکم‌سفت‌کن. اگر تا حالا از این دستگاه‌ها ندیدین بگم که شبیه نصف یک کار تفریحی ین، نصف دوچرخه یا نصف تاب. باید روش دراز بکشین، دستا رو بالا ببرین، بعد بلند شین. آدم پول می‌ده که ورزش شکم چیز دیگه‌یی بشه، اما ورزش شکم ورزش شکمه. اما من ول‌کن نیستم و سعی می‌کنم روی اون دستگاه دویست تا بزنم، چهار تا پنجاه تایی. دردش بده. اینه که به چیزی فکر می‌کنم که حالم رو بگیره، مثل کلی، وقتی کفرم بالا میاد پنجاه تای آخرو راحت‌تر می‌زنم. می‌خواسم به اون نشون بدهم که اگر بخوام می‌تونم بدن سازی کنم. چون بین من و اون همیشه این بود که چون هر دو مون تپل بودیم، به هم کنایه می‌زدیم که دائم به چاقی فکر می‌کنیم. مثلا اگر کلی ناهار نمی‌خورد، من چیزی شبیه به این می‌گفتم: «باز رژیم گرفتی؟ تو که اصلاً چاق نیسی.» سعی می‌کردم کاری کنم که احساس بدبختی بکنه. و اگر او مرا روی دستگاه می‌دید ( مال کلی بود، اما هیچوقت ازش استفاده نمی‌کرد) چیزی شبیه به این می‌گفت: «جان، تو که هنوز رشدت کامل نیست. این چربیا خودش آب میشه. عجله ات چیه؟» خوش‌مون می‌اومد هم‌دیگر را اذیت کنیم. همان وقت‌ها بود که کلی خیلی چیزا راجع به دخترا می‌گفت. می‌گفت گول‌شان را نخورم چون هنوز خیلی بچه‌ام و رشدم کامل نشده. وقتی این حرفا رو می‌زد مثل مادرا می‌شد. و از این که شروع کرده بودم به نرمش و بدن‌سازی کفرش بالا می‌آمد. اگر وقتی وزنه دستم بود چشمش به من می‌افتاد، بنا می‌کرد داد کشیدن. می‌گفت هنوز بچه‌ام و خیلی زوده که مرد بشم. می‌دانم همه فکر می‌کنن کودنم، اما می‌فهمیدم همه‌اش به خاطر آیدان است، نه من. بیشتر روزا مواظب بودم طرف کلی آفتابی نشم.

خلاصه ورزش شکم که تمام می‌شد، می‌دویدم بالای پله‌ها سر وقت بازفیکس. میله طوری نصب شده بود که وقتی می‌رسیدم بالا، از شیشه مردم توی خیابان را می‌دیدم. این کار عمدی بود. راستش هیچ‌وقت کشته مرده‌ی بدن‌سازی نبودم، چیزی لازم بود که حواسم رو پرت کنه، یعنی از واقعیت اون دور کنه، وگرنه دیوونم می‌کرد. این بود که مردم را تماشا می‌کردم و چند وقت یک بار یکی از آن‌ها مرا از آن طرف شیشه می‌دید، کله‌ام را می‌دید که بالا پایین می‌رفت. باید قیافه‌شان را می‌دیدی. دوباره نگاه می‌کردند که بفهمند موضوع چیه. از خیابان مثل شعبده‌بازی بود. مثل حالت بی‌وزنی. برای آنتراکت دادن وسط برنامه‌ی سنگین روزانه منظره‌ی خوبی بود.

 اون صبحی که دارم می‌گم، فقط خیال داشتم بارفیکس بزنم و خیابان رو تماشا کنم – کاری به بقیه‌ی چیزا نداشتم. از روی دستگاه فوری آمدم طرف بارفیکس و دستهامو بهش گرفتم. نمی‌دونم چقدر واردین، اما وقتی آدم بارفیکس می‌زنه، انگشتاش رو به یک شکل غیر عادی می‌بینه: ناخن‌ها به طرف آدم هستن. مثل این که دست کسی دیگری است که می‌خواد صورت آدم رو لمس کنه. یادم میاد ناخنهام رو نگاه می‌کردم که سفید شده بودن چون خون رفته بود جاهای دیگه، و فکر می‌کردم عوضش براشون خوبه. می‌فهمین چی می‌خوام بگم؟ نه دوربین دستم بود، نه داشتم کنسرتو می‌نوشتم، اما عیبی نداشت. خون رو به جریان مینداختم و هدف همین بود، مگه نه؟ هر چی گردش خون رو تند کنه، هر چی آدم رو بالا ببره؛ دور از واقعیت.

بعد کول را دیدم که تو خیابان بود و به طرف خانه‌ی ما می‌آمد. کول را نمی‌شد از قلم انداخت، چون پوستش سیاه بود، قدش دو مترو دو و نیم سانت، و سنش چهارده سال بود. من فقط یک ماه بود باهاش آشنا شده بود، بعد از این که برای امتحان‌های تجدیدی به این مدرسه جدید رفته بود. اول تابستان تقریبا همه را رد شده بودم و این از آن مدرسه‌هایی بود که تو وقت کم خیلی چیزا رو تو مغز آدم فرو می‌کنن که ماه دسامبر بتونه دوباره امتحان بده. کول هم باید بیشتر درسا رو از نو می‌گذراند. اما عجیب این‌جا بود که هر کدوم تو درسای متفاوتی تجدید آورده بودیم. یادم میاد وقتی این را فهمیدم برام خیلی مضحک بود. این که دو نفر این قدر احمق باشند، اما نوع حماقت‌شون با هم فرق داشته باشه. این بود که من و کول فقط در یک کلاس با هم بودیم: هنرهای بازیگری، درسی که خیلی کمتر از اون که دل‌مون می‌خواست بازیگری داشت. هر دومون چون خیال می‌کردیم آسونه اون رو گرفته بودیم. اما بیشترش خوندن تاریخ سینما و تئآتر بود. چیزای خشک. خیلی حوصله‌م سر رفته بود تا کول از راه رسید، مثل همیشه دیر کرد، دو هفته از شروع کلاس گذشته بود. یک متر و نود. یادم میاد دفعه‌ی اول که دیدمش باورم نمی‌شد. همه‌ی سئوال‌های عادی رو ازش پرسیدم. گفتم اون بالا هوا چطوره؟ چطور واسه خود لباس پیدا می‌کنی؟ پدرمادرت قدبلندن؟ خواهر برادرات چطور؟ و کول گفت: «نه داداش، فقط منم که قدم بلنده.» معلوم بود همه همین چیزا رو ازش می‌پرسن. نمی‌خواستم حوصله‌اش روسر ببرم، اما عادت کردن بهش کار آسونی نیس. از اون که فکر کنی سخت‌تره. وقتی دیدمش یواش یواش تو خیابون راه میره هنوز عادت نکرده بودم. از بالای بارفیکس به نظرم مثل یک غول جادویی اومد. اون منو دید و دهنش واز موند، من خندیدم و میله رو ول کردم. معلوم نیست چرا هر وقت کول را می‌دیدم این‌قدر خوشحال می‌شدم. خوشحال! و این دفعه‌ی اولی بود که اومده بود خونه‌ی ما ؛ مثل این بود که به دوستی تازه مون مهر زده باشه. مثل چراغ سبز بود. نمی‌خواسم احساساتی بشم، اما راستش رو بگم نزدیک بود از پله‌ها سکندری بخورم. در رو باز کردم و گفتم: «چه خبر کول؟» با هم مثل همیشه دست دادیم. نمی‌تونم بگم چطوری، دست‌ها رو پایین می‌گرفتیم و بعد کنار هم جور خاصی که از دیدن کلیپ‌ها و شوهای رپ تو تلویزیون یاد گرفته بودیم راه می‌رفتیم. اما این طرز راه رفتن برامون شخصی بود. درسته که از تلویزیون یاد گرفته بودیم، اما خودمون چیزی بهش اضافه کرده بودیم.

کول مثل دیوونه‌ها خندید: «سلام داداش، انگار داشتی پرواز می‌کردی! قالیچه‌ی جادوت کو؟»

به میله‌ی بارفیکس اشاره کردم.

گفت: «هان، پس اینه. میخوای برا دخترا خوش‌هیکل بشی.» با این که هیچ‌وقت با دخترا موفق نبودم و اون می‌دونست. گفتم: «بیا تو، اما یواش بیا بالا، خواهرم خوابه. و مواظب باش داداش، می‌دونی که این سقفا کوتاهن! خوش اومدی.»

رفتیم بالا به اتاق نشیمن و مدتی راجع به اتفاق‌های مدرسه حرف زدیم. کول از اونایی بود که همیشه می‌خواست مثبت باشه. معمولا می‌گفت: «البته که دختره ازت خوشش میاد.» یا «نگران اون نباش، کاری به کارت نداره.» این بود که بعد از گپ زدن با کول خیال می‌کردی شاه همه‌ی دنیایی، اما اون بود که کله‌ش تو آسمونا بود. یادم میاد داشت راجع به من چیزای خوب می‌گفت، و من نگاش می‌کردم و از خودم متشکر بودم، انگار قد بلندی اون به من مربوط بود. بعد زد به سرم که کول رو به کلی نشون بدم.

گفتم: «همین جا باش، می‌خوام کسی رو بیارم. یه دقه صبر کن.»

چند دفعه در اتاق کلی را زدم، اما البته اون جواب نداد، این بود که درو کمی باز کردم. چه بوی گندی می‌اومد. فکر نمی‌کنم از وقتی اومده بود ملافه‌ها رو عوض کرده بود. خواب بود، اما ویودئو رو خاموش نکرده بود و فیلم قدیمی و سیاه و سفیدی که گذاشته بود رو هنوز نشون می‌داد. اسمش «داستان فیلادلفیا» بود.

گاهی این فیلم رو روزی سه دفعه نگاه می‌کرد. اگه می‌اومدم تو اتاقش چیزی شبیه به این می‌گفت: «جیمز استوارت رو می‌بینی؟ مرد یعنی این. قدبلند، خوش‌تیپ...» یا اگه اون یکی هنرپیشه رو صحنه بود می‌گفت: «مرد باید این جوری لباس بپوشه. دوخت کت و شلوارو می‌بینی؟» من بی‌خیال فیلم بودم و هر کی توش بازی می‌کرد. کلی همش از چیزایی حرف می‌زد که برا من مهم نبود. اما نمی‌دونم چرا دلم می‌خواست کول را ببینه. نمی‌دونم من بیشتر از این کار خوشم می‌اومد یا اون. شاید هیچ کدوم. اما من اصرار داشتم. گفتم: «کلی! کلی! می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.»

 تکان نخورد، اما من ادامه دادم. اون‌قدر دلم می‌خواست کول رو ببینه که خودم تعجب می‌کردم. پرسید: «چیه؟ بهم بگو ببینم چیه؟» اما من می‌خواستم بی‌هشدار کول رو ببینه، همون جوری که خودم دفعه‌ی اول دیده بودم: مثل یک مجسمه‌ی متحرک وارد اتاق شد – مثل یک چیز عالی که زنده شده باشه. آخر کلی هیکل گنده‌ش رو از لای پتو بیرن کشید. گفت: «خیله خب پاشدم. بهتره چیز خوبی باشه.»

بعد به من چشم‌غره رفت و همراهم آمد اتاق نشیمن. وسط راه غر می‌زد: «بهتره چیز خوبی باشه.» و من جواب می‌دادم بهتره دهنشو ببنده و بیاد ببینه.

می‌دونم بعضیا میگن وقتی اون اتفاق افتاد قیافت اون‌قدر تماشایی بود که هیچوقت یادم نمی‌ره... و نصف وقتا بیخودی می‌گن، اما من بیخود نمی‌گم. هنوزم اگه چشمامو ببندم قیافه‌ی کلی رو می‌تونم ببینم. محشر بود! دیدم گوشه‌های لباش به سمت بالا تاب خورد، مثل یک تکه میوه، از این ور به اون ور صورتش. جوری لبخند زد که از وقتی برگشته بود تو صورتش ندیده بودم، اصلاً هیچ‌وقت ندیده بودم. نمی‌خوام بگم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینم، چون این حرفا شگون نداره. تو اون فیلمی که همیشه نگاه می‌کرد، زن لب‌نازکی می‌گفت: «آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه بفهمه آدما چه جوری ین.» معمولاً از این جور فیلما خوشم نمیاد – هیچ اتفاقی توشون نمیافته، همه چی کند می‌گذره – اما به نظرم می‌اومد زن لب‌نازکه راس می‌گه. از این گذشته به من ربطی نداره که بگم دیگه هیچ‌وقت اون جور لبخندو تو صورت کلی نمی‌بینم - از کجا بدونم؟- اما به نظرم یه لبخند یکی‌یک‌دونه می‌اومد. فقط هم لبخند نبود، چشماشم بود که مرطوب شده بود، مثل این که می‌خواس گریه کنه. یک هفته‌ی پیشش راجع به برادرای لومیر تو فرانسه خونده بودم – اونایی که دفعه‌ی اول فیلما رو تو پاریس یا نمی‌دونم کجا دیده بودن قیافه‌شون این جوری شده بوده؟ تو تاریکی آدمای یه بعدی رو می‌دیدن که راه می‌رفتن، حرکت قطارای یک بعدی و بخار دروغی رو تماشا می‌کردن – اونا هم لبخند می‌زدن؟ صورت کلی. گفتم که هیچ وقت یادم نمی‌ره و نرفته. بعد عوض شد. انگار که چیزی یادش اومده باشه؛ مثلاً چراغو روشن گذاشته باشه یا کلیدو جا گذاشته باشه؛ و اون حالتی که گفتم از بین رفت.

همه ساکت مانده بودیم. بعد من گفتم: «نیگا کن دوستم کول چه قدبلنده!»

کول گفت: «سلام.» معلوم بود خجالت می‌کشه، از دیدن کلی تپل با اون مچ پاهای کلفت. چشمشو دوخته بود به زمین.

کلی گفت: «آره، خیلی قدت بلنده.»

کول خندید.

«قدت چقدره؟ دو متر؟»

کول گفت: «دو متر و دو و نیم سانت.» و شانه بالا انداخت. انگار حالا دلش نمی‌خواست قدش اینقدر باشه. فکر کردم شاید قبلاً هم نمی‌خواسته.

کلی سری تکان داد و سوت کشید. «چند سالته؟»

«چهارده سال.»

کلی یک سوت دیگه کشید. «نمیشه باور کرد. بقیه‌ی فامیلت هم مثل خودتن؟»

«نه، فقط منم که... مادرم قدش یک و شصت و پنجه.»

«باید بگم که قدت خیلی بلنده کول.»

«بله.»

کلی پرسید: «تو مدرسه مجبورت می‌کنن بسکت بازی کنی؟» که احمقانه ترین سئوال بود، یک کمی هم بوی نژاد پرستی می‌داد. ترسیدم کول بدش بیاد، اما اون لبخند زد.

«اونا می‌خوان، اما من بد بازی می‌کنم. افتضاح می‌کنم.»

«دو متر و دو و نیم سانت. مگه میشه؟»

دستش رو دراز کرد و زد به آرنج کول، بعد خودش رو کشید کنار. کارش عجیب بود. چشماش مرطوب بودن. باز مثل صفحه‌ای که خط برداشته باشه تکرار کرد: «چهارده سالته؟ فکر نمی‌کردم دیگه همچین هیکل‌هایی باشه. قدت خیلی بلنده کول.»

کول چشم دوخته بود به زمین، نمی‌دونست چه کار کنه و من تو دلم می‌گفتم خدایا کاش کلی رو نیاورده بودم.

«آره، قدم بلنده. نمی‌دونم چطوری این‌قدر بلند شدم. شدم دیگه.»

بعد کلی یک دفعه گفت: «می‌دونی، من فیلم می‌سازم.»

حالا به نظرم میاد که می‌خواس حرفو به خودش بکشونه، به جایی که می‌دونست هر چیز چه طوری یه، و چه معنی‌ای داره. این روزا من خودم خیلی این کارو می‌کنم، اما اون وقت ازش خوشم نیومد. چرا نمی‌تونست کول رو به حال خودش بذاره؟

ابروی کول بالا رفت: «راس راسی؟»

«آره، راس راسی. قراره اولین فیلم بلندمو بسازم. باورت می‌شه.»

کول گفت: «خب، چه عالی، آره باور می‌کنم.» اما از ریختش معلوم بود باور نکرده.

بعد کلی گفت: «یه مرد قد بلند مثل تو، باید تو فیلم بعدیم یه جایی واست پیدا کنم، نه؟»

کول باز شونه بالا انداخت، یعنی اگه پیدا کنه خوبه، اگرم نکنه عیبی نداره. کول خیلی قدبلنده، اما مثل آب زلاله. وقتی بهش نیگا می‌کنی، فکر می‌کنی هیچ جا جاش نیس، اما همه جا جاشه. من اون رو این جوری یادم میاد.

کلی گفت: «می‌تونم صد تا نقش واست پیدا کنم. صد تا کار.»

این را گفت، سرش رو برا خودش تکون داد و رفت، و چند دقیقه بعد صدای راه انداختن فیلم رو شنیدم که از سر شروع می‌شد و صدای آهنگ شروعش میومد..

کول گفت: «دختر خوبیه.» چون همیشه می‌خواس حرف درستی زده باشه. بعد گفت: «بیا بریم بالا موزیک بذاریم.»

فکر می‌کنم کول اون روز برام کار بزرگی کرد. اما هر وقت می‌خوام ببینم چی بود فقط تصویر ساقای بلندش یادم میاد که جلوی من از پله بالا می‌رفت، و دس بزرگش روی هره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:42  توسط حسین | 

فقط منم که...


 زدی اسمیت رمان‌نویس 32 ‌ساله‌ی انگلیسی که تاکنون سه رمان و چند مجموعه‌داستان کوتاه به چاپ رسانده، یکی از مطرح‌ترین نویسندگان معاصر انگلستان است. زدی که مادرش اهل جاماییکا و پدرش انگلیسی است، نخستین رمان خود «دندان‌های سفید» را در سال 2000 منتشر کرد، رمانی پرفروش که در بیش‌تر کشورهای جهان با موفقیت روبه‌رو گردید و برنده‌ی چند جایزه شد. دومین رمان او «امضاء‌جمع‌کن» در سال 2002 به چاپ رسید، و آخرین اثرش «درباره‌ی زیبایی» سال گذشته برنده‌ی جایزه‌ی «آرنج» برای ادبیات داستانی شد.

 

کلی خواهرم بود و شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند. او خیلی از من بزرگ‌تره و آن‌وقت‌ها قرار بود وارد سینما بشه، آن هم برای کارگردانی، این بود که همه هواش را داشتند. از این گذشته تنها دختر خانواده بود و این که براش اتفاقی افتاده بود و مدتی را در خانه‌ی پدری می‌گذراند، خیلی مهم بود. اگر من جایی گند می‌زدم، اون‌قدرها مهم نبود. وقتی کلی خانه بود، باید نک پنجه راه می‌رفتی و حتی وسط عصر صدات را پایین می‌آوردی. مادرمان کانادایی است – نمی‌دانم چرا این را گفتم، به جز این که شاید نظرش را درباره‌ی کلی توجیه کند: زرنگ‌ها مخصوص اند. این جمله‌ی الکی را سر هم کرده بود و معنی اش این بود که با آدم‌های باهوش و با استعداد باید جور خاصی رفتار کرد. انگار مرضی چیزی دارند. باید با جبهه‌ی کانادایی خانواده‌ی ما آشنا شوید تا بفهمید این جمله چقدر به نظر مامان خوب و گویاست. یادم میاد وقتی چهارده سالم بود فکر می‌کردم جمله‌ی گندی است، حتی حالا هم بوی گندش تو ذوق می‌زند. اما برای مادرم کلی یک سیاره‌ی آسمانی بود که بر زندگی ما سقوط کرده و هیچ کس نمی‌دانست چطور به آن‌جا آمده و بزرگی سوراخی که ایجاد کرده چقدر خواهد بود. وضع من در مدرسه هیچ‌وقت تعریفی نداشت، برادر بزرگم پیتر هم همین‌طور بود. بعد کلی از راه رسید و مادرم همه را مجبور کرد ساکت باشیم تا از خواب نپرد، مثل خانواده‌ای که پانتومیم بازی می‌کنند دست‌هامان را تکان بدهیم و کفش‌هامان را در بیاریم.

یاد یک روز صبح می‌افتم. داشتم یواش تو آشپزخانه راه می‌رفتم، می‌خواستم صبحانه درست کنم، کشوها را یواش باز می‌کردم و رفتارم جوری بود که انگار نیستم. تو این دو هفته‌ای که کلی برگشته همش همین طور بودم. به نظرم میومد همه‌ی زندگیم این جوری بوده. کلی اوایل امسال با این پسره آیدان زندگی می‌کرد. اسباب اثاثیه و همه چیز خریده بودند. بعد کلی سرش کلاه گذاشت و آیدان گذاشت رفت. علاوه بر این که کلی برگشته بود خانه، از این بابت هم حیف شد که آیدان تنها دوست پسر کلی بود که می‌شد باهاش رفیق شد. آیدان کارش درست بود. از اینش خوشم میومد که زرنگ بود، اما احتیاجی به «رفتار خاص» نداشت. ایرلندی بود، اهل دوبلین، بلد بود چطوری شوخی کنه، حرف فوتبال می‌زد و دوست داشت به جز خودش دهن بقیه هم بجنبه. آشنایی با آدمی مثل اون عالمی داشت، به خصوص واسه من. چون بابامون رفته بود، پیتر زن گرفته بود و تو اون خونه‌ی پر از زن من تنها بودم. این سالی بود که دعا می‌کردم چند سانت بلند‌تر بشم و فضای خالی پشت لبم را می‌تراشیدم تا شاید چیزی سبز بشه. این بود که رفاقت با آیدان با یک متر و هشتاد و هفت سانت قد و آن همه پشم و پیلی خوب بود. همه‌ی تنش مو داشت و کلی مسخرش می‌کرد، اما اون می‌خندید و می‌گفت راست می‌گی خودت رو چند کیلو لاغر کن. اگر بین خودمون بمونه باید بگم که درست می‌گفت. کلی اون‌وقت‌ها تپل‌مپل بود. اما آیدان تو روش می‌گفت، کاری نداشت که کلی نسبتا معروف بود. آدم روراستی بود، در عشق هم روراست بود. اما کلی ظرفیت نداشت، بعد هم آیدان همراه اون پسر خوشگله‌ی سینما دیدش و زدند به تیپ هم. اما بعد از رفتن آیدان معلوم بود کلی دوزاریش افتاده، چون خودش رو تو اتاق سابق پیتر که من اتاق بدن‌سازی کرده بودم حبس می‌کرد. اتاق را صاحاب شد و تمام روز پرده‌ها را می‌کشید، تو رختخواب می‌افتاد و فیلم‌های قدیمی سیاه و سفید تماشا می‌کرد. یادم میاد ازش پرسیدم: «چرا به اتاق سابق خودت نمی‌ری؟» قبلاً طبقه‌ی بالا اتاق کوچکی داشت که دوست‌های مدرسه‌ش روی دیواراش چیز نوشته بودند و سراسر دیوارها رو سیاه کرده بودن. بعد که رفت دانشگاه، مامان داد دیواراش را سفید کردن. باز پرسیدم: «چرا به اتاق خودت نمی‌ری؟ مگه اون اتاقت نیست؟» گفت: «نمی‌تونم تو یک اتاق هم بخوابم هم کار کنم. من اتاق کار لازم دارم.» طوری این رو گفت که انگار اتاق کار یکی از چیزهایی است که نمی‌شه بی اون زندگی کرد، مثل آب آشامیدنی. گفتم: «اما من باید ورزش کنم.» گفت: «تو چهارده سالته، هنوز بدنت فرم نگرفته. فقط باید مواظب باشی اون‌قدر زیاده‌روی نکنی که چشات کور شن.» این یک نمونه‌ی کلاسیک از حرفای کلی بود. همیشه بلد بود چطور حال آدم رو بگیره.

حالا کلی برگشته بود و من مجبور بودم وسایل ورزشم رو از اتاق پیتر بردارم و تو خونه هر جا می‌شد پخش و پلا کنم. صندلی وزنه‌برداری رو با وزنه‌ها تو اتاق خودم گذاشتم. دستگاه سفت‌کردن عضلات شکم را توی اتاق نشیمن گذاشتم. میله‌ی بارفیکس را بالای پله‌هایی که به در ورودی می‌رسید نصب کردم. و با این که بابت تصاحب اتاق پیتر از کلی دلخور بودم، گذاشتن وسایل ورزشی در جاهای مختلف من رو یاد تمرین‌های میدانی می‌انداخت و وقتی برای تمرین از این‌جا به آن‌جا می‌رفتم احساس می‌کردم راکی هستم. این کاری است که وسط فیلم‌های راکی می‌کنند؛ در یک سکانس دودقیقه‌ای نشان می‌دهند ظرف چند ماه چطور دوباره ورزیده شده و عضلاتش رشد کردن. نرمش که می‌کنی دلت می‌خواد زمان همان‌طور جادویی و سریع بگذره، مثل وقت‌هایی که آرزو می‌کنی نوجوانیت مثل سریال‌های تلویزیونی بگذره: یک صحنه در مدرسه، یک صحنه‌ی عاشقانه و بعد فارغ‌التحصیلی. اما از این تند‌تر و یواش‌تره. و بعضی اتفاق‌ها تو فکر آدم جا خوش می‌کنن و تبدیل می‌شن به یک شیء که تو زندگی می‌مونه، یک شیء مثل آباژور یا میز اتوکشی. همین جور می‌مونن و می‌تونی لمس‌شون کنی. ماجرای روزی که براتون تعریف می‌کنم از اون‌هاست.

برگردیم به بدن‌سازی. اول از اتاق خودم شروع می‌کنم، چهار بار بیست تا می‌زنم. بعد به دو می‌رم طبقه‌ی پایین سراغ شکم‌سفت‌کن. اگر تا حالا از این دستگاه‌ها ندیدین بگم که شبیه نصف یک کار تفریحی ین، نصف دوچرخه یا نصف تاب. باید روش دراز بکشین، دستا رو بالا ببرین، بعد بلند شین. آدم پول می‌ده که ورزش شکم چیز دیگه‌یی بشه، اما ورزش شکم ورزش شکمه. اما من ول‌کن نیستم و سعی می‌کنم روی اون دستگاه دویست تا بزنم، چهار تا پنجاه تایی. دردش بده. اینه که به چیزی فکر می‌کنم که حالم رو بگیره، مثل کلی، وقتی کفرم بالا میاد پنجاه تای آخرو راحت‌تر می‌زنم. می‌خواسم به اون نشون بدهم که اگر بخوام می‌تونم بدن سازی کنم. چون بین من و اون همیشه این بود که چون هر دو مون تپل بودیم، به هم کنایه می‌زدیم که دائم به چاقی فکر می‌کنیم. مثلا اگر کلی ناهار نمی‌خورد، من چیزی شبیه به این می‌گفتم: «باز رژیم گرفتی؟ تو که اصلاً چاق نیسی.» سعی می‌کردم کاری کنم که احساس بدبختی بکنه. و اگر او مرا روی دستگاه می‌دید ( مال کلی بود، اما هیچوقت ازش استفاده نمی‌کرد) چیزی شبیه به این می‌گفت: «جان، تو که هنوز رشدت کامل نیست. این چربیا خودش آب میشه. عجله ات چیه؟» خوش‌مون می‌اومد هم‌دیگر را اذیت کنیم. همان وقت‌ها بود که کلی خیلی چیزا راجع به دخترا می‌گفت. می‌گفت گول‌شان را نخورم چون هنوز خیلی بچه‌ام و رشدم کامل نشده. وقتی این حرفا رو می‌زد مثل مادرا می‌شد. و از این که شروع کرده بودم به نرمش و بدن‌سازی کفرش بالا می‌آمد. اگر وقتی وزنه دستم بود چشمش به من می‌افتاد، بنا می‌کرد داد کشیدن. می‌گفت هنوز بچه‌ام و خیلی زوده که مرد بشم. می‌دانم همه فکر می‌کنن کودنم، اما می‌فهمیدم همه‌اش به خاطر آیدان است، نه من. بیشتر روزا مواظب بودم طرف کلی آفتابی نشم.

خلاصه ورزش شکم که تمام می‌شد، می‌دویدم بالای پله‌ها سر وقت بازفیکس. میله طوری نصب شده بود که وقتی می‌رسیدم بالا، از شیشه مردم توی خیابان را می‌دیدم. این کار عمدی بود. راستش هیچ‌وقت کشته مرده‌ی بدن‌سازی نبودم، چیزی لازم بود که حواسم رو پرت کنه، یعنی از واقعیت اون دور کنه، وگرنه دیوونم می‌کرد. این بود که مردم را تماشا می‌کردم و چند وقت یک بار یکی از آن‌ها مرا از آن طرف شیشه می‌دید، کله‌ام را می‌دید که بالا پایین می‌رفت. باید قیافه‌شان را می‌دیدی. دوباره نگاه می‌کردند که بفهمند موضوع چیه. از خیابان مثل شعبده‌بازی بود. مثل حالت بی‌وزنی. برای آنتراکت دادن وسط برنامه‌ی سنگین روزانه منظره‌ی خوبی بود.

 اون صبحی که دارم می‌گم، فقط خیال داشتم بارفیکس بزنم و خیابان رو تماشا کنم – کاری به بقیه‌ی چیزا نداشتم. از روی دستگاه فوری آمدم طرف بارفیکس و دستهامو بهش گرفتم. نمی‌دونم چقدر واردین، اما وقتی آدم بارفیکس می‌زنه، انگشتاش رو به یک شکل غیر عادی می‌بینه: ناخن‌ها به طرف آدم هستن. مثل این که دست کسی دیگری است که می‌خواد صورت آدم رو لمس کنه. یادم میاد ناخنهام رو نگاه می‌کردم که سفید شده بودن چون خون رفته بود جاهای دیگه، و فکر می‌کردم عوضش براشون خوبه. می‌فهمین چی می‌خوام بگم؟ نه دوربین دستم بود، نه داشتم کنسرتو می‌نوشتم، اما عیبی نداشت. خون رو به جریان مینداختم و هدف همین بود، مگه نه؟ هر چی گردش خون رو تند کنه، هر چی آدم رو بالا ببره؛ دور از واقعیت.

بعد کول را دیدم که تو خیابان بود و به طرف خانه‌ی ما می‌آمد. کول را نمی‌شد از قلم انداخت، چون پوستش سیاه بود، قدش دو مترو دو و نیم سانت، و سنش چهارده سال بود. من فقط یک ماه بود باهاش آشنا شده بود، بعد از این که برای امتحان‌های تجدیدی به این مدرسه جدید رفته بود. اول تابستان تقریبا همه را رد شده بودم و این از آن مدرسه‌هایی بود که تو وقت کم خیلی چیزا رو تو مغز آدم فرو می‌کنن که ماه دسامبر بتونه دوباره امتحان بده. کول هم باید بیشتر درسا رو از نو می‌گذراند. اما عجیب این‌جا بود که هر کدوم تو درسای متفاوتی تجدید آورده بودیم. یادم میاد وقتی این را فهمیدم برام خیلی مضحک بود. این که دو نفر این قدر احمق باشند، اما نوع حماقت‌شون با هم فرق داشته باشه. این بود که من و کول فقط در یک کلاس با هم بودیم: هنرهای بازیگری، درسی که خیلی کمتر از اون که دل‌مون می‌خواست بازیگری داشت. هر دومون چون خیال می‌کردیم آسونه اون رو گرفته بودیم. اما بیشترش خوندن تاریخ سینما و تئآتر بود. چیزای خشک. خیلی حوصله‌م سر رفته بود تا کول از راه رسید، مثل همیشه دیر کرد، دو هفته از شروع کلاس گذشته بود. یک متر و نود. یادم میاد دفعه‌ی اول که دیدمش باورم نمی‌شد. همه‌ی سئوال‌های عادی رو ازش پرسیدم. گفتم اون بالا هوا چطوره؟ چطور واسه خود لباس پیدا می‌کنی؟ پدرمادرت قدبلندن؟ خواهر برادرات چطور؟ و کول گفت: «نه داداش، فقط منم که قدم بلنده.» معلوم بود همه همین چیزا رو ازش می‌پرسن. نمی‌خواستم حوصله‌اش روسر ببرم، اما عادت کردن بهش کار آسونی نیس. از اون که فکر کنی سخت‌تره. وقتی دیدمش یواش یواش تو خیابون راه میره هنوز عادت نکرده بودم. از بالای بارفیکس به نظرم مثل یک غول جادویی اومد. اون منو دید و دهنش واز موند، من خندیدم و میله رو ول کردم. معلوم نیست چرا هر وقت کول را می‌دیدم این‌قدر خوشحال می‌شدم. خوشحال! و این دفعه‌ی اولی بود که اومده بود خونه‌ی ما ؛ مثل این بود که به دوستی تازه مون مهر زده باشه. مثل چراغ سبز بود. نمی‌خواسم احساساتی بشم، اما راستش رو بگم نزدیک بود از پله‌ها سکندری بخورم. در رو باز کردم و گفتم: «چه خبر کول؟» با هم مثل همیشه دست دادیم. نمی‌تونم بگم چطوری، دست‌ها رو پایین می‌گرفتیم و بعد کنار هم جور خاصی که از دیدن کلیپ‌ها و شوهای رپ تو تلویزیون یاد گرفته بودیم راه می‌رفتیم. اما این طرز راه رفتن برامون شخصی بود. درسته که از تلویزیون یاد گرفته بودیم، اما خودمون چیزی بهش اضافه کرده بودیم.

کول مثل دیوونه‌ها خندید: «سلام داداش، انگار داشتی پرواز می‌کردی! قالیچه‌ی جادوت کو؟»

به میله‌ی بارفیکس اشاره کردم.

گفت: «هان، پس اینه. میخوای برا دخترا خوش‌هیکل بشی.» با این که هیچ‌وقت با دخترا موفق نبودم و اون می‌دونست. گفتم: «بیا تو، اما یواش بیا بالا، خواهرم خوابه. و مواظب باش داداش، می‌دونی که این سقفا کوتاهن! خوش اومدی.»

رفتیم بالا به اتاق نشیمن و مدتی راجع به اتفاق‌های مدرسه حرف زدیم. کول از اونایی بود که همیشه می‌خواست مثبت باشه. معمولا می‌گفت: «البته که دختره ازت خوشش میاد.» یا «نگران اون نباش، کاری به کارت نداره.» این بود که بعد از گپ زدن با کول خیال می‌کردی شاه همه‌ی دنیایی، اما اون بود که کله‌ش تو آسمونا بود. یادم میاد داشت راجع به من چیزای خوب می‌گفت، و من نگاش می‌کردم و از خودم متشکر بودم، انگار قد بلندی اون به من مربوط بود. بعد زد به سرم که کول رو به کلی نشون بدم.

گفتم: «همین جا باش، می‌خوام کسی رو بیارم. یه دقه صبر کن.»

چند دفعه در اتاق کلی را زدم، اما البته اون جواب نداد، این بود که درو کمی باز کردم. چه بوی گندی می‌اومد. فکر نمی‌کنم از وقتی اومده بود ملافه‌ها رو عوض کرده بود. خواب بود، اما ویودئو رو خاموش نکرده بود و فیلم قدیمی و سیاه و سفیدی که گذاشته بود رو هنوز نشون می‌داد. اسمش «داستان فیلادلفیا» بود.

گاهی این فیلم رو روزی سه دفعه نگاه می‌کرد. اگه می‌اومدم تو اتاقش چیزی شبیه به این می‌گفت: «جیمز استوارت رو می‌بینی؟ مرد یعنی این. قدبلند، خوش‌تیپ...» یا اگه اون یکی هنرپیشه رو صحنه بود می‌گفت: «مرد باید این جوری لباس بپوشه. دوخت کت و شلوارو می‌بینی؟» من بی‌خیال فیلم بودم و هر کی توش بازی می‌کرد. کلی همش از چیزایی حرف می‌زد که برا من مهم نبود. اما نمی‌دونم چرا دلم می‌خواست کول را ببینه. نمی‌دونم من بیشتر از این کار خوشم می‌اومد یا اون. شاید هیچ کدوم. اما من اصرار داشتم. گفتم: «کلی! کلی! می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.»

 تکان نخورد، اما من ادامه دادم. اون‌قدر دلم می‌خواست کول رو ببینه که خودم تعجب می‌کردم. پرسید: «چیه؟ بهم بگو ببینم چیه؟» اما من می‌خواستم بی‌هشدار کول رو ببینه، همون جوری که خودم دفعه‌ی اول دیده بودم: مثل یک مجسمه‌ی متحرک وارد اتاق شد – مثل یک چیز عالی که زنده شده باشه. آخر کلی هیکل گنده‌ش رو از لای پتو بیرن کشید. گفت: «خیله خب پاشدم. بهتره چیز خوبی باشه.»

بعد به من چشم‌غره رفت و همراهم آمد اتاق نشیمن. وسط راه غر می‌زد: «بهتره چیز خوبی باشه.» و من جواب می‌دادم بهتره دهنشو ببنده و بیاد ببینه.

می‌دونم بعضیا میگن وقتی اون اتفاق افتاد قیافت اون‌قدر تماشایی بود که هیچوقت یادم نمی‌ره... و نصف وقتا بیخودی می‌گن، اما من بیخود نمی‌گم. هنوزم اگه چشمامو ببندم قیافه‌ی کلی رو می‌تونم ببینم. محشر بود! دیدم گوشه‌های لباش به سمت بالا تاب خورد، مثل یک تکه میوه، از این ور به اون ور صورتش. جوری لبخند زد که از وقتی برگشته بود تو صورتش ندیده بودم، اصلاً هیچ‌وقت ندیده بودم. نمی‌خوام بگم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینم، چون این حرفا شگون نداره. تو اون فیلمی که همیشه نگاه می‌کرد، زن لب‌نازکی می‌گفت: «آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه بفهمه آدما چه جوری ین.» معمولاً از این جور فیلما خوشم نمیاد – هیچ اتفاقی توشون نمیافته، همه چی کند می‌گذره – اما به نظرم می‌اومد زن لب‌نازکه راس می‌گه. از این گذشته به من ربطی نداره که بگم دیگه هیچ‌وقت اون جور لبخندو تو صورت کلی نمی‌بینم - از کجا بدونم؟- اما به نظرم یه لبخند یکی‌یک‌دونه می‌اومد. فقط هم لبخند نبود، چشماشم بود که مرطوب شده بود، مثل این که می‌خواس گریه کنه. یک هفته‌ی پیشش راجع به برادرای لومیر تو فرانسه خونده بودم – اونایی که دفعه‌ی اول فیلما رو تو پاریس یا نمی‌دونم کجا دیده بودن قیافه‌شون این جوری شده بوده؟ تو تاریکی آدمای یه بعدی رو می‌دیدن که راه می‌رفتن، حرکت قطارای یک بعدی و بخار دروغی رو تماشا می‌کردن – اونا هم لبخند می‌زدن؟ صورت کلی. گفتم که هیچ وقت یادم نمی‌ره و نرفته. بعد عوض شد. انگار که چیزی یادش اومده باشه؛ مثلاً چراغو روشن گذاشته باشه یا کلیدو جا گذاشته باشه؛ و اون حالتی که گفتم از بین رفت.

همه ساکت مانده بودیم. بعد من گفتم: «نیگا کن دوستم کول چه قدبلنده!»

کول گفت: «سلام.» معلوم بود خجالت می‌کشه، از دیدن کلی تپل با اون مچ پاهای کلفت. چشمشو دوخته بود به زمین.

کلی گفت: «آره، خیلی قدت بلنده.»

کول خندید.

«قدت چقدره؟ دو متر؟»

کول گفت: «دو متر و دو و نیم سانت.» و شانه بالا انداخت. انگار حالا دلش نمی‌خواست قدش اینقدر باشه. فکر کردم شاید قبلاً هم نمی‌خواسته.

کلی سری تکان داد و سوت کشید. «چند سالته؟»

«چهارده سال.»

کلی یک سوت دیگه کشید. «نمیشه باور کرد. بقیه‌ی فامیلت هم مثل خودتن؟»

«نه، فقط منم که... مادرم قدش یک و شصت و پنجه.»

«باید بگم که قدت خیلی بلنده کول.»

«بله.»

کلی پرسید: «تو مدرسه مجبورت می‌کنن بسکت بازی کنی؟» که احمقانه ترین سئوال بود، یک کمی هم بوی نژاد پرستی می‌داد. ترسیدم کول بدش بیاد، اما اون لبخند زد.

«اونا می‌خوان، اما من بد بازی می‌کنم. افتضاح می‌کنم.»

«دو متر و دو و نیم سانت. مگه میشه؟»

دستش رو دراز کرد و زد به آرنج کول، بعد خودش رو کشید کنار. کارش عجیب بود. چشماش مرطوب بودن. باز مثل صفحه‌ای که خط برداشته باشه تکرار کرد: «چهارده سالته؟ فکر نمی‌کردم دیگه همچین هیکل‌هایی باشه. قدت خیلی بلنده کول.»

کول چشم دوخته بود به زمین، نمی‌دونست چه کار کنه و من تو دلم می‌گفتم خدایا کاش کلی رو نیاورده بودم.

«آره، قدم بلنده. نمی‌دونم چطوری این‌قدر بلند شدم. شدم دیگه.»

بعد کلی یک دفعه گفت: «می‌دونی، من فیلم می‌سازم.»

حالا به نظرم میاد که می‌خواس حرفو به خودش بکشونه، به جایی که می‌دونست هر چیز چه طوری یه، و چه معنی‌ای داره. این روزا من خودم خیلی این کارو می‌کنم، اما اون وقت ازش خوشم نیومد. چرا نمی‌تونست کول رو به حال خودش بذاره؟

ابروی کول بالا رفت: «راس راسی؟»

«آره، راس راسی. قراره اولین فیلم بلندمو بسازم. باورت می‌شه.»

کول گفت: «خب، چه عالی، آره باور می‌کنم.» اما از ریختش معلوم بود باور نکرده.

بعد کلی گفت: «یه مرد قد بلند مثل تو، باید تو فیلم بعدیم یه جایی واست پیدا کنم، نه؟»

کول باز شونه بالا انداخت، یعنی اگه پیدا کنه خوبه، اگرم نکنه عیبی نداره. کول خیلی قدبلنده، اما مثل آب زلاله. وقتی بهش نیگا می‌کنی، فکر می‌کنی هیچ جا جاش نیس، اما همه جا جاشه. من اون رو این جوری یادم میاد.

کلی گفت: «می‌تونم صد تا نقش واست پیدا کنم. صد تا کار.»

این را گفت، سرش رو برا خودش تکون داد و رفت، و چند دقیقه بعد صدای راه انداختن فیلم رو شنیدم که از سر شروع می‌شد و صدای آهنگ شروعش میومد..

کول گفت: «دختر خوبیه.» چون همیشه می‌خواس حرف درستی زده باشه. بعد گفت: «بیا بریم بالا موزیک بذاریم.»

فکر می‌کنم کول اون روز برام کار بزرگی کرد. اما هر وقت می‌خوام ببینم چی بود فقط تصویر ساقای بلندش یادم میاد که جلوی من از پله بالا می‌رفت، و دس بزرگش روی هره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:42  توسط حسین | 

بادِ زمينی


سال‌های سال یک داستان‌نویسِ ژاپنی را تحسین می‌کردم و به خواهشِ من، یک نفر این قرار ملاقات را میان من و او آماده کرد. ما الان در یکی از رستوران‌های توکیو مشغول غذا خوردن هستیم. داستان‌نویس، یک‌دفعه، دستش را به طرف کیفی که همراهش آورده بود دراز کرد و یک عینک آفتابی از آن بیرون ‌آورد و به چشم زد.

حالا: ما دو نفر روبه‌روی هم نشسته‌ایم و او عینکی آفتابی بر چشم دارد. همه‌ی رستوران دارند ما را نگاه می‌کنند. من جوری رفتار می‌کنم که انگار خیلی طبیعی است که آدم در رستوران عینک آفتابی به چشم بزند، امّا به‌آرامی و بدون عصبانیت این فکر را در او القاء می‌کنم که: لطفاً اون عینک مسخره رو بگذار کنار!

حتّا یک کلمه هم درباره‌ی اینکه عینک آفتابی به چشم زده به زبان نیاوردم. صورتم هم نشان نمی‌داد که به چی فکر می‌کنم. من خیلی قبولش داشتم. دوست نداشتم موقع شام خوردن آن عینک روی چشمش باشد. فقط فکرم را به او القاء کردم. تقریباً سه دقیقه‌ی بعد او یک‌دفعه، همان‌طور که یک‌دفعه عینک را به چشم زده بود، آن را از چشمش برداشت و گذاشتش داخلِ کیف ... خوب شد.

بعد درباره‌ی زلزله‌ی بزرگی که چند روز پیش توی توکیو آمده بود صحبت کرد. گفت یک پسر دارد که یک‌کم عقب‌ماندگی ذهنی دارد و اینکه او سعی کرده به پسرش بفهماند که زلزله چیست تا پسرک بفهمد و نترسد، امّا موفّق نشده است.

پرسیدم: «پسرت می‌دونه که باد چیه؟»

«آره.»

«به‌ش بگو زلزله یک بادی‌یه که از داخل زمین می‌وزه.»

داستان‌نویس ژاپنی از نظر من خوشش آمد.

من خیلی قبولش دارم.

خوشحالم که عینک آفتابی‌اش را کنار گذاشته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:41  توسط حسین | 

می گویند پشت کوهها باز هم کوه هست. حالا می فهمم که حقیقت دارد. همچنین می دانم آبهایی وجود دارند مادام العمر، دریاهایی بی انتها، و در این دنیا آدمهای بسیاری که اسمشان جز برای خودشان برای کس دیگری اهمیتی ندارد. سربرداشته به آسمان نگاه می کنم و تو را آنجا می بینم. می بینم داری مثل حلزون له شده ای گریه می کنی، مثل وقتی گریه می کنی که کمکت می کردم اولین دندان لقت را بکشی. بله، آن موقع هم دوستت داشتم. نمی دانم چرا، ولی وقتی نگاهت می کردم یاد مورچه های قرمز می افتادم. دلم می خواست ناخنهایت را در پوستم فرو می کردی و تمام خونم را می کشیدی.

     نمی دانم تا کی در دریا خواهیم بود. جز من سی و شش آواره ی دیگر سوار این قایق کوچک هستند. بادبان برافراشته ی ما پارچه های سفیدی ست با لکه های قرمز روشن.

     وقتی سوار شدم فکر می کردم هنوز بتوانم بوی بی گناهی و آب منی ای را که به خورد آن پارچه ها رفته احساس کنم. به آن بالا نگاه می کنم و به تو و تمام آن وقتی که مقاومت می کردی فکر می کنم. گاهی حس می کردم که تو هم دلت می خواست، اما می دانستم دوست داشتی حرمتت کنم. فکر می کردی دارم اراده ات را امتحان می کنم، اما من فقط می خواستم کنارت باشم. شاید مثل همان است که همیشه می گفتی. زیادی خیال می کنم. ترس برم داشته به دوردست که برویم دچار کابوس شوم. از این که تمام طول روز آفتاب روی صورتم افتاده بیزارم. اگر دوباره مرا ببینی خیلی سیاه شده ام. حالا که دیگر نیستم شاید پدرت شوهرت بدهد. خواهش می کنم هر کاری می کنی با یک سرباز ازدواج نکن. آنها تقریبا انسان نیستند.

 

**

 

Haiti est comme tu las laisse(1)

بله، رفتی و همان است که بود. شب و روز گلوله. سوراخ همیشگی. همه چیز مثل همیشه. من از این همه نابسامانی خسته ام. خیلی تند خو و عصبی شده ام. وقت را با دنبال کردن سوسکها دور خانه سپری می کنم. پاشنه هایم را روی سرشان می کوبم. خیلی کفرم را در می آورند. همه چیز کفرم را در می آورد. تمام روز توی این یک وجب جا افتاده ام. از آن وقت که ارتش پیروز شد مدرسه ها را بسته اند. کسی اسم از رییس جمهور قبلی نمی بَرَد. پدر تمام پوسترهای تبلیغاتی و دکمه های قدیمی اش را سوزاند. مانمان دکمه هایش را در گودالی پشت خانه دفن کرد. مانمان فکر می کند که شاید او دوباره برگردد. او می گوید با برگشتن رییس جمهور از زیر خاک درشان می آورد. هیچ کس از خانه درنمی آید، حتی یک نفر. پدر از من می خواهد نوارهای برنامه های رادیویی تو را دور بریزم. من چند نوار موسیقی را از بین بردم، اما هنوز صدای تو را دارم. خدا را شکر می کنم که بعد از آن دیگر نماندی. تمامی دیگر اعضای اتحادیه ی جوانان ناپدید شده اند. هیچ کس خبری از آنها نشنیده. فکر می کنم همگی در زندان باشند. شاید همگی مرده اند. پدر کمی دلواپس توست. او آنقدرها که فکر می کنی از تو بدش نمی آید. شنیدم یک روز از مانمان می پرسید، فکر می کنی پسره مُرده؟ مانمان گفت که از کجا بداند. فکر کنم از این که این همه به تو بدی کرده پشیمان است. دیگر طرح پروانه هایم را نمی کشم، چون از دیدن آفتاب هم دیگر خوشم نمی آید. گذشته از آن مانمان می گوید پروانه ها می توانند خبر بیاورند. آنها که رنگ روشن دارند مژده می دهند و آن سیاهها خبر مرگ به ما می دهند. یادت می آید می گفتی یک عمر زندگی پیش رو داریم؟ بگذریم که از آنوقت تا به حال خیلی چیزها عوض شده است.

**

زن جوان حامله ای سوار قایق است. به نظر هم سن و سال ما می آید. نوزده یا بیست ساله. صورتش پر از رد زخمهایی ست که به رد زخم تیغ می ماند. قدش کوتاه است و لحن آهنگینش مرا یاد روستائیان شمال می اندازد. اغلب دیگر افرادی که سوار قایق اند از من خیلی مسن تراند. شنیده ام روی خیلی از این قایقها بچه ها سوار می شوند. خوشحالم که در این یکی بچه ای سوار نیست. به گمانم دیدن هر روزه ی پسر بچه ها و دختر بچه ها روی این دریا، دیدن صورتهای بی حالتشان که آدم را به یاد نومیدی از آینده در کشورمان می اندازد، دلم را می شکست. برای بزرگسالان به قدر کافی سخت است. برای من به قدر کافی سخت است.

     پیش از آنکه مجبور باشم برای امتحانات دانشگاه بکش بخوانم، راجع به امریکا زیاد خوانده بودم. دارم فکرم را به کار می اندازم ببینم راجع به میامی دیگر چه چیز خوانده بودم. هوایش آفتابی است. آنجا برف مثل جاهای دیگر امریکا نمی بارد.مشخص نیست دقیقا تا آنجا چقدر فاصله داریم. شاید فقط از سواحل خودمان دور شده باشیم. در دریا هیچ خط مرزی ای وجود ندارد. همه چیز به یک چیز می ماند. حتی آدم مردد است که نکند داریم از روی سطح زمین بیرون می افتیم. شاید دنیا مسطح است و ما مثل ملوانان قدیمی می خواهیم سر از آن دربیاوریم. می دانی که زیاد مذهبی نیستم. با وجود این هر شب دعا می کنم به طوفان برنخوریم. وقتی موفق می شوم بخوابم، خواب می بینم طوفان پشت طوفان است که گیرش افتاده ایم. خواب می بینم بادها از آسمان آمده اند و ما را به دریا می طلبند. ما به زیر فرو می رویم و دیگر از ما خبری نمی شود.

     حالا با فکر مردن بهتر کنار آمده ام. نه اینکه آن را به کل پذیرفته باشم، اما می دانم ممکن است اتفاق بیافتد. اشتباه نکن. واقعا نمی خواهم شهید باشم. می دانم مرده ام به درد کسی نمی خورد، اما چنانچه چنین اتفاقی بخواهد بیافتد، می دانم نمی توانم فقط داد بزنم و به آن بگویم برو.

    کاش گروه دیگری از جوانان بتوانند برنامه ی رادیویی را اجرا کنند. آن برنامه ی رادیویی تا مدتها تمام زندگی ام بود. خوب بود مدتی هم که شده رادیویِ این چنینی داشت، جایی بود که می توانستیم بگوییم از دولت چه می خواهیم، برای آینده ی مملکت مان چه می خواهیم.

    پروتستانهای زیادی روی این قایق سوارند. خیلی شان خود را ایوب یا بنی اسرائیل تصور می کنند. به گمانم بعضی شان به امید اینند که ناگهان از آسمان چیزی فرو بیافتد و دریا را برای مان بشکافد. آنها می گویند که خدا می دهد و خدا می گیرد. به من که هرگز چیز چندانی نداده. چه بود که بگیرد؟

**

چه می شد اگر می توانستم بکشم. اگر چند وانگای(2) خوب بلد بودم، از صحنه ی روزگار محوشان می کردم. امروز جلوی زندان فورت دیمانش(3) به گروهی از دانشجویان شلیک کردند. آنها به خاطر اجساد رادیو شش تظاهرات می کردند. این اسمی ست که روی شماها گذاشته اند. رادیو شش. با اسم و رسم شده ای. خیلی ها فکر می کنند تو هم مثل دیگران مرده ای. آنها می خواهند که اجساد به خانواده هایشان برگردانده شود. امروز بعدالظهر بالاخره ارتش بعضی از اجساد را پس داد. آنها به خانواده ها گفتند که بروند اجساد را از اتاقهای فقیران سردخانه جمع آوری کنند. همسایه ی ما مادان روژر(4) با سر پسرش برگشت خانه و بس. به خدا راست است، فقط سرش بود. می گویند در سردخانه ماشینی از رویش رد شده و سر را از بدن جدا کرده بود. وقتی مادان روژر به سردخانه رفته بود، سر را به او داده بودند. وقتی دیدیمش، سر را برداشته دورتادور پرتوپرنس گشته بود. فقط نشان بدهد که با پسرش چه کرده اند. ماکوتهای (5) کنار خانه به او می خندیدند. از او پرسیدند آیا آن شامش است. به زور ده نفر جلویش را گرفتند تا به سر و رویشان نپرد. آشغالها می کشتندش. من دیگر بیرون نمی روم. مثل لاشخورها دائم دارند نگاهت می کنند. شب که می شود نمی توانم بخوابم. در تاریکی گلوله ها را می شمرم. هنوز هم باورم نمی شود واقعیت داشته باشد.  واقعا رفتی؟ کاش راهی بود که خاطر جمع شد واقعا رفته ای. بله، می نویسم. همانطور که به هم قول دادیم همچنان می نویسم. از آن بیزارم، اما از نوشتن دست برنمی دارم. تو هم همچنان بنویس. باشد؟ و وقتی دوباره همدیگر را دیدیم، انگار که هیچ وقتی از دست نداده ایم.

**

 

امروز اولین روز واقعی ما در دریا بود. هر کس با هر تکان کوچک قایق داشت بالا می آورد. اولین لایه از آفتاب سوختگی صورتهای دور و برم خودنمایی می کرد. مردی می گوید،" حالا دیگر ما را با کوباییها عوضی نمی گیرند". بگذریم که بعضی از کوباییها هم سیاه هستند. مرد گفت که یکبار به همراه گروهی از کوباییها روی قایقی سوار بوده است. قایق او در جزیره ای حوالی باهاما توقف کرده بود تا کوباییها را سوار کند. وقتی گارد ساحلی به سراغشان آمد، کوباییها را به میامی برد و او را به هائیتی برگرداند. حالا این بار مدرک و برگه به دست سوار قایق بود که نشان می داد پلیس هائیتی به دنبال اوست. ضمنا او یک پای شکسته هم داشت، که دیگر جای تردیدی نباشد.

     خانم سالخورده ای از آفتاب زدگی از حال رفت. من از آب نمک روی لبهایش مالیدم و سعی کردم دوباره سرحالش بیاورم. روزها گاهی هوا خیلی گرم می شود. شب هنگام، هوا خیلی سرد می شود. چون آینه نداریم، به صورت همدیگر نگاه می کنیم تا ببینیم ضعف و مریضی تا چه حد اثر گذار بوده است.

     بعضی از زنها برای فرونشاندن دل به هم خوردگی شان آواز می خوانند و برای هم قصه می گویند. من همچنان دریا را تماشا می کنم. شب که می شود، آسمان و دریا یکی می شوند. ستاره ها بسیار بزرگ و بسیار نزدیک به نظر می رسند. آنها در دریا انعکاسهای خیلی درخشنده ای به وجود می آورند. گهگاه حس می کنم می توانم دست دراز کنم و ستاره ای پایین بیاورم، به منزله ی میوه ی نان یا کدو قلیایی یا چیزی که بتوانیم در سفر از آن استفاده کنیم.

    وقتی می خوانیم، هائیتی عزیز، هیچ جا تو نمی شوی. پیش از آن که درکت کنم بایستی ترکت می کردم، بعضی از زنها شروع می کنند به گریه کردن. گهگاه، من هم می خواهم دست از خواندن کشیده گریه کنم. برای پنهان کردن اشکهایم، تظاهر می کنم باز هم حالم دارد از بوی دریا به هم می خورد. دیگر با بقیه نمی خوانم.

      تو شاید چندان خبر از این احوال نداشته باشی، چراکه در خانه ای که سخت از آن نگهداری می شود و آن مادر مبادی آداب ات، همواره تحت نظارت دقیق پدرت بوده ای. نه، قصدم این نیست که به خاطر این مسخره ات بکنم. اگر بشود چیزی گفت، می گویم غبطه می خورم. اگر دختر بودم، شاید عوض بیرون بودن و سیاست بازی و درگیر شدن در چنین چیزی، در خانه می بودم. دو روزی که در دریا باشی، بوی تمام ماهی هایی که تا به حال خورده ای، بوی تمام خرچنگهایی که تا به حال گرفته ای، بوی تمام عروسان دریایی که تا به حال گازت گرفته اند، از آن بلند می شود. از این بو ذله شده ام. از بوی گندی هم که دارد از آدمهای توی قایق بلند می شود خسته ام. نمی دانم سلیان، آن دختر حامله، چطور تحمل می کند. او دائم به فضا زل زده و شکمش را می مالد.

      تا به حال ندیده ام او چیزی بخورد. گاهی زنهای دیگر به او تکه ای نان تعارف می کنند و می گیرد، اما از خودش هیچ غذایی ندارد. نمی توانم احساس نکنم که این بچه وقتی به دنیا می آید که او حسابی گرسنه اش شده باشد.

      او شبی جیغ زنان از خواب پرید. فکر کردم دل درد دارد. از جایی که خوابیده بود داشت مقداری آب توی قایق می آمد. ته قایق شکافی ایجاد شده، که به نظر بزرگتر که شود، قایق را دو نیم می کند. ناخدا همه را کناری زد و شکاف را با قیر پر کرد. همه از او می پرسیدند که دیگر اشکالی وجود نخواهد داشت، که جان به در خواهند برد. او گفت که امیدوار است گارد ساحلی زود پیدای مان کند.

     باور کن بعد از آن دیگر نمی شود خوابید. این بود که همگی زیر نور ماه به قیر زل زده بودیم. تا طلوع کارمان همین بود. فکر و خیال برم داشته که این قیر تا کی دوام می آورد. 

 

**

 

پدر نوارهایت را پیدا کرد. او شروع کرد به داد زدن بر سرم و گفت که مگر به سرم زده آنها را نگه داشته ام. او فقط منتظر برداشته شدن ممنوعیت مصرف بنزین است تا بتوانیم از شهر خارج شویم. چون این روزها نمی تواند با وانتش بیرون برود دائم به من پیله می کند. تمام کارخانه های امریکایی بسته شده اند. او به خاطر نوارها همچنان سرم داد کشید. او خودخواه صدایم زد، و گفت مگر ندیده یا نشنیده ام که بر سر فاحشه های مرد_شیفته ای مثل من چه می آید. من فریادزنان گفتم که فاحشه نیستم. او حق این را نداشت که اینطوری صدایم کند. او مرا به خاطر بی احترامی کردن به او هل داد و به دیوار چسباند. او به صورتم تف کرد. کاش ماکوتها او را می کشتند. کاش به او گلوله ای می خورد تا ببینیم چقدر ترس برش داشته است. او به من گفت، من آن احمق دردسر سازت را از تو دور نکردم. من شروع کردم به داد زدن بر سرش. بله، تو کردی. بله، تو کردی. بله، تو کردی، توی خوک دهاتی. نمی دانم چرا این حرف را زدم. او سیلی ای به من زد و همینطور محکم محکم سیلی می زد تا اینکه مانمان آمد و مرا از دستش گرفت. کاش یکی از آن گلوله ها به من می خورد.

**

 

فعلا که قیر دوام آورده است. دو روز گذشته و از سوراخ خبری نیست. بله، آخر افریقایی شدم. از پدرت هم سیاه تر شده ام. خواستم یک کلاه حصیری از یکی از خانمها بخرم، اما با دو گوردی(6) که برایم مانده آن را به من نفروخت. پرسید، خیال می کنی پولت اینجا به دردم می خورد؟ گاهی فراموش می کنم کجا هستم. اگر همچنان خیالبافی کنم، قدم زنان از قایق بیرون می روم و گشتی می زنم.

     شبی از این شبها خواب می دیدم مرده ام و به بهشت رفته ام. این بهشت چیز غیرمنتظره ای بود. ته دریا بود. دور و برم پر بود از ستاره ی دریایی و پری دریایی. پریهای دریایی می رقصیدند و مثل کشیشها در عشای ربانی کلیسای جامع به لاتینی آواز می خواندند. تو هم با من آنجا بودی، ته دریا. خانواده ات با تو بود، ایستاده کناری. پدرت طوری رفتار می کرد که انگار بهتر از دیگران است و جلوی غار دریایی ای ایستاده بود و سد دیدم شده بود و نمی شد دیدت. سعی کردم با تو حرف بزنم. اما هر دفعه که دهانم را باز می کردم، از آن حباب بیرون می آمد. صدا بی صدا.

**

 

 

این روزها دست به کاری شده اند. اگر وارد خانه ای شوند و آنجا مادر و پسری باشد، با تفنگ به سرشان نشانه می روند. آنها پسر را مجبور به همخوابگی با مادرش می کنند. اگر پدر و دختری باشد، همان کار را می کنند. بعضی شبها پدر خانه ی برادرش عمو پرِسُر می خوابد. عمو پرسر خانه ی ما می خوابد، محض پیدا شدن سر و کله ی شان. این طوری بابا مجبور نمی شود با من به رختخواب برود. در عوض، عمو پرسر مجبور می شود، و این طوری خیلی هم بد نمی شود. ما دختری را می شناسیم که از این طریق از پدرش بچه دار شد. بابا کشته شود هم نمی خواهد این اتفاق بیافتد. هنوز هم بنزینِ فروشی نیست. اگر بود حالا در ویل رُز (7) بودیم. بابا دوستی دارد که می خواهد از سربازی برایش بنزین تهیه کند. همین که بنزین تهیه کنیم، می خواهیم تند و سریع حرکت کنیم تا اینکه تمدن پیدا کنیم. بابا این طوری می گوید، تمدن. می گوید در شهرستانها اوضاع به این بدیها هم نیست. من هنوز هم با او حرف نمی زنم. فکر نکنم دیگر با او حرف بزنم. مانمان می گوید تقصیر او نیست. او می خواهد از ما محافظت کند. او قادر به محافظت کردن از ما نیست. فقط خدا قادر به محافظت کردن از ماست. امکان دارد سربازان بیایند و هر کاری دلشان خواست با ما بکنند. این باعث می شود بابا احساس ضعف بکند. او از این احساس ضعف عصبانی می شود. می گویم، پس چرا از دست من عصبانی ست؟ من که یکی از آن خوکهای مسلسل به دست نیستم. مانمان از من پرسید که برای تو واقعا چه اتفاقی افتاد. گفت پدر و مادرت را پیش از آنکه راهی شهرستانها شوند دیده است. آنها نخواسته بودند حرفی به او بزنند. به مانمان گفتم بعد از آنکه به ایستگاه رادیویی حمله کردند یک قایق گرفتی. فرار کردی و قایقی گرفتی که خدا می داند به کجا می رفت. او گفت، آن پسر داشت مرد خوبی از آب در می آمد. پسر تیزی بود، مثل نوک سوزن. در این حوالی پیش از هر کس دیگر در امتحانات دانشگاه شرکت کرد. مانمان برای آدمهای با همت بلند احترام قائل است. مانمان می گوید بابا تو را برای من نمی خواست چراکه به نظر نمی رسید بتوانی به من خیری بیشتر از آنچه او و مانمان می رسانند برسانی. او می خواهد مردی پیدا کنم که خیرش به من برسد. کسی که قطعی می کند بیشتر از آنچه حالا دارم خواهم داشت. این روزها دیگر قشنگ بودنِ خالی برای یک دختر کافی نیست. ما درست و حسابی با اجتماع در ارتباط نیستیم. مردی که بابا برایم می خواهد سر و کارش هرگز با من نمی افتد. مانمان می گوید، خواست قلبی هر کس ذره ای عشق است، مثل قطره ای در فنجان، چنانچه آن را بتوانی به دست آوری، یا آبشار، یا سیل، چنانچه آن را هم بتوانی به دست آوری. او می گوید، ما چندان ارتباطات سطح بالایی نداریم، با این حال تو دختر تحصیل کرده ای هستی. بگذریم که مانمان برای تحصیلات ارزشی می گذارد که برای کس دیگر جز خودمان چندان نمی ارزد. بعید نیست هفته ی دیگر نتیجه ی امتحانات دانشگاه را اعلام کنند. قبول شده باشی می فهمم. گوش می کنم اسمت را بشنوم.

**

بیشترِ دیروز را به قصه گفتن پرداختیم. یکی می گوید، کریک؟(8) می گویی کِرَک!(8)، آنگاه می گوید، برایت کلی قصه ی گفتنی دارم، آنوقت دنبال حرفش را می گیرد و قصه ها را برایت تعریف می کند، ولی آنها را بیشتر برای خودش تعریف می کند. گاهی حس می کنی بیش از سالیانی که روی زمین بوده ای در دریا هستی. خورشید بالا می آید و پایین می رود. این طور می فهمی یک روز گذشته است. حس می کنم قصد افریقا را کرده ایم. شاید به گوئینین(9) می رویم تا با اشباح زندگی کنیم، با تمام کسانی که پیش از ما آمده اند و مرده اند. بعید نیست آنها هم به آنجا راه مان ندهند. یک نفر رادیو ترانزیستوری دارد و بعضی اوقات به رادیوی باهاما گوش می دهیم. زنی می گوید، در باهاما با هائیتیائی ها مثل سگ رفتار می کنند. در نظرشان، ما آدم نیستیم. با این که موسیقی شان به موسیقی ما می ماند. با این که هر دو پدران افریقایی داشته ایم و چه بسا با هم از این دریاها گذشته باشند.

     می خواهی بدانی مردم در قایق چطور دستشویی می روند؟ شاید همانطور که سالها پیش در کشتی بردگان می رفتند. برای این کار کنجی را در نظر گرفته اند. وقتی پیشابم می گیرد، فقط آن را در می آورم، روی میله ها خم می شوم، و کار را خیلی زود تمام می کنم. برای آن دیگری، از جایی چیزی پاره می کنم، چمباتمه می زنم و بعد از اجابت، فضولات را به دریا می اندازم. بوی آن همیشه آزارم می دهد. چمباتمه زدن جلوی این همه آدم بسیار تحقیر آمیز است. مردم روی شان را برمی گردانند، اما نه همیشه. گهگاه از خودم می پرسم، واقعا آن سوی دریا خشکی وجود دارد؟ شاید این دریا تمامی ندارد. مثل عشق من برای تو.

**

دیشب آمدند خانه ی مادان روژر. همین که صدای جیغ و داد مادان روژر بلند شد بابا عجله کنان آمد تو. سربازها دنبال پسرش می گشتند. مادان روژر جیغ و داد می کرد، شما که او را کشتید. سرش را دفن کردیم. دو بار که نمی توانید بکشیدش. آنها سرش داد می زدند، تو عضو اتحادیه ی جوانان و آن ولگردهای رادیو هستی؟ او فریاد می زد، به نظرتان قیافه ام به جوانها می آید؟ پرسیدند، دیگر همدستان پسرت را می شناسی؟ بابا ما را واداشت پاورچین بیرون به مستراح پشت خانه برویم. از آنجا هم می شد همه چیز را شنید. فکر می کردم حالاست که نفسم از بوی مدفوع در حال گندیدن بگیرد. آنها همینطور سر مادان روژر داد می زدند، پسرت عضو اتحادیه ی جوانان نبود؟ او نبود که در رادیو حرف از پلیس زد؟ نگفت مرگ بر تُنتُن ماکوتها؟ نگفت مرگ بر ارتش؟ گفت ارتش باید برود؛ او نبود که شعار می نوشت؟ او با این و آن گردهمایی داشت، نداشت؟ در خیابان تظاهرات می کرد. تو باید بهتر از اینها نصیحتش می کردی. مادان روژر شروع کرد به فحش مادر دادن. او چاک دهانش را یکباره باز کرد و فریاد زد، الاهی مادران تان در گور های نفرین شده ی شان آرامش نبینند. او همینطور داد و فریاد می کرد، شما که یک بار کشتیدش! مرا هم می خواهید بکشید؟ بفرمایید. دیگر برایم اهمیتی ندارد. همین حالاش هم مرده ام. بدترین کار ممکن را که می شد با من بکنید کردید. روحم را کشتید. آنها تا می شد صدایشان را بلند کرده بودند و همانطور ادامه دادند: پسرت وطن فروش بود؟ اسم دوستان دیگرش را که مثل او وطن فروش بودند به ما بگو. سرانجام مادان روژر فریاد زنان می گوید، بله ، بود. عضو آن گروه بود. در رادیو فعالیت داشت. در تظاهراتها در خیابان بود. مثل من از شما جنایتکارها بیزار بود. شما کشتیدش. آنها شروع می کنند به کوبیدن بر سرش. صدایش را می شود شنید. صدای اسلحه هایی که بر سرش فرود می آیند می شود شنید. انگار که دارند همه ی استخوانهای تنش را خرد می کنند. مانمان زیر لب به بابا می گوید، نمی شود که بگذاری او را بکشند. برو مقداری پول بهشان بده، مثل آن دفعه که به خاطر دخترت دادی. بابا می گوید، تنها پولی که برایم مانده آنی ست که فردا از اینجا بیرون مان ببرد. مانمان زیر لب می گوید، نمی شود اینجا بمانیم و بگذاریم او را بکشند. مانمان تکانی به خود می دهد، طوری که انگار بخواهد از در بیرون برود. بابا گردنش را می گیرد و او را به دیوار مستراح میخکوب می کند. او می گوید، قرار است فردا به ویل رز برویم. گند به رفتن خانواده نمی زنی. ما را به آن حال و روز نمی اندازی. به کشتن مان نمی دهی. رفتن به آنجا به این می ماند که بخواهی مرده ای را زنده کنی. مانمان می گوید، او هنوز نمرده است، شاید بتوانیم کمکش کنیم. بابا می گوید، به زور هم که شده نگهت می دارم. مادرم صورتش را به دیوار می چسباند. او شروع می کند به گریه کردن. صدای جیغ زدنهای مادان روژر را می شود شنید. دارند او را می زنند، طوری او را می کوبند که دیگر صدای دیگری به گوش نمی رسد. مانمان به بابا می گوید، نمی شود که بگذاری کسی را بکشند فقط چون ترسیده ای. بابا می گوید، بله، می شود بگذاری کسی را بکشند چون ترسیده ای. آنها مجری قانونند. ما شهروندان خوبی هستیم که از قانون پیروی می کنیم. پیش از این در سرتاسر این کشور این اتفاق افتاده است و امشب دوباره این اتفاق می افتد و از دست ما کاری ساخته نیست.

**

سلیان تمام شب را ناله کرد. گویا مدتی ست که آمادگی اش را دارد، اما شاید بچه دارد سماجت می کند. او جیغ می زد که دارد ازش خون می رود. زن مسن تری اینجا هست که گویا خودش بچه های زیادی داشته است. می گوید سلیان هیچ خونریزی ندارد. کیسه ی آبش ترکیده.

    تنها نوزادانی که درست بعد از تولدشان دیده ام نوزادان موش اند. پوستشان به نازکی روبند است. می شود تمامی اندامها و رگهای خونی شان را دید. همیشه دلم می خواست انگشتم را در آن فرو می کردم تا ببینم از آن رد می شود یا نه.

     من به طرف دیگر قایق رفته ام تا چشمم به دل و روده ی سلیان نیافتد. مردم همین طور نگاه می کنند. ناخدا به قابله می گوید که سلیان را بی حرکت نگه دارد که با تکان تکان هایش در قایق سوراخ دیگری  ایجاد نکند. فعلا سه شکاف داشته ایم که آنها را قیراندود کرده ایم. می ترسم به آن وقتی فکر کنم که مجبور باشیم میان آنها که باید روی قایق بمانند و آنها که باید بمیرند انتخاب کنیم. داشتن امکان این که تصمیمی اینچنین گرفته شود، رفتار همه، به اضافه ی خودم را لاشخوروار می کرد.

     خورشید به زودی طلوع می کند. یکی می گوید، این بچه هم یک شکم گرسنه ی دیگر. پیرمردی می گوید، لااقل سینه های مادرش را دارد. امروز همه آخرین تکه ی غذایشان را می خورند. 

**

شایعه شده که رئیس جمهور قبلی دارد برمی گردد. کلی آدم راهی فرودگاه شده اند که او را ببینند. بابا می گوید، قرار نیست در پرتوپرنس بمانیم که بخواهیم ته و تویش را درآوریم راست است یا دروغ. خرید و فروش بنزین دوباره شروع شده است. در خیابانها کاروانهای شادی به راه افتاده است. ما از راه دیگر می رویم، رو به ویل رز. شاید آنجا شبها بتوانم بخوابم. حالا مانمان می گوید، با برگشتن رئیس جمهور قبلی اوضاع بهتر نمی شود. مردم زیادی امیدوارند، و گاهی امید بزرگترین سلاحی ست که علیه مان استفاده می شود. مردم هر چیزی را باور می کنند. امید که به قدر کافی شد، مردم ادعا خواهند کرد که دیده اند مسیح برگشته و بر صلیب عقب عقب می رود. مانمان به بابا گفت که قایق گرفتی. امروز صبح پیش از حرکت مان، بابا به من گفت به خاطر همه ی اتفاقاتی که افتاده، فکر می کند پدر بدی بوده است. او می گوید، یک پدر باید بتواند مثل یک مرد متمدن با بچه هایش حرف بزند. خر تو خریهای اینجا باعث شده که احساس کند نمی تواند. او که جز زندگی کردن چیزی نمی خواهد. از آنوقت که از مستراح درآمدیم او و مانمان یک کلمه هم با هم حرف نزده اند. می دانم که بابا از ما نفرت ندارد، نه از آن نفرتهایی که من از آن سربازان، از ماکوتها، و از همه ی کسانی که اینجا تیراندازی می کنند دارم. در مسیرمان به ویل رز سگهایی را دیدیم که صورت دو مرده را می لیسیدند. یکی از آنها پسر بچه ای بود که کنار جاده دراز شده بود و آفتاب به چشمان بازمانده اش می تابید. سربازی را دیدیم که زنی را کشان کشان از کلبه اش بیرون می آورد و او را جادوگر صدا می زد. او شروع کرد به تراشیدن سر زن، البته ما که توقف نکردیم. پیش از آنکه راه بیافتیم بابا نخواست برود خانه ی مادان روژر و سری به او بزند. فکر کرد شاید سربازان هنوز هم آنجا باشند. بابا وانتش را بدجوری تند می راند. فکر می کردم ما را به کشتن بدهد. سر راه جلوی یک بازار آزاد (10) توقف کردیم. مانمان برای خودش و من مقداری پارچه ی سیاه خرید. او پارچه را دو تکه کرد و به عزای مادان روژر آن را دور سرمان پیچیدیم. به ویل رز که عادت کردم، شاید برایت طرح چند پروانه زدم، بسته به خبرهایی که برایم می آورند.

**

سلیان دختردار شد. زنی که نقش قابله را داشت نوزاد را رو به ماه می گیرد و دعا می کند ... خدایا، خودت این بچه را به دنیا آوردی، تقاضا دارم هر طور صلاح می دانی در تک تک روزهای زندگی اش روی زمین راهنمایش باش. نوزاد گریه نمی کند.

      مجبور شدیم وسایل اضافه ی مان را از قایق بیرون بریزیم، چون آب رفته رفته دارد خودش را می کشد توی قایق. قایق باید سبکتر شود. دو گوردی را که داشتم باید می انداختم بیرون، پیشکشی به روح آب آگوه(11). دیروز شنیدم ناخدا به کسی می گفت که شاید لازم شود با آنهایی که دریازدگی شان خوب نمی شود کاری بکنند.می ترسم به زودی از من بخواهند که این دفترچه یادداشت را بیرون بیاندازم. برای جلوگیری از غرق شدنمان شاید همگی اجباراً لخت مادرزاد شویم.

      بچه ی سلیان خوشگل است. دارند او را سوئیس صدا می زنند، چون روی چاقوی کوچکی که بند نافش را با آن بریدند سوئیس نوشته شده بود. اگر او دختر من بود اسمش را سُلیل(12)، خورشید،قمر، یا ستاره می گذاشتم، از روی عناصر طبیعت. او هنوز هم گریه نمی کند. راجع به چگونه حامله شدن سلیان شایعه ای پخش شده است. بعضی ها می گویند که او با مردِ زن داری سَر و سِر داشته و پدر و مادرش از خانه بیرونش کرده اند. شایعه در اینجا هم مثل جاهای دیگر پخش می شود.

      یادت می آید چه خیالهای خامی می کردیم؟ قبولی در امتحان دانشگاه و آنوقت خرخوانی که به آخرش برسیم، در دانشگاه تا جایی پیش برویم که می شود پیش رفت. می دانم که شاید پدرت هرگز من را نپذیرد. قصدم این بود که کوشش کنم بر او پیروز شوم. اگر او می خواهد جلوی عشق من به تو را بگیرد بایستی قلبم را ببرد و از سینه جدا کند. کاش همانطور که قول داده بودی بنویسی. یا عیسا مسیح، یا مریم، یا یوسف! اینجا همه چه بوی بدی گرفته اند. با هم یکی به دو می کنند و می گویند، « فقط بخت بد می تواند من را با فلک زده ای مثل تو یک جا جمع کند.» فکرش را بکن. ممکن است همگی مثل پر کاه غرق شویم، در حالی که به جان هم افتاده اند که کی از دیگری بهتر است.

      پیر مرد بی دندانی هست که دولا شده ببیند چی می نویسم. او ته پیپ چوبی کهنه ای را می مکد که مدتهای مدید است آتش به خود ندیده. او به یک نقاشی می ماند. با ساده دیدن چیزها،با چشم اندازهای موجود می شود موزه ای را پر کرد. هنوز هم از فراری که کردم احساس بزدلی می کنم. هیچ خبر از پدر و مادرم داری؟ آخرین باری که در ساحل دیدمشان مادرم کریز(13) دستش بود. او روی شنها از حال رفت. همین که شروع به حرکت کردیم او را دیدم به سوی مان می آمد. البته خبر ندارم حالا همه چیز رو به راه باشد.

     آب دارد همینطور هوار می شود توی قایق. نوبتی کاسه کاسه آن را بیرون می ریزیم. نمی دانم چه چیز مانع دو تکه شدن قایق شده. سوئیس گریه نمی کند. هی با کف دست پشتش می زنند، اما گریه نمی کند. 

**

 

معلوم بود که رئیس جمهور قبلی نمی آید. در فرودگاه عده ی زیادی را دستگیر کردند. به سوی شمار زیادی هم آتش و نقش زمین شان کردند. من از رادیو شنیدم. امشب وقتی شام می خوردیم به بابا گفتم که دوستت دارم. نمی دانم اگر فرقی بکند یا نکند. فقط خواستم بداند که در زندگی ام کسی را دوست داشته ام. چنانچه اتفاقی برای یکی از ما بیافتد، به گمانم راجع به من بهتر است این را بداند که در زندگی، گذشته از پدر و مادرم، کس دیگری را هم دوست داشته ام. می دانم تو می فهمیدی. ابراز اینهمه احساس خالصانه و ناب برای کی بهتر از تو؟ فقط خواستم او بداند که می توانم کسی را دوست داشته باشم. او مستقیم به چشمانم نگاه کرد و حرفی نزد. آنقدر دوستت دارم که موهایم لرز می کند از فکر اینکه بخواهد اتفاقی برایت بیافتد. بابا فقط رویش را برگرداند، انگار نه انگار که وجود دارم. دارم از زیر درخت انجیر معابد خانه ی جدیدمان برایت می نویسم. خانه فقط دو اتاق دارد و سقفی از حلبی که وقتی باران می آید شروع می کند به آهنگ زدن، بخصوص وقتی تگرگ می آید انگار که از آسمان خشمگینانه  اشک می بارد. از تپه ای که خانه روی آن قرار گرفته نهری سرازیر است، نهری که برای من زیادی کم عمق است که بتوانم خود را در آن غرق کنم. مانمان و من یرای حرف زدن زیر درخت انجیر معابد کلی وقت گذاشتیم. او امروز به من گفت که گاهی آدم باید بین پدرش و مردی که دوستش دارد یکی را انتخاب کند. تک تک اعضای خانواده اش مخالف ازدواج او با بابا بودند، چراکه بابا باغبانی ویل رزی بود و خانواده ی مانمان شهری بودند و حتی بعضی از آنها دانشگاه رفته بودند. برای اینکه نکند به بابا بربخورد، او زیر درخت انجیر معابد توی حیاط همه ش زیرلب حرف می زد. دیدم بابا بدجوری از خانه نگاه مان می کند. شنیدم گلویش را صاف کرد که گفتی حرفهای ما را شنیده باشد، گفتی حسابی به او برخورده باشد که با هم نشسته ایم.

**

 

سلیان دراز کشیده و سرش را به پهلوی قایق تکیه داده. نوزادش گریه نمی کند که نمی کند. در این همه به هم ریختگی هر دوی شان خیلی آرام به نظر می رسند. سلیان نوزادش را محکم به سینه اش چسبانده. بعید به نظر می رسد که خودش راضی به انداختن نوزاد در اقیانوس بشود. راجع به پدر نوزاد از او پرس و جو کردم. او با چشمان بسته ماجرا را بازگو می کند، لبهایش به زحمت تکان می خورند.

     شبی همراه با مادر و برادرش لیونل در خانه بوده اند که یکباره ده دوازده سرباز می ریزند تو. سربازان تفنگی به سر لیونل نشانه می روند و به او دستور می دهند دراز کشیده و با مادرش نزدیکی کند. لیونل زیر بار حرف آنها نمی رود. مادرشان از لیونل می خواهد مخالفت نکند و از سربازان اطاعت کند، چون مادرشان می ترسد اگر لیونل بخواهد بیش از این مقابله کند آنها درجا او را بکشند. لیونل به حرف مادرش گوش می کند، او گریه می کند و سربازان به او می خندند و لوله ی اسلحه هایشان را در گردن او فرو می کنند.

      سپس سربازان لیونل و مادرش را می بندند، آنوقت به نوبت به سلیان تجاوز می کنند. کارشان که تمام می شود به لیونل اتهام ارتکاب جرم اخلاقی می زنند و او را  دستگیر می کنند. از آن شب تا به حال سلیان از لیونل هیچ اطلاعی ندارد.

     همان شب سلیان صورتش را با تیغ می برد که دیگر کسی او را نشناسد. بعد از آن زخمهای صورتش که داشتند خوب می شدند جوش در می آورد و حالش هی به هم می خورد. بعد متوجه می شود که دارد بزرگ می شود. او این قایق را پیدا می کند و سوارش می شود. او پانزده سالش است.

**

امروز مانمان تمام ماجرا را زیر درخت انجیر معابد برایم گفت. حرامزاده ها داشتند می آمدند مرا بگیرند. می خواستند دستگیرم کنند. می خواستند بهانه کنند عضو اتحادیه ی جوانان هستم و آنوقت مرا با خود ببرند. این به گوش بابا می رسد. او به مقرشان می رود و بهشان پول می دهد. تمام پولهایش را. او خانه ی مان در پرتوپرنس و تمام زمینی را که از پدرش مانده بود می دهد، او همه ی اینها را از دست داد تا جان مرا نجات دهد. برای همین خیلی عصبانی بود. امشب مانمان زیر درخت انجیر معابد این را به من گفت. حرفی برای تشکر از بابا ندارم. نمی دانم چطور می شود تشکر کرد. مانمان می گوید، به خاطر همین باید دوستش داشته باشی، باید. هرگز نمی توانی گذشتی را که او کرده از یاد ببری. من توان تشکر کردن از بابا را در خود نمی بینم. حالا او برایم چیزی بیش از یک پدر است. او مردی ست که همه چیزش را داد تا جان مرا نجات دهد. امشب در رادیو لیست اسامی قبول شدگان در امتحانات دانشگاه را می خواندند. قبول شده ای.

**

آب دریا کمی امان مان داده. ناخدا از باقیمانده ی قیرش هم استفاده کرد، و مدتی ست آب کمی توی قایق می آید. خیلی ها داوطلب شده اند نوزاد سلیان را بیرون بیاندازند. امکان ندارد او به آنها این اجازه را بدهد. آنها منتظرند به خواب برود و این کار را بکنند، اما او خوابش نمی برد که نمی برد. پیش از این هرگز نمی دانستم که بچه های مرده بنفش می شوند. چون پوست نوزاد خیلی تیره است لبهایش از همه جایش بنفش ترند. بنفشش به دریای بعد از غروب می ماند.

     سلیان کم کم دارد خوابش می برد. زایمان او را خسته و کوفته کرده است. من که نمی خواهم دست به بچه بزنم. اگر قرار باشد کسی بچه را در اقیانوس بیاندازد، فکر کنم بهتر باشد خودش این کار را بکند. مدام فکر می کنم که آنها هر تکه گوشتی را که بعد از تولد نوزاد از بدن مادر خارج شد به آب انداختند. می خواهند نوزاد مرده را به آب بیاندازند. اینها کوسه ها را به طرف مان نمی کشاند؟

    رد عمیق انگشتان سلیان بر پشت نوزاد مانده است. پیرمرد پیپی می پرسد، " برادر (14)، چی می نویسی؟". می گویم، " وصیت نامه ام را".  

**

 

دارم به ویل رز عادت می کنم. اینجا پروانه هست، خروار خروار. فعلا که هیچکدام روی دستم ننشسته اند، یعنی که خبری برایم ندارند. آب نهر نزدیک خانه خیلی سرد است، برای همین همیشه نمی توانم آنجا حمام کنم. فقط ظهر است که شاید موقع مناسبی باشد، که آنوقت هم شاید کلی چشم حمام کردنم را ببیند. مشکل را اینطور حل کردم که صبحها یک سطل آب برمی دارم و آن را می گذارم زیر آفتاب و تاریک که شد زیر درخت انجیر معابد خودم را می شویم. حالا درخت انجیر معابد قابل اعتمادترین دوستم است. می گویند درختان انجیر معابد صدها سال عمر می کنند. حتی شاخه های آویزان شان خود می توانند مثل درخت شوند. مانمان می کوید، اگر بگذارند، یک درخت انجیر معابد می تواند به جنگلی تبدیل شود. از جایی که در زیر درخت انجیر معابد ایستاده ام کوهها را می بینم، و پشت آنها باز هم کوه هست. کوههای بسیار زیادی که به عریانی صخره ها هستند. حس می کنم که تمامی آن کوهها مرا از تو دورتر و دورتر می رانند.

**

سلیان نوزاد را از قایق بیرون انداخت. صورتش را دیدم که مثل نخ به آن گرهی افتاد و آنوقت رهایش کرد. شلپ صدا کرد، مدتی شناور ماند و آنوقت فرو رفت. سلیان هم بعد از آن به سرعت توی آب پرید. سر نوزاد که فرو رفت، سر سلیان هم فرو رفت. آنها مثل دو بطری زیر آبشار با هم رفتند. شوکه شدن ما هم همانقدر طول کشید. حتی وقتی برای اقدام به نجاتش نماند. نمی شد کاری کرد. دریا به کوسه هایی می ماند که آنجا زندگی می کند. رحم ندارد.

      می گویند دفترچه ام را باید بیرون بیاندازم. پیرمرد باید کلاه و پیپش را بیرون بیاندازد. آب دارد دوباره بالا می آید و دارند مشت مشت آن را بیرون می ریزند. چند لحظه وقت خواستم تا صفحه ی آخر را بنویسم و قول داده ام از آن دست بکشم. می دانم ممکن است هرگز این را نبینی، اما تصور اینکه اینجا هستی و می توانم با تو حرف بزنم خوب بود.

     کاش پدر و مادرم زنده باشند. از پیرمرد خواستم چنانچه راه به جایی برد به آنها بگوید برایم چه اتفاقی افتاده. او از من می خواهد اسمش را در " کتابم" بنویسم. اسم کاملش را می پرسم. اسمش هست ژوستین موآس آندری نوزیوس ژوزف فرانک اُسناک ماکسیمیلیان. همه ی اینها را با چنان حرارتی می گوید که فکر می کنی شاهنشاهی است. پیرمرد می گوید، " می دانم که یک کشتی گارد ساحلی در راه است. به خوابم آمده." او به نقطه ای در دوردست اشاره می کند. به جایی که اشاره می کند نگاه می کنم. چیزی نمی بینم. از اینجا کشتیها جز به سرابی در بیابان نمی مانند.

     دیگر باید دفترچه ام را بیرون بیاندازم. دفترچه به سوی شان می رود، به سوی سلیان و دخترش و همه ی آن بچه های دریایی که شاید به زودی طلبم کنند.

      دیگر دارم پیششان می روم، گویی مقدر بوده، گویی درست از نخستین روزی که مادرم به دنیایم آورد خواسته بود در میان بچه های دریای آبی عمیق زندگی ام ابدی باشد، در میان آنهایی که از زنجیر اسارت گریخته اند تا در زیر آسمانها و زمین خون_ کشیده دنیایی بسازند.

      چه بسا از ابتدای خلقت قسمتم بوده با آگوه ته دریا زندگی کنم. شاید برای همین بود خواب ستاره ی دریایی و عروسان دریایی می دیدم که ته دریا عشای ربانی برپا کرده بودند. شاید این دعوتی برای رفتنم بود. هر چه شود، می دانم بچه ی دریا هم که شوم، یاد تو آنجا هم با من خواهد ماند.

**

 

امروز تشکر کردم. گفتم بابا از این که زندگی ام را نجات دادی متشکرم. او غر و لندی کرد و با دست به شانه ام زد و دستش را مثل پروانه ها بلافاصله کشید. آنوقت سر و کله ی پروانه ی سیاهی پیدا شد که دور و برمان پرواز می کرد. برای اینکه نتواند روی دستم بنشیند شروع کردم به دویدن به این طرف و آن طرف، اما چه کنم که خبر را با خودش آورده بود. می دانستم که چه اتفاقی می بایست افتاده باشد. امشب زیر درخت انجیر معابد به رادیو ترانزیستوری مانمان گوش می دادم. تنها چیزی که از رادیو می شنوم کشتار بیشتر در پرتوپرنس است. خوکها دست بردار نیستند. نمی دانم چه پیش می آید، اما نمی توانم فکرش را بکنم که بخواهیم همیشه اینجا بمانیم.

دارم از زیر درخت انجیر معابد برایت می نویسم. مانمان می گوید درختان انجیر معابد مقدسند و گاهی اگر از زیرشان خدایان را صدا کنیم صدای مان را واضح تر می شنوند. حالا دیگر پروانه ها همیشه دور و برم هستند، پروانه های سیاهی که نمی گذارم دستم را پیدا کنند. به طرفشان سنگهای درشت پرتاب می کنم، اما آنها همیشه خیلی فرز اند. دیشب از رادیو شنیدم حوالی سواحل باهاما قایق دیگری فرو رفته است. نمی توانم فکرش را بکنم که تو آنجا میان امواج باشی. موهایم لرز می کنند. از اینجا، حتی دریا را هم نمی توانم ببینم. پشت این کوهها کوههای بیشتری هست و پروانه های سیاه بیشتری و دریایی بیکران همچون عشق من برای تو.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 8:0  توسط حسین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
جوانان ایرانی.داستان های کوتاه.دل نوشته ها...

نوشته های پیشین
آبان 1386
مهر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM